خاطرات من و ام اس

بالاخره بعد از چندین بار کنسل شدن مسافرت مون روز پنج شنبه تصمیم بر این شد که بریم مسافرت نیشخند البته مسافرت که نه ! ولی قرار بود به خونمون سر بزنیم یه جایی دور از سر و صدا و قیل و قال و یک محیط دنج و راحت
البته داخل خونه وسایل و تجهیزات زندگی نداشیتم
باری  به هر جهت پنج شنبه صبح راه افتادیم و طبق معمول مامانم بعد از خارج شدن از خونه و کمی فاصله گرفتن گفت : چراغ ها رو خاموش کردین ؟
ما همه با هم : بـــــــــــــــله !!! نگران
بعد از چند دقیقه : فلان وسیله را برداشتین ؟؟؟ متفکر
ما همه با هم :
خلاصه که بعد از چند کیلومتری حدود 10 کیلومتر که از خونه و شهر دور شده بودیم پدرم گفت : از همه مهم تر کلید خونه را برداشتین ؟ ابرو
من که گفتم : کلید دست من نبوده
خواهرم هم گفت : جان ؟
برادرم هم گفت : من کلید رو داده بودم به مامان سوال
مامانم گفت : کلید به میخ تو کمد آویزونه
بابام : کلافه
خلاصه که دور زدیم و برگشتیم سمت خونه
من به ماهی خوشگلم غذا نداده بودم ، واسه همین گفتم خداروشکر این ماهی از گشنگی تلف میشد بیچاره قلب ( آخه خیلی شکموئه نیشخند )
وارد خونه که شدیم کلید رو برداشتم و به ماهی غذا دادم و اومدم بیرون و خوب همه چیز رو بررسی کردم دیدم یک سفره نون روی میز بسته شده بود ، به داداشم گفتم : نون لازم نبود ؟
گفت : نه بابا مامان کلی نون برداشته !!
منم گفتم : اوکی بریم پس خیال باطل
رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به مقصد وسایل رو از ماشین بیرون آوردیم و من اولین کاری که کردم این بود که دنبال یک جای خنک می گشتم برای آمپولم چون روز جمعه نوبت تزریقم بود . خلاصه که جا رو پیدا کردم و یک ملافه تمیز پهن کردم و رفتم پیش بقیه
موقع ناهار شد
داداشم گفت : برم نون بخرم ؟
مامانم گفت : نــــــــــــــــه !!! کلی نون آوردم با خودم و به من نیگاهی کرد و گفت برو سفره رو بیارش !
گفتم : سفره ؟  کدوم سفره ؟ ( آخه یک سفره کوچیک دیگه کنار دستش روی اوپن آشپزخونه بود نیشخند )
گفت : همون بزرگه ! ابرو
گفتم : همون سفره سبزه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تعجب
گفت : آره آخ
گفتم :
گفت به به به به !!! حواس ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منتظر
خلاصه که داداش را فرستادیم بره نون بگیره و ناهار رو خوردیم و بعد از ظهر پاشدیم رفتیم بعد از کلی پیاده روی یک عدد بخاری و یک چند متری موکت برای قسمت پذیرایی خریدیم و آوردیم خونه
خونه را جارو کردم و آب پاشی کردیم و حاضر شد و موکت ها رو پهن کردیم و نشستیم دور بخاری که بابام گفت : کسی این کاپشن من رو ندیده ؟
همه با هم گفتیم : نـــــه !؟!؟! سوال
کلی توی ماشین و خونه رو گشت و کاپشن رو ندید ، فهیمیدیم کاپشن رو جا گذاشته خونه
هوا بسیار زیاد سرد بود ولی بارون برف و ... نمی بارید . خونه بی پرده و بزرگ کلی طول کشید تا گرم شد . شام خوردیم و داداش بیچاره را 200 بار فرستادیمش برای خرید از گوجه و سیب زمینی و پیاز گرفته تا رنده و چاقو
تا پاش رو داخل اتاق می گذاشت مامان بهش می گفت : بیا برو فلان چیز رو هم بخر خیال باطل
دیگه آخرش کفرش در اومده بود گفت : خوب بابا جان همه را بنویسید رو کاغذ من بد بخت هی 500 بار نرم بیرون بیام گریه
شب پر ماجرایی بود ، کنار بخاری گرم و راحت صبح شد ، من جای خوابم نرم نبود واسه همین یکمی پشتم دردش زیاد شد که اونقدر مهم نبود !!
صبح طبق عادت بیدار شدم که برم تزریقم رو انجام بدم چون الآن چند ماهی هست که صبح تزریق می کنمزبان
رفتم طبقه بالا همون جا که وسایلم رو گذاشته بودم دست به یخ داخل کیف زدم و دیدم هنوز زیاد یخش باز نشده واسه ی همین مشغول آماده کردن شدم که دیدم مرغ و خروس های همسایه شروع کردن به قیل و قال و سر و صدا
بعد از چند دقیقه هم سگ شون شروع کرد به پارس کردن فکر می کنم تو خونشون بوقلمون هم داشتن آخه صدای بو قلمون هم میومد قهقهه
خلاصه که تزریقم رو انجام دادم و وسایلم رو جمع کردم . قرار شد بعد از ناهار به سمت خونه حرکت کنیم .حیف محیط آروم و بی سر و صدا و هوای پاک
کاش میشد واقعا یک طوری میشد که تا آخر دنیا اونجا بمونم و دیگه نیام به سمت شهر شلوغ و پر سر و صدا و پر ترافیک و دود و دم و خیال باطل

خدایا شکر ، رفتم و برگشتم ، خانواده ام سالم اند و هیچ کدومشون توی دل من رو نمی دونن که چیه از درد قلب
شکر که به من قدرتش رو دادی که بتونم با بیماریم کنار بیام و خودم از ترحم دیگران دور کنم خدایا شکرت که قدرت و مهربانی تو اونقدر برای من بالاست که من در خودم نیازی به ترحم دیگران احساس نمی کنم
خدا جونم به اندازه ای دوستت دارم که فقط خودت می دونی بغل

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٧ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak