در مصرف آب صرفه جوییم ؟؟؟

سلاملیکم

آقا من امروز از سر کله سحر تا الآن کلی داستان واسم پیش آمده متفکر

داستان شماره 1: تو خواب ناز بودم نمی دونم خواب چی می دیدم کلن یادم نیست ولی فهمیدم ساعت 5 صبح هست بیدار شدم از خواب چون عادت دارم صبح تزریق کنم آمپول رو آماده کردم بزنم دیدم صدای شُرشُر آب میاد احساس کردم شاید همسایه مون داره حیاط میشوره یا رفته حمومی چیزی نیشخند

تزریق کردم آمدم بخوابم دیدم نه مثل اینکه کلن لوله ای چیزی ترکیده !! رفتم تو اتاق مامان بابام دیدم شدید غرق خواب هستن دلم نیامد بیدار کنم رفتم با گوشیم زنگ زدم به اتفاقات آب میگم لوله ترکیده پاشید بیایید نیگاهی کنید ببینید چی شده ؟

برگشته میگه چون خونه شخصی هست ما کاری نمی تونیم بکنیم از تماس شما سپاسگزارم خنثی

منم برگشتم گفتم خوب پس بنر به در و دیوار شهر نزنین که 5 دقیقه دوش بگیر و فلان ...

نمی دونم این دیگه صیغه ای هست ؟

خلاصه که ساعت 7 رفتم مامان بابام رو بیدار کردم دیگه پاشدن یک کاری کردن آخر و باز مامانم زنگ زد اتفاقات آب که دیگه این سری آمدن آب خونه طرف رو بستن کل ساختمون 6 واحدی هیشکی توش نبود چشم

دلم خنک شد و خوابیدم باقیه داستانهای هم باز پشت بندش واسم پیش آمد خیلی مهم نیست ولی خنده دار که اندازه یک استخر قشنگ آب رفت تو چاه هیشکی هم هیچ کاری نکرد ...

خدایا شکرت حداقل بازم تونستم جلو هدر شدن بیشتر آب رو بگیرم لبخند

خدایا شکرت منو بیدار کردی قلب

خدایا شکرت واسه اون اتفاق دومی چشمک

خدایا شکرت بخاطر ............. ناراحت

خدایا ....................... ناراحت

/ 9 نظر / 30 بازدید
شیدا امیری

سلام خوبی؟از وبلاگت دیدن کردم وبلاگ خوبی داری پیشنهاد میکنم وبلاگتو توی سایت ما ثبت کنی تا بقیه هم بتونن بهت سر بزنن. www.linc.ir

یاشار

سلام خوبی ؟ خوشی ؟ شرمنده دیر شد[ناراحت] چی !! آمپول !!! حالا کی زده یا خودت زدی [تعجب]این کار همیشگی هست ؟ چند وقت یه بار تزریق میکنی ؟

یاشار

ببخشید سرم شلوغه فردا صبح نظر میدم

یاشار

سلام صبحت بخیر شادی ! داستانت طوری شروع شد که فکر کردم همسایه بغلی شما !!!![نیشخند] هیچی نگم بهتره . تمام اداره های دولت واسه خودشون تبلیغ میکنند ولی هیچ کدام از کارهاشون عملی نیست . بقیه داستانت کو [متفکر] آخه صبحها اصلا مشتری ندارم .

Ane

بازهم خداروشکر که راضی هستی

یاشار

وقتی دلت باخدا و آسمونی باشه چه توی چاه کنعان باشی چه توی زندان هارون... آسمون آبی همیشه بالاسرته

سلام

سلام دوست عزیز من اخیرا وبلاگی با محتوای بیماری های خاص و معلولیت ها انتشار دادم که شما رو هم لینک کردم خوشحال می شم اگه تشریف بیارین و از خاطراتتون استفاده کنیم و هم این که زحمت بکشید و ما رو با لینک کمک کنید

سلام عزیزم، من از دیروز یعنی شش مرداد خواننده ی وبلاگت شدم و تقریبا قسمت زیادی از نوشته هاتو خوندم، واقعا آفرین داره این روحیه ی عالی و طبع بلندت، برای من که الگو شدی. خدا به حق زهرا هرچی رو که آرزو داری بهت بده دوست خوبم.التماس دعا

سمیرا

سلام دوستم خوفی من سمیرام نمی دونم منو یادته یا نه اما من فراموشت نمی کنم بعد از مدت ها تو وبلاگم یه پست گداشتم و اومدم که بهت سر بزنم چه پست جالبی گداشتی صرفه جویی در اب. و برق و زمان خیلی خوفه افرین دخمل خوف