خاطرات من و ام اس

روز شنبه صبح آمپولم رو تزریق کرده بودم و طبق معمول با دستگاه ولی این بار نوبت باسن بود متاسفانه مکان تزریق رو روی عصب در نظر گرفته بودم و این باعث شده بود که نتونم پای راستم رو خوب تکون بدم آخ ضمن اینکه وقتی هم تکونش میدم به شدت درد میگیره ، دیروز با این حال رو روز پام بلند شدم با اتوبوس رفتم به سمت جایی که میرم کار آموزی توی خیابون چون ساعت حدود 2:30 ظهر بود خلوت بود . اولش که از اتوبوس پیاده شدم یکم پام رو روی زمین می کشیدم چون واقعا درد داشت و نمی تونستم خوب راه برم ، ولی سعی کردم قدم هام رو آروم تر بردارم تا کسی نبینه پام رو روی زمین میکشم
متاسفانه به دلیل فرهنگ بالای ملت ایران تا یک آقایی از کنارم رد میشد با کمال... آخ بگذریم ، چون 100% مردم می دونن منظورم چیه نیاز به توضیح نیست قهر
به سلامتی به مکان کارآموزیم رسیدم و تا ساعت 5 اونجا بودم و بعد هم همراه دوستم اومدیم خونه . خیلی درد داشت قدم برداشتن و خیلی دردناک تر اینکه که هر چی میگم بابا این راه رفتن من به خاطر ام اس نیست به خاطر جای بد تزریقه ، هیچ کس نمی فهمه کلافه
جاش بد جوری ورم کرده بود و قرمز شده بود که خوب خوشبختانه امروز بهتر شد اوه چون تقریبا 2 روز از تزریق می گذشت .

امروز هم رفته بودم انجمن MS چون دیشب حس می کردم گلوم چرک کرده و می خواستم مطمعن شم که اگر آمپول پینیسیلین به من دادن مشکلی برای دارو های ام اس بوجود نیاد !

پزشک انجمن گفت : حتما باید بری پیش متخصص عفونی چون گلوت بد جوری چرک کرده و ممکنه خطرناک بشه
محل تزریق آمپولم رو هم به خانم پرستار نشون دادم و کلی دعوام کرد استرس( دقیقا مثل مامانم و دوستم"ق" که کلی دعوام کردن 

گفت : آخه دختر خوب مگر من به تو نگفتم فلان جا و فلان جا ؟ منتظر
گفتم : خوب چرا . ولی من فکر کردم اینجا هم میشه ! بازنده
خانم پرستار هم گفت :
من هم گفتم : 
حالا چهار شنبه قراره برم انجمن تا پیش خودش تزریق کنمو ببینه که چرا محل تزریقم خونی میشه ؟ دیگه الآن تقریبا همه بدنم درد میکنه و همه جاش یک تیکه کبودی داره خیال باطل
بازم خدا رو شکر کردم که حداقل تب و لرز هام تموم شده و تب نمی کنم ! اوه
ساعت 4:10 بعد از ظهر به مطب دکتر عفونی محل مون تماس گرفتم و خانم منشی نوبت من رو گذاشت 8:10 شب نیشخند

تقریبا ساعت 8 از خونه به سمت مطب دکتر حرکت کردیم و ساعت 8:10 اونجا بودیم . مطب تقریبا شلوغ بود منتها از اونجایی که من این مدت مطب دکتر های مغز و اعصاب رو دیده بودم و فوق العاده شلوغ بودن همشون دیگه این جمعیت به چشمم نمیومد
نیگاه دفتر نوبت دهی کردم و دیدم نوبت من شماره 26 هست و الآن تازه شماره 17 رفته داخل اتاق ابله
یکی دو دقیقه ای که نشستم مامانم بلند شد و گفت بیا بریم خونه چون من از خانم منشی پرسیدم و ایشون گفتن فکر نکنم تا ساعت 9 هم نوبت تون بشه
واسه همین به ناچار دوباره برگشتیم خونه و تا ساعت 9 تو خونه موندم و هی همه بهم گفتن : حالا میری آمپول می خوری و ... نگران
خلاصه که با هزار تا استرس دوباره وارد مطب شدم و نوبتم شد و رفتم پیش دکتر
دکتر معاینه ای کرد و گفت : چرک گلوت اونقدر نیست که من بخوام برات آمپول تجویز کنم !! متفکر
توی دلم اینقدر خوشحال شدم که نگـــــــــــــو بغل
یک سری کپسول آزیترومایسین داد و گفت همین برات بس می کنه
آی دلم خنک شد ، آی دلم خنک شد که نگو
فقط تنها استرسی که فعلا واسم مونده روز شنبه است که آیا دکترم باز برام آمپول تجویز می کنه یا ... ؟
خدایا شکرت که امروز هم یکی از همون بهترین روزها بود که تو برام مقدر کردی
  

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٦ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak