خاطرات من و ام اس

امروز همراه خانواده ام برای تکمیل ثبت نام برادرم رفتیم خارج از شهر چون یه شهر دیگه ای قبول شده و امروز روز اول دانشگاهش بود .
صبح حدود ساعت 3:30 بیدار شدم و وسایلی رو که نیاز داشتم تو کیف دستیم گذاشتم و حاضر شدم برای رفتم ، فکر می کنم ساعت حدود 4:30 بود که از خونه به سمت مقصد ( دانشگاه برادرم ) حرکت کردیم . همه جا هنوز تاریک بود و خورشید هنوز بیرون نیومده بود . باید از خیابون های شهر اون موقع صبح یه عکس تهیه می کردم که هر موقع تو ترافیک همیشگی گیر کردم یه نیگاهی بهشون بندازم و به خودم امیدواری بدم که شاید یه روزی وسط روز هم همین قدر خلوت باشه ابله
از شهر ما تا مقصد حدود 4 ساعت راه بود . وسط راه ساعت 7 بود که من از شدت گرسنگی که بهم وارد شده بود از خواب بیدار شدم  و دیدم تقریبا نصف راه رو اومدیم و چیزی به آخر راه و مقصد باقی نمونده نیشخند
در ماشین رو باز کردم که بیام بیرون تا کنار بقیه صبحانه رو بخورم اما واقعا هوا سرد بود نمیشد بدون سویی شرت یا ژاکت نشست ...
لباس گرمم رو پوشیدم و رفتم و صبحانه را خوردم و بعدم با بقیه چند تایی عکس یادگاری گرفتیم و دوباره به طرف مقصذ حرکت کردیم که بازم تو ماشین تقریبا نیمی از باقی مونده راه رو خوابم برد زبان
آخرش ساعت 9:15 به دانشگاه رسیدیم و مامان و داداشم و خواهرم رفتن تو ساختمون دانشگاه . از راه که رفتیم که تو معاون دانشگاه جلو برادرم رو گرفت و با وسایلش فرستادش تو کلاس خوب یه کمی شکه شده بود که با اینکه از کلاس فقط 10 یا 15 دقیقه بیشتر نمونده بود رفت و سر کلاس نشست و تو این فرصت که مامانم داشت با مسئولین صحبت می کرد منم مثل همیشه از شدت کنجکاوی رفتم و تقریبا همه کلاس ها و محیط و اطراف دانشگاه رو وارسی کردم عینک
بعد از چند دقیقه کلاس دومی هم تشکیل شد و حدود 11 استاد کلاس رو تموم کرد ، فکر می کنم به دلیل اینکه جلسه اول بود کلاس سریع تموم شد و بچه های کلاس اومدن بیرون و همه رفتن پیش معاون برای خوابگاه که قرار بود بهشون داده بشه تا صحبت کنند . مامانم هم رفت و با آقای مسئول صحبت کرد و قرار شد یک مهمان سرا رو برای دانشجویان ورودی جدید در نظر بگیرند و یه طبقه اش مربوط به آقایون باشه و یه طبقه اش هم مربوط به خانم ها !
جاش مرتب و منظم و تمیز بود و تو هر اتاقی تقریبا 3 تا تخت بود ، البته اتاق یک تخته و 2 تخته هم بود که به برادر من اتاق 2 تخته رسید .
وسایلش رو جابجا کردیم و و اتاقش رو تحویل گرفتیم و اومدیم بیرون از مهمان سرا و یه جایی ناهار رو دور هم خوردیم و بعد هم برگشتیم به سمت خوابگاهش . بابا کمی بهش پول داد و منم یه کوچولو بهش دادم و خواهرم و مامانم هم بهش دادن ( کلن پولدار شد نیشخند )  و با هم خدا حافظی کردیم و ما به سمت خونه حرکت کردیم و دادشم همونجا موند تا چند روز دیگه برگرده و بیاد خونه ، آخه کلاس هاش فقط 3 روز در هفته است و اونجا هم فقط لازمه که 2 شب بمونه !
عصر حدود ساعت 6:30 به خونه رسیدیم ، حالم خوب بود و مشکلی نداشتم . نه تب کردم و نه لرز داشتم ، فقط چون دیشب روی شکم تزریق کرده بودم کمی با تکون خوردن ماشین جای تزریق درد می گرفت ناراحت
همیشه میگن خدا اینقدر بزرگه که نمی تونی تصورش رو بکنی ! امروز بزرگی خدا رو دیدم و کاملا لمسش کردم ... فکر می کنم اگر من و امثال من ام اس گرفتیم حتما ه خاطر حکمتش بوده و بس ! می دونم دارم امتحان میشم ، واسه همین همیشه دعا می کنم تا خدا کمکم کنه تا بتونم سربلند از این امتحان سخت بیرون بیام لبخند
خدایا شکرت ، شکرت ، شکرت بغل

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۳ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak