خاطرات من و ام اس

چند هفته بعد از اون دوباره وقت گرفتیم و رفتیم پیشش اما ایندفعه فرق داشت ! چون خیلی گریه کرده بودم یکی از آشناهای نزدیک که اونم پزشک بود منتها جراح مغز و اعصاب بود اومد خونه ما تا چند روزی رو پیشمون بمونه و ببینه کاره من به کجا می رسه ! قبل از رفتن پیش دکترم یه سر رفته بودیم پیش دکتری که بهم معرفی کرده بودن و اون هم یه نیگاهی به آزمایش ها و ام آر آی من انداخت و یه نامه نوشته و به اون آقای دکتری که همراه من بود گفت سعی کنید آمپولها رو شروع کنید ...
قلبم از کار واسه 1 لحظه افتاد .
وقتی اومدم خونه باز 1 سری به ابنترنت زدم و نامش رو ترجمه کردم و دیدم بله من MS  دارم و یک ماه تموم کسی به من نگفته بود و همه ...

من 2 3 روزی رفتم پیش دکتر های مختلف و جور به جور آخرشم رفتم بیمارستانی که همیشه ازش بدم میومد تا به جمیع دکتر ها بپیوندم و برام کمیسیون پزشکی تشکیل بدن ، اون چند تا دکترها به اضافه یکی از آشناها مون اونجا بود و خوشبختانه کارم رو راه انداخت و من رو بلا تکلیف نگه نداشت ...

اسمم رفت تو لیست ام اسی های شهر و پدرم رفت دنبال همه کارای آمپولش و کارتش رو گرفت و ...
.
.
.
.

دنیا میگذره ، هرطوری که باشید ، اگز سخت بگیرین سخت می مونه و اگر آسون بگیرین همیشه شاد می شه واستون ...
لبخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۸ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak