خاطرات من و ام اس

امروز طبق معمول روزهای خوب زندگیم ، روزم رو به اسم خدای مهربونی که اون بالاست و همیشه مواظب همه است شروع کردم . صبحانه را چون اشتهایی به اون صورت نسبت به غذا خوردن نداشتم و به زور سعی کردم چند لقمه ای رو بخورم و بازم با این حال همه سعیم رو کردم که چند لقمه را تبدیل کنم به چندین لقمه چشم
به هر حال صبحانه تمام شد و نشستم سر کتاب خوندن ، یه سری کتاب راجع به ام اس و روش های درمانی و ... که از طرف انجمن ام اس بهم داده بودن ، به خاطر اینکه تعداد صفحاتش کم هست زود زود تموم میشه و منم یکیش رو خوندم و رفتم سراغ کتاب بعدی ، داشتم برای خودم برنامه ای می ریختم که فردا توی کوه چه چیزی ببرم و چه چیزی نبرم ! با دوستم تماس گرفتم و اونم طبق معمول گفت که میاد و چون از قبل با بقیه دوستام هماهنگ کرده بودیم قرار شد بعد از ظهر با دفتر گروه تماس بگیرم و اسامی رو بگم که تو لیست قرار بدن . خیال باطل
ساعت شده بود حدود ساعت 12 ظهر که پدرم تماس گرفت و گفت من میام و خودم می برمت دانشگاه منم که مامان بساط ناهار رو برام آماده کرده بود نشستم و بازم به زور ناهارم رو خوردم ولی اصلا به  روی خودم نیاوردم که حالم خوب نیست ناراحت آخه خیلی استرس داشتم ...
بعد از اینکه ناهارم رو خوردم منتظر شدم تا پدرم بیاد و با هم بریم دانشگاه . کلاسم حدود 1:30 شروع میشد . بابا ساعت 1:15 رسید خونه و من همراه بابام به طرف دانشگاه حرکت کردیم ، نمی دونم چرا اینهمه گرمم شده بود و همش دلم می خواست بپرم تو استخر آب سرد ابرو
به دانشگاه که رسدم از پرد خداحافظی کردم و اون هم گفت خداحافظ ، منم اومدم سمت کلاس ولی مثل اینکه کلاسی در کار نبود ، چون همه دوستانم و از جمله آقایونی که با من اون کد رو برداشته بودن نشسته بودن توی سالن و با هم حرف میزدن و این یعنی اینکه باید تا شروع کلاس بعدی بشینم و صبر کنم قهر
یکم از دوره کاردانیمون صحبت کردیم و دانشگاهی که درسهامون رو مهمان شده بودیم و ...
خوشبختانه کلاس بعدیمون تشکیل شد ولی استاد گفت من نمیتونم این ساعت بیام و با من هماهنگ نکرده بودن و ... خلاصه که قرار شد ساعت کلاس رو جابجا کنه ولی برای من که خوب نمیشد ! به هر حال چون رای با اکثریت بود و من هم در یک جامعه ی مدنی زندگی می کنم رای اکثریت رو قبول کردم و اعتراضی نکردم .
کلاس بعدیم هم تشکیل شد و بعد از اتمام کلاس من سریع بیرون اومدم تا با دفتر گروه کوهنوردی تماس بگیرم و اسم خودم و دوستانم و واسه برنامه بنویسم همینطوری که داشتیم به طرف ایستگاه اتوبوس می رفتیم با دفتر تماس گرفتم و گوشی رو برداشتن ولی متاسفانه خانمی که گوشی رو برداشت گفت : ببخشید این هفته ما 45 نفر ثبت نام داشتیم که لیست رو بستیم و دیگه کسی رو قبول نمیکنیم یول
گفتم : آخه شما که برنامتون هیچ وقت این شکلی نبود !؟تعجب
خانم پشت خط گفت : این هفته استثنا این فرمی شده . ولی حالا شما هفته دیگه بیایید و زودتر زنگ بزنید تا جاها پر نشه !
با ناراحتی با دوستم تماس گرفتم و گفتم : ببینی به من گفتن جا نداریم و ...
دوستم گفت : شماره را به من اس ام اس کن تا منم یه زنگی بزنم شاید کوتاه اومدن ناراحت
شماره را براش اس ام اس کردم و اونم تماس گرفت ولی جوابی که به دادن به اونم دادن آخ
توی دلم گفتم حتما قسمت نبوده ( آخه امشب تزریق داشتم ) و بعد هم بدون توجه به اطرافم اومدیم سمت ایستگاه اتوبوس و بعد از چند دقیقه هم رسیدم خونه !
در خونه را که باز کردم و اومدم تو خواهرم اومد و گفت : پس اینا کجان ؟
گفتم : کیا ؟ سوال
گفت : مامان و بابا !!!!!!! ابرو
گفتم : مگه قرار بوده کجا باشن ؟ متفکر
گفت : اومدن دنباله توتعجب
گفتم : ای وااااااااای !!!!!!! تعجبسریع به بابام تماس گرفتم و گفتم من خونه ام !؟
بابم گفت : تو چرا به ماشین های کنار دانشگاهت که پارک شده بو توجه نکردی ؟؟؟؟؟؟ منتظر
گفتم : آخه من نمی دونستم که قرار بوده بیایید دنباله من ؟ آخه من که خداحافظی کردم چیزی به من نگفتین که بمونم دانشگاه که ! نگران
بعد از اینکه قطع کردم مامان تماس گرفت و گفت : واسه فرداتون چیزی درست نکنید ، بابا تون ساندویچ خریده !
با حالت غمگینی گفتم : برنامه فردا کنسل شد و همه داستان رو براش تعریف کردم .
رفتم توی اتاقم و قرص هام رو خوردم و آمپول رو که از تو یخچال بیرون آورده بودم گذاشتم روی میزم و رفتم یه کمی به کارهام رسیدم و تا اون وقت مامان و بابام هم اومدن خونه و ساندویچ هایی که برای فردا خریده بودن خوردیم ولی من نتونستم کامل بخورم چون بازم استرس داشتم نگران
استرسی که از صبح داشتم فقط به خاطر لحظه تزریق بود چون قرار بود با دستگاه تزریق کنم و چون قرار بود بریم کوه می خواستم روی ران پا بزنم ولی برنامه که کنسل شد قرار شد بزنم به شکم واسه همین کمی ترس داشتم ...
این دفعه بعد از اینکه آمپول رو آماده کردم و توی دستگاه گذاشتم روی تخت دراز کشیدم و بعد با هزار تا ترس و لرز بدون اینکه کسی رو صدا بزنم تزریق رو انجام دادم استرس
موقع فرو شدن سوزن درد نداشت ولی موقعی که دارو داشت تزریق میشد درد گرفت و به خاطر همین حدود 5 دقیقه روی تخت دراز کشیدم و تکون نخوردم .
بعدش بلند شدم و آشغال ها رو دور ریختم و پوکه این آمپولم رو هم گذاشتم کنار اون 9تای دیگه و نشستم پای کامپوترم برای انجام کارهام .
امروز تولد خالم بودقلب خیلی دوست داشتم بهش تبریک بگم ولی چون به شکم تزریق کرده بودم نمی تونستم تند تند راه برم و خودم رو به تلفن برسونم و باهاش صحبت کنم .
همین جا می گم خاله مهربونه خودم تولدت مبارک ماچقلب
خدایا بازم شکرت می کنم چون حکتت این بوده که فردا برنامه کوه ما جور نشه ، شاید اتفاق خوبی نمی افتاد اگر می رفتیم و شاید و شاید و شاید ...
خدایا شکرت که در همه حال مواظبمی بغل

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۸ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak