خاطرات من و ام اس

دیروز صبح با خوشحالی کامل  بیدار شدم و بعد از حوردن صبحانه کامل مثل همیشه حاضر شدم و رفتم سمت انجمن ام اس . آخه قرار بود کیف حمل داروم رو تحویل بگیرم ، مثل همیشه لج بازی کردم و با تاکسی نرفتم و با اتوبوس رفتم انجمننیشخند
وقتی رسیدم خانم پرستار رو طبق معمول دیدم که با مهربونیش منتظر من بود . صدام کرد و گفت : برای کیف اومدی نه ؟ مژه
گفتم : بله زبان
گفت : بیا بشین تا کیفت رو بیارم .
و بعد هم رفت و از داخل اتاقش یه کیف آکبند از نابلون در نیومده آورد و امتحان کرد و توضیح داد و ... کیف سالم سالم بود و هیچ مشکلی نداشت. منم دستگاه تزریق خودم رو که مشکل داشت بهشون دادم نیشخند  بعدش هم رفتم  به اتاق دکتر تا یه ویزیت بشم و باهاش در مورد مشکلی که برام بوجود اومده بود صحبت کردم و برام چند مدل داروی ویتامینی تجویز کرد و من هم از خانم پرستار و بقیه خداحافظی کردم و اومدم خونه اوه
چون این هفته کلاسم ساعت 2 تشکیل میشد و تا 4 ادامه داشت ناهارم که خوردم به طرف دانشگاه حرکت کردم و به موقع به کلاس رسیدم و مشکلی نداشتم . بعدش هم چون کلاس سریعتر از اونچه که فکر می کردم تموم شد پیاده به سمت کلاس طراحی وب ام رفتم ولی چون کلاس ساعت 6 تشکیل میشد و من حدود 1 ساعت زود رسیدم از
روی اجبار نشستم و با خانم منشی موسسه حرف میزدیم ، البته اون خانم دوست خوبه منه و من خیلی دوستش دارم قلب
کلاس ساعت 8:30 تموم شد و من با پدرم که اومده بود دنبالم اومدیم خونه . توی راه از انجمن ام اس و فعالیت ها و دکتر و دستگاه و ... حرف زدم تا به خونه رسیدیم خیال باطل

ساعت حدود 9 بود که وارد خونه شدم و بعد از نیم ساعتی استراحت رفتم کمک مامانم چون سبزی گرفته بودن و خواستم تو پاک کردنش کمک کرده باشم ، منتها چون دلم شور ریاضی رو می زد و چند شب پیش هم کابوسی ازش دیده بودم رفتم توی اتاقم تا یکمی درس هام رو مرور کنم ! استرس

اتاق سرد بود واسه همین حدود نیم ساعت پیش خواهرم بخاری رو روشن کرده بود و تقریبا گرم شده بود .

وای چقدر خوابم میاد خمیازه
اصلا نمی تونم بشینم نگران
خدایا چرا اینطوری شدم ؟ خمیازه
یعنی واقعا خسته ام ؟؟؟؟؟؟؟ خواب
نه نمی تونم پلک هام رو باز نیگه دارم ! بهتره بشینم پای کامپیوترم و کمی از تحقیقم رو تایپ کنم شاید با صدای آهنگ خواب از سرم بپره چشم
کامپیوترم رو روشن کردم و نشستم به تایپ کردن .
خدایا چرا این همه خوابم میاد ؟ نگران
شاید به دلیل گرماست ؟!؟! سوال
برم یه چایی بخورم شاید حالم بهتر بشه ؟! متفکر
چای رو خوردم و باز برگشتم تا به کارم برسم ولی بازم خواب خواب
بابام یک مقداری شک کرد و رفت بالای پشت بام تا ببینه چه خبره ؟ در همون گیر و دار بود که من تقریبا کاملا داشت خوابم می برد که بابام با تیشه و چکش و آچار و ... اومد سر و وقته بخاری !!!!!!!!
همه قطعاتش رو از هم باز کرد ( آخه بخاری اتاق من دیواریه ! ) تا رسید به قسمتی که لوله بخاری به دیوار وصل میشد ، وااااااااااااااااااااااااااااای خدایااااااااااااااااا تعجب وقت تمام
عجب سیماتی تو لوله بخاری بخاریه اتاق من گیر کرده بود !!!!!!!!!!!!!! تعجبتعجبتعجبتعجب
.


.

.

ظهر حدود ساعت 2 ود که همسایه محترم مون که بنایی داشتن و ماشین سیمان شون اومده بود تا طبقه آخر رو سیمان هاش رو بریزه گویا لوله سیمانش از کنترل شون خارج میشه و سیمان ها می ریزه روی پشت بام خونه ما، سر لوله بخاری هم شکسته بوده و یک مقداری سیمان به داخل لوله بخاری اتاق من میریزه !منم از همه جا بی خبر توی اتاق ...
.


.

سیمان ها تا حدود 1 متر لوله بخاری اتاق رو بسته بود و امروز پدرم با صاحب خونه همسایه تماس گرفت و ماجرا رو براش شرح داد ، اون هم یکی دو تا از بنا ها رو فرستاد خونه ما تا لوله بخاری رو درست کردن خنثی

درسته که اتاقم دیوارش حالا زشت شده ولی حداقل امشب می خوابم بدون اینکه ترسی داشته باشم که من زنده می مونم یا خفه میشم ؟ آخ
بازم درسته که عمر دست خداست ولی آدم از این طور حوادث میترسه ، همیشه می شنیدم که چند نفر بر اثر نشت گاز جان خودشون رو از دست می دن ولی حتی فکرش رو هم نمی کردم که برای من همچین اتفاقی بیوفته !نگران

الآن باید بگم خدا یا شکر برای اینکه واقعا عمر دوباره به من دادی در حالی که مرگ دقیقا تا دم اتاقم اومده بود ولی تو اینقدر خوبی که پشیمونش کردی و گفتی بزار بدون ام اس بیاد پیش خودم خجالت
می دونم که دارم روز به روز بهتر و بهتر میشم ، دیگه از درد های طولانی مدت پشتم خبری نیست ، و فقط گاهی شب ها درد زیاده و غیرقابل تحمل .
خدایا بازم شکرت ، شکرت ، شکرت بغل

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak