خاطرات من و ام اس

دیشب تا نیمه های شب بیدار بودم ، دنبال مطالبی می گشتم برای کار با ابزار های طراحی وب ، فکر می کنم ساعت حدود 1 بود که خوابیدم .
به همه چیز فکر می کردم ، قبل از خواب بهترین دوستم که آنلاین بود از من خواست تا براش دعا کنم ، می گفت مشکلی براش بوجود اومده و فقط با دعای دوستانش خدا کمک اش می کنه تا بتونه راحت تر مشکلش رو برطرف کنه ناراحت
نمی دونم چقدر دعای من پیش خدا مورد قبول قرار میگیره ولی براش از ته دلم آرزو کردم تا خدا کمکش کنه تا بتونه مشکلاتش رو حل کنه لبخند
کاش می تونستم کمکی بهش بکنم ناراحت
امروز حالم خوب بود . نشستم پای کامپیوترم و مطالبی رو که دانلود کرده بودم شروع کردم به خوندن . سعی کردم همه چیز رو به خاطر بسپرم ، دیشب توی پارک یکی از دوستانی که اونجا بود می گفت : ام اس یعنی فقط دور شدن از هر چیزی که فکر می کنی واست استرس میاره . حتی ازدواج و زندگی مشترک !
این حرفش واسه ی من خیلی سنگین بود ، نمی دونم چرا بعضی هاشون حاضر شدن درس شون رو رها کنن ؟ چرا حاضر نشدن زندگی مشترک رو تجربه کنن ؟ چرا خودشون رو از مشکلات دور می کنند ؟ آخ با اینکه به من خوش گذشت اما گاهی اوقات حرفایی که میشنوم درباره ام اس ، باعث میشه یکم از آدم هایی که اطرافم هستن بدم بیاد !
چرا به من میگن تلاش نکن چون ام اس داری ؟ آخه چرا ؟ منتظر
تو جمع ما یه آقای دکتری بود که در حال گرفتن برد تخصصی بود ، گفت من 15 سال هست که ام اس دارم . اوایل مثل شما فکر می کردم و از هیچ چیزی فاصله نمی گرفتم .ولی حالا این کار رو نمی کنم و از هر چیزی فاصله می گیرم ! زندگی مشترک ! بچه ! و ... چشم
نمی دونم این آقای دکتر چطوری می خواد تا آخر دنیا تو این فکر بمونه که نمی تونه ؟ خنثی هیچ کس به من نمی تونه بگه که من نمی تونم فلان کار رو انجام بدم ...
چرا ام اس باعث شده که نتونن زندگی عادی خودشون رو ادامه بدن و از همه چیز زده شدن ؟ از هر چیزی تو زندگی شون برای خودشون یه سد بزرگ ساختن به اسم تلقین که ما نمی تونیم عادی باشم ... کلافه

در حالی که ام اس بیماری ای نیست که نشه باهاش زندگی کرد !!!
هزارن بیمار دیابتی رو که اگر ببیند که چه دردی می کشن و نمی تونن هر چیزی بخورن و هر جایی برن اونوقت می فهمن که ام اس یعنی چی ؟
درسته که گاهی شبهایی هست که تاصبح از درد پشتم خوابم نمیبره ، و یا حتی گاهی به خاطر تزریق آمپولم تب و لرز می کنم و یا حتی سر گیجه های بدی می گیرم ولی هیچ وقت به ام اس اجازه ندادم زندگی من رو مختل کنه ، فقط باهاش کنار اومدم ناراحت
دیشب همون دوستم می گفت : من نشستم آبکش خونه را سوراخ هاش رو شمردم ، فکر می کنم اون تعداد سوراخ هاش بیشتر از ماله تو باشه متفکر
گفتم : معلومه که بیشتره !
گفت : فکر می کنی بیشتر می مونه ؟
گفتم : نمی دونم سوال
گفت : خودت چی میخواهی ؟
گفتم : من می خوام آخرین آمپول این بسته اولی را هم نزنم و برم بدمش انجمن که بدن به دوستانی که لازم دارن خیال باطل
گفت : بهترین آرزویی هست که داری و امیدوارم همینطور بشه ...لبخند
امشب داشتم فراموش می کردم که تزریق دارم . واسه همین داروهای قبل تزریق رو دیر خوردم ، و تزریقم هم به همون نسبت عقب افتاد .
خواهرم توی اتاق نسشته بود و داشت با لپ تاپش کار می کرد و من هم آماده تزریق شدم ، امشب نمی خواستم با دستگاه تزریق کنم ولی با خودم گفتم : بهتره ترس رو کنار بزاری ، فکر نمی کنم دستت بلرزه و محل تزریق خون بیاد نگران
توی دلم گفتم : خدایا ...
همه چیز آماده بود و دستگاه رو حاضر کردم و تزریق رو با دستگاه انجام دادم ، نه درد گرفت و نه خونریزی کرد فقط بعد از چند دقیقه که از تزریق گذشت شروع کرد به سوزش شدید ، که اونم فکر می کنم به خاطر الکل هست می دونم درد نداشتنش به خاطر کلماتی بود که که قبل از تزریقم به خدای مهربونی که اون بالاست گفتم خجالت
بازم خدا رو شکر می کنم واسه ی همه نعمت هایی که به من داده و نداده . می دونم دوستم داره ، پس منم همیشه سپاس گذارشم ماچ
خدایا شکرت بغل

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٢ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak