خاطرات من و ام اس

دیروز رفتم دانشگاه تا با استاد پروژه ام صحبت کنم ، توی دلم خدا خدا می کردم که پروژه من رو قبول کنه و به من پیشنهاد دیگه ای نده نگران بعد از اینکه وارد اتاقش شدم و در مورد پروژه ای که قراره انجامش بدم باهاش صحبت کردم و توضیح کاملی بهش دادم ، ریز عملیات کار رو براش پرینت کرده بودم و دونه دونه همه بخش های کار رو کاملا از هم جدا کرده بودم .
توضیح کاملی بود و استادم با کمال ناباوری پروژم رو قبول کرد و من متحیر موندم که یعنی ممکنه ؟؟؟؟ تعجب آخه تو تابستون روش کار کرده بودم و تقریبا یک چهارم کارم رو تمومش کرده بودم واسه همین خیلی خیلی خوشحال شدم یکی از دوستان خوبم هم که الآن ارشد قبول شده واسه ساختن دیتابیسش کمک کرده بود و در حقیقت زحمات اون هم جبران شد هورا


استادم به من گفت :‌ چقدر روش کار کردی ؟‌ گفتم :‌ استاد راستش رو بخواهید چند تا از نمودار هاش رو کشیدم و بانک داده اش رو هم با کمک یکی از دوستانم تقریبا ساختمش ولی می دونم که مشکل داره ! متفکر استادم گفت :‌ اشکالی نداره ، فقط بیار تا من ببینم و اشکالات کارت رو بهت بگم که چه کار کنی و چه کار نکنی ...

با خوشحالی اومدم خونه و به بهترین دوستم ( ق ) خبرش رو دادم و اون هم از ته دلش واسم دعا کرد نیشخند همین دعای دوست های خوبم هست که من حالا روی پا هستم و مشکلی ندارم . خدایا شکرت قلب
امروز قرار بود برم دکتر ، نوبت دکتر داشتم ، به این امید رفتم که بهم بگه دیگه نیازی به تزریق دارو نیست خیال باطل با اینکه دیشب با دوست خوبم صحبت می کردم و می گفتم من دارم به این فکر می کنم که دیگه آمپولی در کار نیست و قراره به من بگه خوب شدی و دوستم هم همین حرف منو تایید کرد ، ولی گفتم حتی اگر بهم بگه بازم باید مصرف کنی با ام اس کنار میام و میزارم با من زندگی کنه اما نه میزارم کنارم قدم برداره و نه میزارم از من جلو بزنه بلکه باید پشت سرم راه بیاد قهر چون نمیزارم مانع من بشه منتظر
با این افکار رفتم پیش دکتر ، با اینکه دکتر دیر اومد ولی نوبت من تقریبا زود رسید . با همه استرسی که دیشب داشتم ولی امروز حتی داخل اتاق معاینه هم که بودم هیچ استرسی نداشتم ، دکترم من رو معاینه کرد و نیگاهی به من کرد و گفت : حالت خوبه ؟
گفتم بله : خدا رو شکر
گفت : واقعا خدا رو شکر ، شکر  ، شکر ، شکر .... همه اینا رو از لطف خدا داری لبخند
گفتم : درسته خجالت
دفترچه بیمه من رو برداشت و شروع کرد به نوشتن دارو ، حدود 4 تا نسخه برای من نوشت و بعد هم گفت : من برای این ماه و 2 ماه آینده اش داروش رو نوشتم دفعه بعدی که اومدین پیشم با این برگه بیایید داخل و نمی خواد ویزیت بدین .
مامانم گفت : آقای دکتر این مبالغ ویزیت قابل شما رو نداره ، در مقابل زحمتی که میکشید ...
دکتر گفت: من برای بیماران ام اس از ته قلبم و با جون دل کار می کنم واسه همین دوست دارم رایگان ویزیت بشن .
آخرش که از اتاق اومدیم بیرون گفت واسه سه ماه دیگه وقت بگیرین از منشی ...
بیرون که اومدیم دفترچه بیمه رو از مامانم گرفتم و قبل از اینکه داروها رو نیگاهی بکنم وقت برای سه ماهه بعدی رو از منشی گرفتم و بعد هم با استرسی که دوباره امده بود سراغم به نسخه ها نیگاه کردمنگران
نسخه اولی نوشته بود : امگا3 ، ویتامین د3  ، فولیک اسید هورا
خدایا برام آمپول ننوشته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تعجب دلقک
خیلی داشتم خوشحال میشدم ولی نسخه بعدی رو که نیگاه کردم دیدیم نوشته : بتافرون ...
پس نسخه بعدی چیه ؟  دیدم نوشته : بتافرون ، اما بدون تاریخ ...
دیگه فهمیدم نسخه آخری هم بتافرونه پس دیگه بهش نیگاهی نکردم ...

گفتم که باید پشت سرم قدم برداره ... هنوز اسم وبلاگم رو تغییر نمیدم چون به خودم و دوستم قول دادم وقتی همه چیز تموم شه به جای " خاطرات من و ام اس " می نویسم : " خاطرات این چند وقته من ... "


آمپول امشبم رو که زدم کسی نفهمید که تزریق کردم ، با اینکه به باسن با دستگاه خیلی خیلی سخت بود ولی زدم ، می دونم همه اینا زود تموم میشه و خوب میشم واسه همین تحمل می کنم ، حالم خوبه از همه آدم های سالم و حالم بهتره هورا
خدایا شکرت ، همیشه دوستت دارم ماچ

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٤ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak