خاطرات من و ام اس

دیروز امتحان تربیت بدنی داشتم ، البته قسمت کتبی امتحان رو ، به خاطر همین مجبور بودم همراه دوستام بعد از کلاس شیء گرا برم سمت سالن ورزشی خیال باطل طبق معمول تاکسی گرفتیم و به سمت ورزشگاه رفتیم .
گروه قبلی که امتحان شون رو داده بودن هنوز داخل سالن بودند و داشتند ورزش می کردن . ما هم کم کم لباس هامون رو در آوردیم و آماده شدیم برای امتحان  خانم مربی گفت تشک ها رو پهن کنید تا روی اونها بشینید و امتحان رو بدین ، من و دوستانم هم تشک ها رو پهن کردیم و امتحان رو با کلی تقلب مثل همیشه نیشخند ( البته با توجه به سر و صدای زیاد موردی واسه تقلب نکردن وجود نداشت ) برگه ها رو پر کردیم و دادیم به استاد. من با کمال تعجب دیدم که برای من هم مثل بقیه بچه ها سوال طرح کرده و هیچ نوع استثنایی قائل نشده تعجب
از استاد پرسیدم : قضیه چیه ؟ من سوال آخر رو بلد نیستم !!
استاد گفت : مگر غایب بودی ؟ ابرو
گفتم : نه من کلن معافی دارم !!
استاد گفت : اشکالی نداره ، روی برگه ات بنویس معافی داشتی
منم بالای برگه و جلو سوال با خط درشت نوشتم " معاف پزشکی "
انگار برگه سربازی پر می کردم
خلاصه که نوبت به حضور و غیاب که رسید باز دیدم به من گفت : تو که چندین جلسه غیبت داشتی اصلا حذفی
گفتم : من که معافی بودم
گفت : به من تحقیق دادی ؟
گفتم : بله ، عنوانش هم فلان بود !! یادتون نیست ؟
گفت : آره یادم اومد مژه
کلاس که تموم شد اومدم خونه ولی با این نگرانی که واسه یک واحد تربیت بدنی باز من رو سر گردون نکنن !!
آمپولم رو زدم و بخشی از کارهام رو هم انجام همه چیز به خوبی تموم شد و رفتم برای خواب خواب
حدود نیمه های شب که نبود نزدیک صبح بود که من از شدت تب از خواب بیدار شدم با اینکه قرص ام رو خورده بودم ولی تب شدید با لرز خیلی زیادی داشتم که حتی نمی خواستم از زیر پتو بیرون بیام و برم قرص بخورم !!
دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و شدت تب رو حس کردم . شاید حدود 39 یا 40 درجه بود و لرزی که گرفته بودم بدترش می کرد. ابله
حالم اصلا خوب نبود ، با هزار زحمت از تختم پایین اومدم و یک نصف قرص استامینوفن  500 که داشتم  رو برداشتم و با همه لرزی که داشتم رفتم و از یخچال آب برداشتم و با همون حال خراب رفتم یک چند دقیقه ای روبه روی بخاری دیواری اتاقم ایستادم تا گرمایی که داره بدنم رو گرم کنه تا بتونم بخوابم آخ
کم کم یک نیم ساعتی که گذشت تب قطع شد و منم خوابم برد

صبح که بیدار شدم خدا رو شکر کردم و بهش گفتم : خدایا .....

برای همه بیماران آرزو دارم که روزی برسه که دیگه هیچ بیماری روی زمین وجود نداشته  باشه . این آخرین آمپول از بسته چهارم بود که تزریق کردم . بسته جدید رو فردا باز می کنم  و باز 15 تای دیگه تا . دیگه عادت کردم تنعا چیزی که اذیت می کنه همین تب کردن ها هست که خوب اونم می دونم حل میشه .

خدایا بازم شکر ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٩ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak