خاطرات من و ام اس

امروز چشمم مثل دیروز بود ، یک تیکه هیجان انگیزه دیگه بهش اضافه شده بود دست چپم می لرزید ولی دست راستم نمی لرزید و بی حرکت بود. حالا باید بگم منم یکی از همونایی هستم که ام اس دارن و باید مراقب خودم باشم تا حتی سرما نخورم و روزی چقدر قرص مصرف کنم و شاید آمپول بزنم و ...

دیشب از بس حرص خوردم دل درد شدم . قراره داروهام رو یک روز در میون بخورم ، احتمالا از هفته بعد هم 2 روز در میون و 3 روز در میون و ...

خوب دیگه خستگی خوب نیست واسم دکتر جون گفته خودم رو خسته نکنم منم گفتم باشه . راه میرم دست میزنم ، فردا قرار بود برم کوه که برنامه ام جور نشد و نتونستم برم ، ولی 5 شنبه عروسی دعوتم ، عروسی پسر عموم که با نوه عمه ام ازدواج کرده می خوام برم قشنگ عرق بریزم لاغر شم ...

خدایا بازم شکرت ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٠ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak