خاطرات من و ام اس

امروز تقریبا روز خوبی بود و همه چیز به آرامش سپری شد ، کلاس نداشتم دانشگاه و کلاس طراحی وبی هم که میرفتم امروز روزش نبود واسه خاطر همین تقریبا تمام روز رو توی خونه بودم و به کارهای عقب افتاده ام رسیدگی کردم .
سعی کردم فایل های آموزشی بیشتری برای انجام پروژه ام پیدا کنم و همچنین تمرین های دانشگاه و کلاس وب ام رو انجام بدم . با چند تا از دوستانم که آنلاین بودن گفتگویی کردم و کلن تا بعد از ظهر  رو با آرامش سپری کردم تا اینکه پدرم به عمه ام تماش گرفت و قرار بود با مامانم برن دیدنش .
منم دوست داشتم برم چون دلم برای عمه ام تنگ شده بود ، برای همین ساعت 5:30 قرص هایی رو که باید قبل از تزریق مصرف کنم رو خوردم و حاضر شدم و رفتیم پیش عمه ام .
اونجا دختر عمه هام بودن واسه همین گرم صحبت شده بودیم که یهو به ساعت نیگاهی کردم و به بابام گفتم بابا دیر نشده ؟؟؟؟؟؟ نگران
بابم گفتن آخ آخ چرا بریم دیگه ، آخه ساعت حدود 8 شده بود و تقریبا سه ساعت از زمان خوردن قرص ها گذشته بود !
به طرف خونه حرکت کردیم و توی راه به خواهرم زنگ زدم و گفتم آمپول رو از یخچال بیاره بیرون و بزاره روی میز کامپیوترم تا اون حالت سردی رو موقع تزریق نداشته باشه لبخند
ساعت 8:30 رسیدیم خونه و تا من آماده شدم برای تزریق ساعت شد نزدیک 9 شب !
قرار شده بود امشب با دستگاه تزریق کنم چون دیروز صبح رفته بودم انجمن و دستگاه تزریق رو با چند تا کتاب و یه کیف بهم داده بودن و گفتن 14 روز دیگه کیف حمل دارو و یخ رو هم بهت میدیم .
تقریبا کار با دستگاه رو یاد گرفته بودم چون از دیروز تا امروز حدود 30 دفعه یا کمتر یا بیشتر تمرین کرده بودم و روی جاهای مختلف امتحان کرده بودم .
با سورنگی که از دفعه قبلی تزریقم داشتم هی توش رو پر آب می کردم و بعدم دستگاه رو میگذاشتم روی بالشم یا همین طوری تو هوا دکمه اش رو فشار میدادم و اون تزریق میکرد و دوباره و دوباره نیشخند
همه خونه خیس شده بود قهقهه
آمپول رو آماده کردم و داخل دستگاه تزریق گذاشتم و سعی کردم به خودم آرامش بدم ولی نتونستم تنهایی این کار رو انجام بدم واسه همین به خواهرم گفتم تا بیاد و دکمه اش رو برای فشار بده ، اونم از من ترسوتر که دلش نیومد این کار رو بکنه واسه همین مامانم رو صدا زدیم و اون اومد تو اتاق و گفت : خودت باید بزنی متفکر
گفتم : درد میگیره ها نگران
گفت : نه تو بزن هیچ طوریت نمیشه چشم
گفتم : آخه سریع سوزن رو شلیک میکنه و من از این تیکه اش میترسم !!!!!!!!!!! گریه
گفت : نه بزن ، من برات کاری نمی کنم ، این از تزریق با دست خیلی راحت تره خیال باطل
خواهرم هم هی از این طرف اتاق به اون طرف اتاق رژه می رفت و هی می گفت : بزن دیگه ، دلم آب شد !!!چرا تمومش نمی کنی ؟ آخ
انگاه می خواستن به اون آمپل بزنن خنده همش هم دلش رو می گرفت و می گفت : دل من درد گرفت ها !!! طولش نده دیگه استرس
با هر بدبختی بود دکمه اش رو فشار دادم و یهو سوزنش شلیک شد به شکمم ( چون اونجا رو انتخاب کرده بودم که حالت چرخشی برای تزریق رعایت بشه ! ) چون مقدار دارو کامل نبود یعنی هنوز 0.75 سی سی بود تزریق سریع تموم شد و دلم عین روز اولی که تزریق 0.25 سی سی داشتم درد گرفت و دیگه نمی تونستم تکون بخورم گریه
مامانم سریع برام آب هویج آورد و گذاشت روی میزم و منم به زحمت خودم رو روی تخت خوابم رسوندم و حدود 5 دقیقه خوابیدم تا دردش آرومتر شد و تونستم بلند شم و آب هویجم رو بخورم اوه
بعدش طبق معمول هر شب تزریق جای تزریقم رو تو کتابچه ای که بهم دادن علامت زدم و بعدم بردمش به بابام نشونش دادم .
فکر نمی کنم امشب مثل اون شب تب کنم ولی حس می کنم امکان داره کمی لرز داشته باشم . لبخند
فردا باید برم دانشگاه دیگه ای که مهمان شدم . و بعد از ظهر هم باید برم کلاس وب ام . فکر می کنم سر خودم رو زیادی شلوغ کردم . ولی از یک طرف هم راضی ام ، چون واقعا وقتی سرم گرم کاری باشه دیگه فکر و خیاله الکی سراغم نمیاد و می تونم بیشتر آرامشم رو حفظ کنم خیال باطل
خدایا شکرت ، چون همیشه بهترین ها رو به من میدی ، با اینکه من قدر دانه نعمت های زیادی که به من دادی نیستم ولی هرگز نشده من رو فراموش کنی بغل
شکرت ، شکرت ، شکرت قلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٦ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak