خاطرات من و ام اس

امروز رفتم تا مراسم عزاداری روز عاشورا رو ببینم . صبحانه رو که خوردیم از خونه رفتیم بیرون و تا یک قسمتی از راه رو با ماشین رفتیم و بقیه راه رو هم پیاده رفتیم ، دسته های عزاداری و زنجیر زنی مسیری مشخصی رو که هر سال طی می کنند رو امسال هم طی می کردند تا برسند به مقصد اصلی و بعد هم برمی گردند خونه لبخند
امسال غیر از سال های قبل بود چون حس می کنم تازه معنی این مراسم رو می فهمم و درک می کنم که چرا ؟ نا خود آگاه اشکم می ریخت ، نمی دونستم چرا ولی حس می کردم واقعا دلم می خواد همه اونچه که در درونم انبوه شده رو خالی کنم و فریاد بزنم گریه
دلم می خواست فقط کاش تنها بودم و گریه می کردم ، اگر پدرم همراهم نبود حتما بیشتر گریه می کردم ، با اینکه عینک آفتابی به چشمم زده بودم تا اشک هام رو نبینه ولی باز هم گاهی زیر زیرکی به من نیم نیگاهی می کرد و منم چون دلم نمی خواد ناراحتش کنم زود خودم رو جمع و جور می کردم ناراحت

بازم خدا رو شکر ، امروز هم روز خوب و با برکتی بود
دلم خالیه خالی نشد ولی بازم خدا رو شکر قلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٥ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak