خاطرات من و ام اس

بعد از ایام امتحانات و گرفتن تمام نمره ها به دلیل اینکه همگی دوستان هم ترمی ( هم ورودی ) من دیگه بیکار شده بودیم تصمیم گرفتیم بریم یک جا و دور هم جمع بشیم و لحظه های خوب و دوست داشتنی ای کنار هم بسازیم
بعد از کلی چک و چونه زدن سر تصمیم گیری در مورد جا و مکان تصمیم نهایی بر این شد که بریم نمایشگاه
طبق معمول من ترجیح دادم تا برم و بلیط رایگان واسه ی دوستانم تهیه کنم و از یکی از آشناها که داخل نمایشگاه غرفه داشت رفتم و یک تعدادی بلیط گرفتم و قرار شد سه شنبه شب همگی بریم نمایشگاه
اول از همه که از صبح روز سه شنبه هوا ابری شد و کلی هم تا شب برف بارید نیشخند منم تجهیزات زمستانی زیادی با خودم بردم چون به سرعت سرما می خورم داخل نمایشگاه هم همش منتظر این بودیم یکی بیوفته بهش بخندیم
تعداد دوستانی که اومده بودن حدود 11 نفر ( با خودم ) می شدیم . خیلی خیلی خوش گذشت . غرفه های زیاد و وسایل جدید و نیمه جدید و ... که البته بیشترش چیزایی بود که به درد ما نمی خورد ( یعنی به درد کار ما  ) .
به هر حال به خاطر اینکه هوا خیلی سرد بود ساعت حدود 7 بود که بعد از کلی عکس گرفتن و خندیدن و دور هم بودن که دو تا هم بادکنک تبلیغاتی گرفته بودیم که هر دوش ترکید به سمت ماشین ها حرکت کردیم و من همراه دوستم و با ماشین یکی از آقایون همکلاسی اومدیم سمت خونه و بقیه دوستان هم رفتن برای شام بیرون دور هم باشن
البته قرار شده بود که برای شام یک شب دیگه ای بیرون بریم که بقیه خانم ها و آقایان کلاس که وسط هفته نمی تونند بیرون بیان و تعطیلات آخر هفته براشون بهتره ، بتونن در مهمونی شرکت کنند .
شب به یاد موندنی و خوبی بود خیلی خندیدیم ، خیلی خوش گذشت ، خیلی خیلی خیلی زیاد

واقعا از خدای مهربونم تشکر می کنم به خاطر اینکه با همه ی مهربونیش داره زیبایی های بزرگ دنیا و زندگی رو به من نشون میده
خدا جونم خیلی دوستت دارم همون اندازه ای که فقط خودت می دونی

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٩ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak