خاطرات من و ام اس

امروز روز خوبی بود واسم چون رفتم دانشگاه و دوستانم رو دیدم ، گرچه برای گرفتن برگه مهمان رفته بودم و از صبح 2 یا 3 تا دانشگاه رو سر زده بودیم ولی دیدنشون منو خیلی خوشحال کرد !
با ماشین یکی از آقایون این طرف و اون طرف می رفتیم ، نمی شد با اتوبوس بریم چون هم دیر می شد هم اینکه من نمی تونستم مدام سوار اتوبوس بشم ، بعد از کلی گشتن و زنگ زنگ بازی تونستیم فقط یک دونه از درسهایی رو که کم داشتیم گیر بیاریم که ساعتش با ساعت درسهای دیگه تو دانشگاه مون تداخل نداشته باشه ، من فقط از این ناراحتی دارم که چرا دانشگاهی که خیلی خیلی به خونمون نزدیک هست رو نتونستم برم اونجا چون خیلی واسم بهتر بود ، منتها اونجا این درس هایی که من می خواستم رو اصلا ارائه نداده بودند ...
خلاصه رفتیم یکی از دانشگاههایی که دوستم پیدا کرده بود و کارای مهمان شدن رو انجام دادیم ، بعد هم اون آقای هم کلاسیم زحمت کشید و من رو تا دم خونه رسوند ...
ازش ممنونم چون امروز بهشون خیلی خیلی زحمت دادم ...

فقط یکم جای سوزن تزریق سوزش داره که ط.ری نیست ، میشه تحملش کرد ، یکمی هم رگ گردنم درد داره که اونم باید نشینم زیاد و الا خوبم مژه

امیدوارم اونی که فکر می کنه خدا بزرگ نیست به عظمتش پی ببره و بدونه که اگر خدا نباشه هیچ چیزی نیست ...
خدایا بازم شکرت بغل

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٢ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak