خاطرات من و ام اس
امیدوارم لحظات خوبی در این سایت داشته باشید .....

کاربر مهمان، خوش آمديد!


درباره :من یک بیمار MS هستم که از اردیبهشت 89 متوجه بیماریم شدم ، با همه توانم دارم باهاش مبارزه می کنم و سعی می کنم آینده ای روشن تر از نور واسه خودم بسازم ... خدایا شکرت ...
پروفایل مدیر : توت فرنگی







خاطرات من - قسمت پنجم

نوشته شده توسط توت فرنگیدر تاریخ ۱۳۸٩/٥/۱٠

یکی دو روز پیش رفتم پیشش ، ولی بازم منو سر در گم نگه داشت بالاخره معلوم نشد می خواد به من چی تجویز کنه ؟ قرص ؟ آمپول ؟ یا بگه خوبی و برم پی کارم .
رفتم و بهش گفتم آقای دکتر من دستم مشکل داشت و درد داشتم ، چشمم هم تاری دید اش زیاد شده و نمی تونم تعادلم رو حفظ کنم . شما چی میگید ؟ من الان خوبم یا بد ؟ ممکنه خوب بشم ؟ فکر نکنم با این منوال حالم خوب شه !؟!
یه برگه از جلوش در آورد و یه نامه به یه دکتر دیگه نوشت و بدون تجویز دارو گفت برو پیش این آقای دکتر تا مشاوره بهت بده ! همین ...
گفتم همین ؟ کاره دیگه ای نیست ؟ گفت نه برو خونه !
بهش گفته بودم دارو دیگه نمی خورم واسه همین واسم دارو تجویز نکرد خیلی واسم جالب بود با اینکه دستم می لرزید ولی گفت چیزیت نیست .
البته خوشحال شدم و از یک طرف ناراحت ، کاش یکی این وسط حرف منو می فهمید و می تونست بره تو مغزم ببینه چش شده ؟
بازم خدا رو شکر ، ببینم آخرش به کجا میکشه ؟ ...


کلمات کلیدی :
نظرات ()




مطالب پیشین



Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by http://ruzegaran.persianblog.ir
Design By : wWw.Theme-Designer.Com