خاطرات من و ام اس

دیروز روز خوبی بود ، تقریبا آروم و بی صدا ، کلاس ها تو دانشگاه تشکیل شده بود و همه دیگه به این نکته پی بردن که ، نه مثل اینکه واقعا سال تحصیلی جدید رسیده نیشخند
این کد هایی که ما برای درسهامون برداشتیم خیلی شلوغه و من و دوستام دوست داشتیم که بریم وقت حذف و اضافه کدها رو عوض کنیم . ولی حیف که ساعت هاش مشکل ساز میشد خیال باطل
سر کلاس طراحی وب ام که نشسته بودم ، دیدم استاد طراحی وب داره مسائلی رو تدریس می کنه که من برام فایده ای نداره چون همه مسائلی که داشت درس می داد تقریبا یک پنجمه مسائلی بود که من تو کلاس طراحی وب بیرون از داشنگاه دارم میرم متفکر
وب سایت شخصی خودم رو نشونش دادم و ازش اجازه گرفتم تا دیگه سر کلاس نیام و استاد هم قبول کرد . البته خودش قبل از اینکه من این کار رو بکنم اعلام کرده بود که هر کسی خواست می تونه سر کلاس نیاد و فقط به خاطر امتحان میانترم و پایان ترم بیاد !
این کاری که کردم یه مقداری از سنگینی کارم برای رفت و آمد به دانشگاه کم شد و این برام خوبهمژه
استاد پروژم رو هم دیدم و باهاش صحبت کردم ، راجع به پایان نامه ای که قراره بنویسم و چند وقتی هم هست که دارم روش کار می کنم ، با کمال ناباوری قبولش کرد تعجب و من هم خیلی خوشحال شدم تاره کلی هم تشویقم کرد و بهم گفت این پروژت خیلی عالیه و من قبولش دارم فقط اگر کامل تحویلش بدی لبخند
البته کارم سنگینه ، گرچه اگر دو نفری می بودیم بهتر بود ولی دو نفری معمولا اینطوری میشه که یک نفر کار می کنه و یکی دیگه فقط نمره اش رو می گیره و میره چشم واسه همین دوست دارم اگر یک نفر دیگه هم به عنوان هم گروهی به من ملحق میشه اونم مثل خودم معلوماتش خوب باشه ( البته من معلوماتم کامل نیست !!‌)‌ و واقعا روی پروژه کار کنه .
دیشب حدود ساعت 8:30 رسیدم خونه و چون ساعت 6 تو دانشگاه قرص استامینوفنم رو خورده بودم از راه که رفتم تو خونه سریع دستام رو شستم و آمپولم رو برداشتم و با دستگاه تزریق کردم . نمی دونم چرا دکمه دستگاه من گیر می کنه و من نمی تونم باهاش خوب تزریق کنم ؟ اینقدر دستگاه رو روی پام فشار دادم تا دکمه اش کار کنه بدون دقت به این موضوع که سورنگ یه چیزی حدود 1 سانت به داخل پوست فرو شده بود ، و این کار باعث شد تا واسه بیرون آوردنش مشکل ایجاد بشه و محل تزریقم خونریزی کرد نگران فکر می کنم هنوز نمی تونم با دستگاه کار کنم ناراحت
خوشبختانه اصلا تب نکردم و مشکلی واسم بوجود نیومد . حدود ساعت 12 بود که  آماده شدم برای خوابیدن خمیازه

شب آرومی بود و راحت خوابیدم . درسته که کمی لرز داشتم ولی حس می کنم بدنم داره کم کم به این آمپول عادت می کنه و مشکلاتی که اون اوایل داشتم رو دیگه ندارم . فقط امیدوارم با اومدن داروی ایرانی بتافرون قیمت این رو زیاد نکنن ، چون این کارشون میشه اوج نامردی برای ما بیماران ام اس که با وارد شدن داروی ایرانی داروی خارجی رو با قمیت نامردی عرضه می کنن آخ 


بگذریم چون نیز بگذرد ...

امروز کلاس حل تمرین ریاضی بود ، همون دانشگاهی که مهمان شده بودیم با دوستم رفتیم و هر کجا رو که سر زدیم خبری از کلاس حل تمرین نبود و آخرشم فهمیدیم که امروز این کلاس تشکیل نمیشه و باز هنوز نرفته دوباره برگشتیم خونه نیشخند
دوستم که قرار بود برگرده شهرستان و باز پنجشنبه بیاد دانشگاه واسه همین از هم خداحافظی کردیم و اون همراه دوستش به سمت ترمینال رفتن و من اومدم سمت خونه .
بعد از ظهر همراه دوستان ام اسی که دارم رفتیم پارک و توی پارک مسابقه دو گذاشتیم ، خیلی کیف داشت خوشمزه من که کلی خوشم اومد و همراهشون شروع کردم به دویدن و ورزش کردن ، البته اول کار یکی از خانم ها گفت : من می خوام بدو ام ، کسی منو همراهی می کنه ؟ سوال
من گفتم : آره من هستم !! چقدر می دوید ؟ خوشمزههورا
گفت : از فلا مسیر تا فلان جا ( تقریبا دور محلی که نشسته بودیم ! )
یکی از آقایون هم گفت : منم همراهی تون می کنم ؛ چون دویدن رو خیلی دوست دارم قلب
شروع کردیم به دویدن و من فکر می کردم می تونم مثل موقعی که حالم خوب بود وهنوز پلاسما فرز نکرده بودم بدو ام و مشکلی برام پیش نمیاد ، ولی اینطوری نبود چون بعد از اتمام دور زدنم بدنم به شدت به لرزش افتاد و محل بخیه های گردنم هم به شدت می سوخت هیپنوتیزم
همه این گروهی که ام اس دارن تقریبا بعضی هاشون بدون روحیه هستن و بعضی ها هم روحیه های بالایی دارن که کلن نمیشه حتی حدس زد که فلان آقا یا خانم ام اس داره ، ولی بعضی هاشون رو میشه کاملا از روی راه رفتن شون و یا حتی صحبت کردنشون فهمید خیال باطل نمیدونم من چطوری ام ؟‌ آیا میشه راحت فهمید یا ... ؟‌ سوال
دوستان خوبی هستن و من همه اونها رو مثل خواهر ها و برادر های خوب خودم دوستشون دارم قلب
امشب از ته دلم واسه همه بیماران ام اس دعا کردم و امیدوارم بهترین زندگی ها رو در آینده داشته باشند و به بهترین جاهایی که می خوان برسن بغل
خدایا شکرت که تونستم بعد از گذروندن اون مراحل سخت و دردناک برسم به اینجا که خودم می تونم بدون کمک دیگران همه کارای خودم رو بکنم مژه
خدایا شکرت ، شکرت ، شکرت ماچ

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۱ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak