خاطرات من و ام اس

چند روز پیش نشسته بودم توی دهکده جهانی نیشخند داشتم با دوست خوبم " ق " صحبت می کردم که دیدم یک دعوت نامه برای من فرستاد تا برم داخل سایت travian عضو بشم خنده
خلاصه که بعد از کلی کارای جور به جور و عضو شدن یکی به من حمله کرد اون لشکر من رو که یک عدد موش بود کشتن و کلی هم چیز میز با خودشون برده بودن
منم چون چند سال قبل داخل سایت ikariam عضو بودم ، لینک اون سایت رو به " ق " دادم   البته اکانت من غیر فعال شده بود چون 2 سالی میشد که بازی نکرده بودم ، بیشتر میرفتم تو فیس بوک بازی می کردم که اونم دیگه حالا نمی رم
امروز اومدم دیدم " ق " یک دعوت نامه هم برای  ikariam برام فرستاده
خلاصه دیدم ترم آخره و منم فعلا تا امتحانام کلی مونده برای همین دوباره اونجا هم عضو شدم
نیگاه آخر عمری به چه کارایی وارد شدم زبان

حالم خیلی خوبه ، شنبه هم که رفتم دکتر و بازم بهم آمپول رو تجویز کرد زیاد فرقی به حالم نکرد خیال باطل  وقتی می خواست استامینوفن و پردنیزولون بنویسه من بهش گفتم آقای دکتر ببخشید میشه ننویسید ؟ من تب نمی کنم آخه !
دکتر هم با خوشحالی گفت : خداروشکر ، خداروشکر ، خداروشکر
از روز شنبه تا حالا همیشه به خدایی که اون بالاست و داره من و نیگاه می کنه گفتم : خدایا من راضی ام به رضایت تو ، حتی اگر دلم هم نخواد ولی به اونچه که به من دادی ناشکری نمی کنم قلب
شکر نعمت ، تعمتت افزون کند      کفر نعمت از کفر بیرون کند
خدایا شکر

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱۳ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak