خاطرات من و ام اس

امروز خیلی روز باحالی بود نیشخند از اول صبح تا ته شب همش خندیدم و شاد بودم ، امیدوارم همه روزهای همه آدم های دنیا به همین خوبی امروز من باشه .

همین اول کاری باید بگم واقعا برای اولین بار بود که بعد از اونهمه سختی که کشیدم از ته خندیدم و شاد بودم مژه
می بینید خدا چقدر مهربونه ؟ وقعا همه روزهای زندگی شاد اگر خودمون بخواهیم خیال باطل
خدایا شکر ماچ

صبح اول صبحی که بیدار شدم و یک صبحانه کامل رو خوردم اومدم نشستم پای کامپیوترم برای تایپ باقی مانده صفحات تحقیقم و تقریبا تمومش کردم . حوالی ساعت 12 بود که یه سر هم اینترنت زدم و خبر گرفتم ببینم دنیا دست کیه !؟ نیشخند
خلاصه که کلی تمرین هم انجام دادم و با دوستانم حال و احوالی کردم و بعد هم به طرف دانشگاه راه افتادم . یک روز کاملا ابری و هوای تقریبا خنک و خوبی بود. به موقع به کلاسم رسیدم . استاد هم طبق معمول درس خودش رو از همه درسها جدی تر تلقی می کرد و برای بچه ها خط و نشون می کشید و من و دوستانم هم طبق معمول مشغول شیطنت بودیم و خنده زبان منتها طوری که اون نفهمه و الا جلو همه بیرون مون می کرد !! قهقهه
کلاس بعدی مون هم طبق معمول سر ساعت شروع شد . مفاهیم شیء گرایی و نمودار و کنفرانس و ... نمی دونم چرا ترمی یک واحد به ما نمیدن ؟  متفکر
اینطوری استرس هم کمتر میشه ، منم چون کلن آدمی هستم که جوش میزنم واسه همه چیز برام بهتر بود که این ترم فقط 3 واحد بگیرم شیطان
خلاصه گذشت و ساعت شد 5 و ما قرار بود بریم برای تربیت بدنی تو سالنی که برای دانشگاه بود تا ورزش کنیم تا حداقل یک عدد بیست تو کارنامه زندگیم ثبت بشه نیشخند
یکی از دوستانم که همراه پدرش داشت به سمت سالن می رفت بوق بوق کنان اومدن سمت ما تا ما رو هم برسونن ولی من ترجیح دادم همراه دوستان دیگم با تاکسی بریم واسه همین هم راه افتادیم سمت جایی که قرار بود تاکسی بیاد و ایستادیم ! به سلامتی بارون هم شروع شد و ما هم زیر بارون بدون چتر و هوای تقریبا سرد ...
باید یکم دقت کنم !؟ ببینم ما چند نفریم ؟ متفکر
1
2
3
4
5
6
وااااااااااااااای !!؟!؟!؟! راننده تاکسی جلو دو نفر سوار می کنه ؟؟؟؟؟؟؟ تعجب
دوستم : نمی دونم ، فکر نکنم گیر بده سوال
من : تو مطمعنی ؟ استرس
دوستم : آره  خیالت راحت طوری نمیشه گاوچران
بچه ها تاکسی اومد ! اوناهاش پشت چراغ قرمز مونده ...
اون یکی دوستم رفت سمت خیابون و شروع کرد به دست تکون دادن تا یک وقت تاکسی از یک مسیر دیگه ای نره

واقعا که کارش خنده دار بود یاد مادربزرگم افتادم که هر آدمی رد میشد فکر می کرد فلانیه
بهش گفتیم بایا بیا این طرف شاید تاکسی ما نباشه ! خلاصه راننده متوجه حرکات دوستم نشده بود و اومد همون جا جلو پای ما توقف کرد
مسیر رو براش مشخص کردیم و رفتیم سوار شیم که گفت : نه یک نفر فقط باید جلو بشینه
من گفتم : بچه ها پس من یک ماشین دیگه میگیرم بای بای
گفتن : نــــــــــــــــــــــــــــــه !!! مگه میزاریم بری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منتظر
یکی مون رفت جلو و 5 تای دگمون عقب نشستیم وقت تمام
چه نشستنی ! دو نفر کناری واقعا راحت نشستن و یکی از دوستان وسط نشست و طوری که اگر ماشین دور میزد کلن از جاش کنده میشد و دوست کناری من هم دقیقا یک پاش مشرق بود و یک پاش مغرب فقط کافی بود یک نفر این وسط یک عطسه ناجور کنه فکر کنم یکی از ما
شش تا دختره پر سروصدا و شلوغ ماشین رو گذاشتیم رو سرمون تا رسیدیم به مقصد . دقیقا وقتی پیاده شدیم یکی از دوستام وسایلش پخش شد رو آسفالت نیشخند
گفتم : دیدی من گفتم یک نفر با ماشین دیگه ای بره !!!
خلاصه پولش رو دادیم و به طرف سالن حرکت کردیم .
رفتیم تو و لباس های ورزشی رو پوشیدیم و آماده نرمش شدیم ، یک دور ، دو دور ، سه ، ... فکر کنم 6 دور کامل اما آروم دور زمین والیبال راه رفتیم منم همراه همه شروع کردم به راه رفتن ، بعدش سریع و سریعتر حرکت کردیم تا وقتی که حرکات مون حالت پرشی گرفت و من به دلیل اینکه هنوز جای بخیه های گردنم درد داره نتونستم ادامه بدم ناراحت
ورزش با توپ شروع شد و بچه ها تو 2 تا صف ایستادن تا به هم توپ رو پاس بدن ..
وای که چقدر خندیدیم قهقهه
یکی تو هوا می زد و یکی از ترسش در می رفت و یکی کلن توپ رو می گرفت و نمی دونست باید بعدش چه کنه؟ یکی هم که کلن با پا توپ رو شوت می کرد قهقهه
واقعا که باید یک فیلم کامل از کارای این تیم ملی می گرفتم
خنده دار ترین کلاس ورزشی بود که رفته بودم ، کاش منم میرفتم وسط و باهاشون بازی می کردم ، ولی چون فکر می کنم والیبال برای من سنگینه همون اول کار مشکلم رو با استادم در میون گذاشتم و قرار شد تحقیقی رو برای نمره عملی بیارم .
ساعت 6:30 شد که تق تق  تق در زدن و یه آقایی پشت در بود گفت وقت شما تمومه بیایید بیرون نوبت ما هست که از سالن استفاده کنیم
همه بچه ها تند تند لباس هاشون رو پوشیدن و اومدیم بیرون بارون تندتر شده بود ولی هوای خیلی خوبی بود من کلی کیف می کردم قلب
استادمون بوق زد و گفت کسی مسیر هست که به من بخوره ؟ من  دارم میرم طرف فلان خیابون و منم با خوشحالی گفتم من بیام ؟ خوشمزه
گفت بله بیا ... چشمک
منم با یکی از دوستام سوار شدیم و رفتیم . وسط های مسیر دوستم پیاده شد و من هم آخرهای مسیر بود که پیاده شدم و خداحافظی کردم و ایشون رفتن به سمت خونه خودشون و منم اومدم سمت خونه ...

به محض اینکه وارد خونه شدم اول آمپولم رو از یخچال بیرون آوردم و بعد هم قرصم رو نصف کردم خوردم چون دیگه می خوام کم کم قرص خوردن قبل و بعد از تزریق رو قطع کنم ولی فعلا نصف رو قبل از تزریق می خورم و نصف رو بعد از تزریق .
امشب زدم به بازوی چپ یکم جاش خونی شد ، هنوز نمی دونم چرا محل تزریقم خون میاد ، اون دوتا سری که روی باسن بود و دادم به مامانم تا تزریق کنه اصلا خونی نشد حس می کنم من دستگاه رو کج می گیرم !؟!

بازم خدا رو شکر ، امروزم رو به بهترین شکلش شروع کردم و به بهترین شکلش هم تمومش کردم ، می دونم اگر خدا به من ام اس داده عوضش روزای خوبه خوبه خوب و پر از شادی رو در پیش دارم ، لااقل تا الآنش به این شکل بوده
امیدوارم خدا بهترین روزهاش رو به همه بنده هاش بده نه فقط یک عده خاص بغل

من خاص هستم نه برای اینکه بیمارم ، برای این خاص هستم که خدا من رو انتخاب کرده برای امتحان سخت ، خیلی سخته می خوام تو این امتحان هم قبول شم لبخند
خدایا شکر

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٦ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak