خاطرات من و ام اس

امروز مثلا قرار بود با گروه کوهنوردی بریم کوه ، ولی چون من چند هفته پیش رفته بودم دیگه تصمیم بر این شد که نریم .
قرار شده هر سری که من تزریقم به روز جمعه میوفته بریم کوه تا اگر یک در هزار تب کردم و نتونستم راه برم دوستانم ناراحتی نکنن ، واسه همین هفته آینده هم از کوه خبری نیست و میوفته برای هفته بعدش .
دوستای خیلی خیلی خوبی دارم که به خاطر وضعیت من برنامه های خودشون رو تغییر میدن ، من از ته دلم آرزو می کنم تا همیشه سالم و شاد باشن و خدا همه آرزوهای خوب و بزرگ شون رو برآورده کنه قلب
امروز صبح حدود ساعت 10:30 بود که داشتم تحقیقم رو راجع به ام اس تایپ می کردم چون برای کسی لازم دارم که به یه سری مطالب رسیدم که با خودم گفتم : نکنه دکتر  اولی من درست گفته و من اصلا ام اس ندارم ؟ متفکر پس اینهمه آمپول و دارویی که مصرف می کنم به چه دلیله ؟ چشم
تو ذهنم به این دکتر جدیدم هم شک کردم و به مامانم گفتم ، مامانم هم با مهربونیش گفت : خوب تو چون خوب شدی و دیگه مشکلی نداری فکر این رو می کنی که شاید دکترت بهت داروی اضافی داده و تو ام اس نداری . یادت نیست نمی تونستی راه بری ؟‌ ابرو حالا فرض کن هر دو شون اشتباه کرده باشن ، نتیجه ام آر آی ای که دادی که دروغ نیست ! هان ؟
دیدم داره درست میگه واسه همین گفتم : پس چرا اون اول من هر چی می گفتم ام اس دارم دکترم می گفت من هنوز تشخیص ندادم ؟ خیال باطل
مامانم گفت : واسه اینکه اون نمی خواست مثلا تو روحی ات رو از دست بدی ! در ضمن از کجا معلوم تا چند ماهه دیگه که دوباره نوبت دکتر داری بهت نگه دیگه آمپول هم نیازی نداری ؟ سوال
گفتم : به مامان من رو دست کم گرفتی ؟ من خیلی وقته دارم به این قضیه فکر می کنم نیشخند


امشب آمپولم رو دادم مامانم با دستگاه زد برام واسه اینکه روی باسن بود و من به دلیل اینکه نمی تونم خوب گردنم رو بچرخونم و هنوز به خاطر کاتتر و بخیه جاش درد ناکه نمی تونستم خودم به عقب برگردم و تزریق رو انجام بدم زبان
نمی دونم این درد گردن من تا کی می خواد ادامه پیدا کنه ؟  خنده

امشب قرص هم نخوردم و نمی دونم تب می کنم یا استرس
امیدوارم که تبی در کار نباشه که البته فکر هم نمی کنم تب کنم چون دیگه کلن بدنم به دارو عادت پیدا کرده و مثل قبلا نیستم. حتی به دردی که موقع تزریق میگیره هم عادت کردم و دیگه مثل اول ها داروش واسم درد نداره ( البته همه کسانی که بتافرون میزنن می دونن که داروی بتافرون درد آنچنانی نداره ولی یک ذره همون لحظه تزریق درد می گیره که خوب شاید برای من اینطوریه ... )
قصد داشتم از فردا برنامه ریزی کنم برای خوندن درسهام که این کارو نکردم ابرو و از امروز شروع کردم یه مقدار زیادی درسهای این ترمم رو خوندم ، مخصوصا اون درس هایی که مهمان شده بودم چون دوست ندارم وضعیتم ( کم بیناییم ) مانع از این بشه که نتونم درسم رو بخونم و می خوام به همه اون هایی که فکر می کنند ام اس باعث می شه نتونن به همه اونچه که می خوان برسن ثابت کنم که ام اس نمی تونه مانع هیچی بشه منتظر
ام اس به نظر من فقط یه راه طولانی تره برای رسیدن به اون بالا ، همین مژه

بازم خدا رو شکر می کنم چون می بینم ، می تونم فکر کنم ، می تونم راه برم ، می تونم بدوم ، می تونم همه جور غذایی بخورم ، می تونم شاد باشم ، می تونم برم تو هوای آزاد نفس بکشم بغل
هیچ چیزی نمی تونه من رو تو قفسی به نام ام اس زندانی کنه مژه

خدایا شکرت ، بازم شکرت ، بازم شکرت ماچ

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۳٠ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak