خاطرات من و ام اس

دیروز ساعت حدود های 7:30 یا 8 بعد از ظهر بود که وسایل تزریق دومی رو چیدم و از روی بروشوری که انجمن به من داده بود مراحل رو طی کرد و ریز به ریزش رو با دقت انجام دادم چون قرار بود تزریق دوم رو خودم انجام بدم ، همه مراحل رو با دقت طی کردم و آمپول رو حاضر کردم اما موقع تزریق که رسید کمی ترسیدم با ابنکه پنبه الکل رو دقیقا سر جایی که باید تزریق رو انجام بدم زده بودم ولی موقع فرو کردن آمپول از مامانم کمک خواستم و مامان سوزن رو به داخل محل تزریق وارد کرد .
سخت ترین مرحله تزریق همین قسمت آخرش هست ، چون اولا باید با آرامش دارو رو تزریق کنی دوما بعد از تموم شدن دارو باید حداقل 15 ثانیه صبر کنی و بعد سورنگ رو از محل تزریق خارج کنی نگران
با اینکه یه کم حس می کردم دارم درد می کشم ولی به روی خودم نیوردم و تزریق انجام شد ، خوشبختانه اینبار محل تزریق دردناک نشد و من هیچ حالت بدی بهم دست نداد ، خیلی خیلی آرام و راحت همه وسایل رو جمع کردم و آمدم پای کامپیوترم برای انجام کارام لبخند
امروز با دوستم قرار بود بریم انجمن ام اس برای عضویت ، بعد از کلی معطلی برای سوار شدن به اتوبوس خلوت ( چون اتوبوس شلوغ برام سخته و تعادل ندارم وسط اتوبوس بایستم ! ) ساعت حدود 10 بود که رسیدم درب انجمن و همراه دوستم وارد شدیم ، یه آقایی که از ظاهرش متوجه شدم احتمالا ام اس داره همون ابتدای کار از من و دوستم پرسید ببخشید امری دارید ؟ متفکر
گفتم : بله من اومدم عضو شم .
گفت : شما یا شما ( به دوستم اشاره کرد ) یا هر دو ؟
گفتم : نه ، من قراره عضو شم . خانم پرستار گفتن امروز بیام !
گفت : آها ... اشکالی نداره منتظر باشید تا بهتون بگم چیکار کنید .
با دوستم نشستیم تا صدام کنه و بریم مدارک رو برای ثبت نام تحویل بدیم که دیدیم اومد و نشست کناره من و شروع کرد به پرشیدن سوال که چطور شد متوجه بیماریت شدی ؟ دکترت کیه ؟ چند وقته فهمیدی بیماری ؟ و ...
همش رو برای توضیح دادم و بعد از توضیحات من خودش شروع کرد به گفتن ماجرای خودش ، به من گفت اگر تو تازه متوجه شدی من 7 ساله ( از ساله 82 ) متوجه بیماریم شدم و کلی خرج و مخارج انجام دادم تا الان روی پا هستم و مشکلی ندارم !
گفتم : ببخشید ولی من از همون ابتدا که وارد شدم متوجه شدم شما هم احتمالا بیمار ام اس باشید !
گفت : از کجا اینقدر خوب تشخیص داید ؟
گفتم : من دیگه اینقدر بیمار ام اس دیدم توی این مدت که فکر می کنم قوه تشخیصم قوی شده !!؟؟
رفت توی اتاق و با خانم مسئول ثبت نام صحبت کرد و من رو صدا زد و گفت بیا تو و مدارکت رو بیار بده به خانم مسئول.
رفتم تو اتاق و سلام کردم ، خانم مسئول گفت : چرا اینطوری راه میری ؟ صاف راه برو ! محکم باش ! روحیت رو بساز ! تو هیچ مشکلی نداری ! از منم سالم تری ...
همین طوری این مسلسل یک بند حرف زد و حتی اجازه نداد من بهش بگم بابا من حالم خوبه !! الانم خیلی پادشاهم چون در حین یا حتی چند وقت بعد از پلاسما فرز بود که من نتونستم درست راه برم نیشخند
صحبت هاش که تموم شد گفتم : بله خانم شما درست می فرمایید ، من سعی می کنم خودم رو بیمار نشون ندم !
گفت : آفرین دختر خوب ، مدارکت رو بده ، نامه انجمن و کپی شناسنامه و 2 تا عکس .
برگه مربوط به آمپول ها رو نشونش دادم و گفتم اینه ؟
گفت : نه نه نه !!! این نه !!! من اونی رو می گم که مهر انجمن ام اس روشه ! با امضای دکتر فلانی و فلانی !؟!؟!
گفتم : آهــــــــــــا ... اون دست پدرمه ، نمی دونستم باید اون رو بیارم ناراحت
گفت : حالا مشکلی نیست ، من اسمت رو می نویسم ولی کارت بهت نمی دم تا اون برگه را برام بیاری . ما روزای زوج از صبح ها هستیم .
گفتم : باشه ممنون .
وقتی داشتیم از در میومدیم بیرون آقایی که اول کار دیدمش اومد جلو و یک سری نصیحت هایی برای تغذیه و استرس یه من و دوستم کردو منم گفتم باشه چشم بهشون عمل می کنم نیشخند خلاصه نیم دست از پا درازتر رفتیم سمت 2 تا دانشگاه غیر انتفاعی که قرار بود ببینیم اون درس دیگه را می تونیم مهمان شیم یا نه ؟ ( می گم نیم دست از پا درازتر واسه اینکه حداقل مدارکم رو گرفت نیشخند )
کلی پیاده روی کردیم تا ایستگاه اتوبوس و چشم بابام رو دور دیدم و با دوستم سوار یک اتوبوسی شدیم که تا تو پله آدم ایستاده بود ، با هر زحمتی بود خودم رو نیگه می داشتم تا رسیدیم به مقصد !
از سر ایستگاه تا محل دانشگاهی که قرار بود بپرسیم پیاده رفتیم و از خانم مسئول آموزش سوال کردیم که آیا فلان درس ها رو دارید ؟
خانمه گفت : بله داریم ولی الان مهمان قبول نمی کنیم ! برید 15 مهر بیایید ( تازه اگر جا باشه !!! )
پرسیدیم : ببخشید پس اگر لطف کنید ساعت تشکیل کلاس رو به ما بفرمایید ممنون میشیم .
ساعت و روز تشکیل کلاس رو به ما گفت و از در دانشگاه اومدیم بیرون و با خودمون برآرود کردیم که صرف نداره که تا 15 مهر برای اینجا صبر کنیم واسه همین راه افتادیم و به سمت دانشگاه دیگه ای که همون نزدیکی بود رفتیم ...
وای وای وای اینقدر پیاده رفتیم که می تونم بگم تقریبا رسیدیم به کوه چشم اما دانشگاهی در کار نبود ، از هر کسی هم می پرسیدیم بهمون می گفتن برید جلوتره حتما !!!!
خلاصه از یه خانمی پرسیدیم و گفت : نه عزیم دانشگاهی که شما می خواهید سر بلواره ، چرا اینهمه اومدین داخل ؟ تعجب
خلاصه همه راهی که رفته بودیم رو برگشتیم و مدام هم چشم مون به در و دیوار بود که از جلو دانشگاه رد نشیم !
وقتی رسیدیم سر بلوار دیدیم که روی درش نوشته این دانشگاه به فلان مکان انتقال پیدا کرده منتظر
دوباره رفتیم اون طرف خیابون و یک تاکسی گرفتیم و تا سره بلوار بعدی با تاکسی رفتیم و بازم پیاده رفتیم تا رسیدیم به دانشگاه مورد نظر ، وارد آموزش شدیم و ازشون پرسیدیم و بهمون گفتن که کلاس هاش در فلان روزها و ساعات تشکیل میشه ...
با خوشحالیه کامل و رضایت بابت تلاش مون برای پیدا کردن مکان برای مهمان شدن قرار شد من برگه قبلی رو پس بگیرم و هر دو تا درسها رو بیام همین مسیر  هورا
به خونه برگشتم و همه داستان رو برای مامان و بابم تعریف کردم . اونها هم مثل همیشه به خاطر اینکه من خوشحال بودم راضی و خوشحال شدن مژه
هوا خیلی سرد شده و داره تند تند بارون میاد . خیال باطل

شب خوبیه و من برای اینکه خدا کمک کرد تابتونم برای مهمان شدن مسیر کوتاه تری رو انتخاب کنم شکرش می کنم . همیشه شکرش می کنم واسه همه اونچه که به من داده و همه اونچه که به نداده ...
خدایا شکرتلبخند قلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٤ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak