خاطرات من و ام اس

از امروز رفتم برای کار آموزی . ساعت حدود 8:15 صبح بود که وارد محل کارآموری شدم و دوستانم رو دیدم که تو حیاط نشستن منتظر من تا به اونها ملحق شم ، رفتم جلو و به همراه هم وارد دفتر مدیر بخش شدیم و ایشون توضیحات کامل رو برای انجام کار بهمون داد و در آخر هم گفت هیچ لزومی نداره که شما بیایید اینجا ، فقط من در آخر پروژه را از
شما تحویل میگیرم چون اومدن تون به اینجا یکمی باعث مزاحمت برای من میشه تعجب
تا به حال کار آموزی این شکلی ندیده بودم متفکر ولی خوب به نفع من شد چون با این حال رو روزم دیگه لازم نیست هر روز هر روز بلند شم و برم از این طرف شهر به اون طرف شهر برای انجام کار .
ولی اینقدر برنامه کاری ای بهمون داد سنگین بود که من به دوستم گفتم : ببین تو قراره این پروژه رو برای پایان نامه ات هم تحولی بدی پس من می تونم یک سوم کار رو انجام بدم و بقیه کار مربوط به خودت میشه ! چون من پروژه خودم خیلی سنگینه ! ( آخه پروژه طراحی سیستم و برنامه نویسی خیل کار می بره ... ) خلاصه به هر شکلی بود راضی
شد که بیشتر کار رو خودش انجام بده و من در حاشیه کمکش باشم چون فقط به خاطر دوستم رفته بودم اونجا ! والا که تو دفتر انجمن ام اس هم می تونستم به عنوان کار آموز شروع به کار کنم و خیال باطل
به هر حال از جهتی خوشحال شدم که لزومی به رفتنم به اونجا نیست و می تونم توی خونه کارم رو انجام بدم !
ظهر اومدم پای کامپیوترم و یکمی روی نمودارهای USECASE مربوط به پروژه خودم کار کردم ولی به جایی نرسیدم و گذاشتمش کنار چون استادم از کار قبلیم ایراد زیاد گرفته بود و من هم نتونستم ایراداتش رو برطرف کنم نیشخند
ساعت حدود 5 بود که از خونه به سمت دانشگاه حرکت کردم و راس ساعت 5:30 رسیدم دانشگاه و رفتم سر کلاس ، ساعت حدود 7 بود که یادم اومد باید قرص استامینوفنم رو می خوردم از کلاس اومدم بیرون و رفتم قرصم رو خوردم و باز
برگشتم سر کلاس تا 7:30 که کلاس تموم شد و کلی با استادم در مورد کارو ایرادی که داشت صحبت کردم نیشخند
ساعت 8:30 رسیدم خونه و آمپولم رو از یخچال بیرون آوردم و یکمی سرم رو گرم کردم تا یه ساعتی بگذره و حدود 9 بود که بازم روی شکم تزریق رو انجام دادم ...
نمی دونم چرا نمی تونم روی شکم ام درست تزریق کنم ! تو فکرشم که ناحیه شکم رو از محل تزریقم حذف کنم چون واقعا موقعی که داره تزریق میشه نفسم بند میاد و درد زیادی میگیره !!! ناراحت
کم کم بدنم داره به این مواد عادت می کنه و چند بار اخیر که تزریق رو انجام دادم اصلا تب نکردم و همین باعث خوشحالی من میشه .

گاهی اوقات دلم برای روزهای خوبی که داشتم و ازشون لذت کامل رو نبردم تنگ میشه و دلم میخواست می تونستم به عقب برگردم به همون روزهایی که سالم بودم و بدون دقدقه همه کارهام رو انجام می دادم خیال باطل
اما تا میاد اشکم بریزه به خودم میگم : چه فایده از ریختن اشک ؟
غیر از اینکه نمی تونی به گذشته برگردی و اشتباهاتی که کردی رو جبران نمی تونی بکنی زمان حالت رو هم از دست میدی و باز باید بشینی غصه بخوری که چرا از لحظاتم لذت کافی رو نبردم چشم
واسه همین بعد از پلاسما فرز که داشتم و درد زیادی کشیدم یاد گرفتم که واقعا : " گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی " تو این چند وقته که اسم منم رفته تو لیست بیماران خاص قدرت و عظمت خدای بزرگ رو اینقدر دیدم و لمس  کردم که می تونم بگم خدا من رو از همه بیشتر دوست داشته چون فقط بنده های خوبه خدا سخت ترین امتحانات  رو از طرف خدا میشن ...
خدایا شکرت که من  جزو بندگان خوبت هستم قلب
می دونم تا چند ماه آینده وقتی برم مطب دکترم مثل دفعه های قبل اسم من رو هم می نویسه جزو لیست خوب شده هاش !  درست مثل دفعه های قبل که اسم من رو نوشت جزو لیست خوب شده ها از پلاسما فرز و یا اون سری که اسم من رو نوشت جزو لیست مصرف کننده گان بتافرون هورا
خدایا شکر بغل

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٤ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak