خاطرات من و ام اس

امروز با دوستانم و خواهر و برادر و پسر خالم با گروه کوهنوردی رفتیم کوه ، برنامه رفتن رو دیروز بعد از ظهر حدود ساعت 4:30 یا 5 بعد از ظهر بود که ریختیم .
حدود ساعت 5:30 رسیدیم به محلی که قرار بود گروه از اونجا حرکت کنه به سمت مقصد و تا همه سر جمع شدن و حرکت کردیم ساعت شد حدود 6 صبح خیال باطل
اول راه مسیر به خوبی طی شد ، کمی تو ماشین خوابم گرفته بود ولی به خاطر اینکه با دوستانم صحبت میکردیم تا رسیدن به مقصد نخوابیدم . راه خوبی نبود ، نه از لحاظ دوری و نزدیکی ، بلکه از لحاظ اینکه درسته که ما از 62 کیلومتر راه رو حدود فقط 18 کیلومتر پیاده روی کردیم ولی مسیری که با مینی بوس طی شد یه تیکه زیادیش خاکی بود و جاده های خطرناک با پیچ های تند و ترسناک استرس
من فقط چشمام رو گرفته بودم و بیرون رو نیگاه نمی کردم . ولی خوشبختانه سالم به مقصد رسیدیم نیشخند
ساعت حدود 8 بود ، من صبحانه نیمه کاملی تو خونه ساعت ۵ خورده بودم که اگر این کار رو نمی کردم نمی تونستم راه برم و پا به پای بقیه حرکت کنم ، با این حال چند لقمه ای دوباره همراه بقیه خوردم  . قبل از شروع به حرکت مشکلم رو طبق معمول بقیه روزهایی که با گروه کوه میریم به سرپرست گروه گفتم و ایشون هم مشکلم رو با پزشک گروه در میون گذاشتن و یه سری سوالات از من کردن که وضعیت ام براشون روشن شد.
هوا خیلی سرد بود ، طوری که وقتی نفس میکشیدیم بخار تنفس مون تو هوا مشخص می شد و این برای من و شرایط من خیلی خیلی خوب بود مژه
مسیر حرکت پر از درخت و بود و رودخانه ای پر آب که از وسط درخت های رد میشد.
ساعت 8:40 دقیقه صبح به سمت مقصد نهایی حرکت کردیم و راه طولانی ای رو طی کردیم و طبق معمول همیشه گاهی از داخل رودخانه و گاهی از داخل خشکی به حرکت مون ادامه می دادیم ، تقریبا نزدیک 3 ساعت پیاده روی کردیم هوا کم کم گرم شده بود و نمیشد توی اون هوا پیاده روی کرد چشم اما من هم همراه گروه به پیاده روی ادامه دادم تا به چشمه رسیدیم .
مکان بسیار بسیار زیبایی بود ، تقریبا شبیه یک دریاچه کوچیک ولی فوق العاده زیبا ، آفتاب که روی دریاچه تابیده بود نورش روی خشکی و اطراف منعکس میشد و منظره بسیار زیبایی پدید اومده بود قلب
تا ساعت 2:30 ظهر اونجا بودیم و خیلی با همه تفریح و شوخی کردیم و عکس گرفتیم و فیلم برداری کردیم و دست آخر هم با همه اعضای گروه یک عکس دسته جمعی گرفتیم و به سمت ماشین ها برگشتیم .
مسیر برگشت به خاطر اینکه سرازیری بود برامون سریعتر گذشت . هوا کم کم داشت رو به تاریکی میرفت ولی هنوزم عده ای بودند که با ماشین سواری یا موتور به طرف چشمه حرکت می کردند .
چند تا خانم و آقای خوش صدا توی گروه بودند که هر از گاهی شروع به خوندن می کردن و همه به احترام اونها سکوت می کردند .
خیلی خوش گذشت ... جای دوستانه دیگم رو که نیومده بودن خیلی خیلی خالی کردم ، دلم می خواست میشد همه با هم می بودیم ولی حیف که برنامه همه با هم جور نشد تا بریم ناراحت
حدود ساعت 5 رسیدیم به ماشین ها و سوار شدیم و به طرف خونه حرکت کردیم . خوشبختانه امروز توی گروه اصلا حالم بد نشد و اصلا هم تعادلم به هم نخورد ، فقط موقع رد شدن از رودخانه به خاطر اینکه نمی تونم هنوز اجسام در حال حرکت رو ببینم نمی تونستم ببینم سنگ دقیقا کجاست ( به خاطر عبور آب از روی سنگ ها ) و به کمک نیاز داشتم برای رد شدن از رودخانه ...
فکر کنم ساعت 6:30 یا 7 بود که رسیدیم به جایی که باید پیاده میشدیم ، پدرم طبق معمول سر قرار حاضر بود و ما زمانی که از سرویس پیاده شدیم به طرف ماشین رفتیم و بعد هم اومدیم سمت خونه چشمک
اولین کاری که کردم این بود که قرص استامینوفنم رو خوردم و آمپولم رو از یخچال بیرون آوردم و بعد هم لباس هام رو که توی کوه کثیف شده بود گذاشتم برای شستن .
امشب تزریق دارم و می دونم تب نخواهم کرد. تزریقم رو با دستگاه انجام دادم و باز روی باسن ولی طبق معمول دکمه دستگاه گیر کرد آخ به هر حال هر طوری بود تزریقم رو انجام دادم و تموم شد ...

فردا می خوام برم انجمن ببینم میشه این دستگاه رو با یکی دیگه تعویض کنم یا نه ؟‌ ناراحت


خدایا امروز دوست داشتم بین همه اون آدم ها فریاد بزنم اونی که از همه دنیا بیشتر دوستش دارم تویی چون امروز ففقط تو من رو کمکم کردی تا تونستم 18 کیلومتر رو بعد از 2 ماه درد کشیدن و ویلچیر سواری پای پیاده همراه همه آدم های سالم راه برم هورا
خدایا دوستت دارم ، خیلی بیشتر از اونچه که بقیه فکر می کنن بغل
خدایا شکرت ، شکرت ، شکرت ماچ

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٦ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak