خاطرات من و ام اس

امروز پاشدم رفتم انجمن ام اس تا کیف حمل دارویی که دیروز با من تماس گرفتن که بیا و بگیر رو بگیرم ، مامانم گفت : داری میری دستگاه تزریقت رو هم ببر شاید عوضش کردن سوال
گفتم : نه فکر نمی کنم دستگاه رو عوض کنن آخه اگر قرار به عوض کردن بود اون سری عوضش می کرد !
دستگاه رو با خودم نبردم و رفتم انجمن ، طبق معمول پزشک انجمن دیر کرده بود و همه بیماران منتظر دکتر نشسته بودن . من رفتم تو اتاق و با همه اونایی که میشناختمشون تک به تک احول پرسی کردم و آخرشم رفتم پیش خانم پرستار ، سلام و احوال پرسی گرمی با هم کردیم و تولد امام رضا (ع) رو هم بهشون تبریک گفتم و بعد از 2 دقیقه ای
که نشستم خانم پرستار به من گفت : برای کیفت اومدی دیگه نه ؟ چشمک
گفتم : بله مژه
گفت : خوب بشین تا برات بیارمش !
و بعد هم رفت و از داخل کمدش کیف حمل دارو رو آورد و شروع کرد به توضیحاتش که کجا دارو قرار می گیره و کجا یخ و ...
بالاش رو باز کرد و گفت تبدیل میشه به کوله پشتی و ... شاید شبیه همین کیف اولی که برای کتابها بهم داده بودن بود ولی نه به اون شکل بیشتر شبیه کیف دستگاه تزریق بود ولی در ساز بزرگ ترش نیشخند
خلاصه داشتم آماده میشدم که کیف رو بردارم و بیام که خانم پرستار زیپ کیف رو امتحان کرد و دید به یک نقطه خاص که میرسه دیگه بسته نمیشه ! کیف دیگه ای رو برداشت و امتحان کرد و اونم کلن بسته نمیشد آخ
خانم پرستار روش رو کرد به من و گفت : شرمنده امروز می بینی که زیپ ها خرابه اگر این ها رو هم بهت بدم بعدا به مشکل می خوری ، برو شنبه بیا تا یه کیف درست بهت تحویل بدم که باز مثل دستگاهت نشه چشم
تا اسم دستگاه رو شنیدم چشام برق زد و بهش گفتم : میشه پس لااقل دستگاه بهم بدین ؟ خوشمزه چون پریشب که تزریق داشتم سوزن کج شد و همه ماجرا رو تعریف کردم .
خانم پرستار گفت : واااااااااااای بیا یکی دیگه بهت میدم ، الآن امتحانش کن که بعدش باز به مشکل نخوری ؟!؟!
یه سورنگ رو پر آب کرد و بهم داد و منم رو اسفنجش تزریق رو انجام دادم و به سلامتی دیدم که با آرامش تزریق می کنه و دکمه اش هم اصلا گیر نداره هورا
دستگاه رو گرفتم و قول دادم که شنبه دستگاه خراب خودم رو بیارم و برگردونم به انجمن. خلاصه که با دستگاه درست و حسابی راهی خونه شدم زبان
بعد از چند ساعت رفتم سر کلاس ریاضی تو دانشگاهی که مهمان شده بودم و تقریبا اولین باری بود که به ساعتم نیگاه نکردم و منتظر اتمام کلاس نشده بودم نیشخند
خلاصه کلاس که تموم شد و استاد داشت حاضر و غایب می کرد چون عده زیادی غایب بودن استاد گفت : اینها کسانی هستند که ترم پیش افتاده بودن واسه همین الان نیومدن کلاس !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تعجب
همه وجودم استرس شد ، گفتم خدایا عجب غلطی کردم اومدم مهمان شدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گریه
ولی راستش دیگه واسم اهمیتی نداره من درسم رو می خونم و همه سعی خودم رو می کنم ، با اینکه بیناییم مثل یک آدم سالم نیست و نمی تونم جملات داخل جزوه و کتاب رو به راحتی بخونم ولی دیگه راستش به این فکر نمی کنم که آینده چه خواهد شد ؟ خیال باطل
اومدم و خونه از شدت خستگی خوابم بردخواب و حدود 1 ساعت خوابیدم و بیدار که شدم ساعت 6 بود که آخرین قرص استامینوفنم رو خوردم چون قصد دارم دیگه استامینوفن رو مصرف نکنم البته هنوز یک ذره می ترسم از تب کردن ولی امیدوارم طوریم نشه !
دیگه امشب خیالم راحت بود واسه تزریق چون دستگاهم سالمه و آرومه آروم تزریق رو انجام میده و راحت میشه دکمه اش رو فشار داد و گیر نداره . واسه همین با خیال راحت رفتم و وسایل آمپولم رو آوردم و به راحتی و بدون استرس از گیر کردن دکمه تزریق رو انجام دادم و خدا رو شکر اصلا هم تب نکردم مژه

خیلی امیدوارم به چند ماه آینده می دونم همه این روز های سخت و پر از تلاش تموم میشه و باز برای برگشتن به روزهای اینطوری ( درس و دانشگاه و ...) دلم تنگ میشه خیال باطل

خدارو شکر می کنم چون می تونم همه کارهای خودم رو خودم بکنم. خدایا تنهام نذاربغل

روزهایی که در پیش دارم رو پر از نور و شادی میبینم و به خاطر همه اینها از خدای مهربون ممنونم  قلب خدایا شکرت ، شکرت ، شکرت ماچ

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۸ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak