خاطرات من و ام اس

دیشب با مامان و بابام بعد از مدت ها رفتم تا با اتوبوس داخل شهر گردش کنم ، اولی که سوار شدم جایی برای نشستن نبود ولی خانمی تا وضعیت من رو دید بلند شد و جاش رو داد به من تا بشینم ، راستش خیلی ناراحت شدم چون خانمه تقریبا مسن بود !
چون نمی تونستم خودم رو نیگه دارم رفتم و سر جای اون نشستم ، اتوبوس که به ایستگاه آخر رسید همه پیاده شدیم ، قرار بود یک اتوبوس دیگه ای هم سوار شیم که پدرم مخالفت کرد و گفت : همین قدر کافیه !
برای همین رفتیم پیاده روی ، خیلی به من خوش گذشت چون برای برگشتن به سمت خونه هم بازم اتوبوس سوار شدیم و به سمت خونه اومدیم ...
راستش هنوز استرس داشتم واسه ی همین نتونستم شام بخورم و فقط 2 لیوان آبمیوه خوردم و قرص هام رو هم خوردم و سعی کردم با آرامش بخوابم ، دوستانم هم با پیام هایی که دادن و کامنت هایی که گذاشتن خیلی بهم روحیه مثبت دادن ( دست همشون درد نکنه قلب )
صبح امروز بازم با استرس زیاد از خواب بیدار شدم و به زور چند لقمه صبحانه خوردم و سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم .  داروهایی که باید قبل از تزریق می خوردم و خوردم و لباس هام رو پوشیدم و آمپول رو مامانم توی یخ قرار داد و به سمت انجمن ام اس راه افتادیم .
توی راه تقریبا خلوت بود ، مسیر با یک ترافیک روان و آرام به سمت خیابان مورد نظر ما می رفت ، هوا تقریبا سرد بود ، البته شاید به دلیل استرسی که داشتم برای من هوا سرد به نظر می رسید ، ولی آسمون تقریبا ابری بود !
خیابان ها رو یکی یکی رد کردیم تا رسیدیم دم انجمن ، وارد که شدیم خانم پرستار صدا زد تشریف بیارید از این سمت ، از صداش شناختمش که همون خانمی هست که با هاش تماس تلفنی داشتیم !
وارد یک اتاقی شدیم که 2 نفر دیگه هم که مادر و دختر بودند منتظر نشسته بودند تا ما هم برسیم تا آموزش شروع بشه خیال باطل
اون مادر و دختر هم مثل ما فقط دخترشون ام اس داشت و به گفته خودش فقط چند ماه از تشخیصش می گذشت .
من روی صندلی نشستم و خانم پرستار قبل از آموزش یک سری اطلاعات از من گرفت مثل شماره موبایلم و رشته تحصیلیم و ...
بعد شروع کرد به آموزش دادن نواحی تزریق که چه نواحی ای از بدن رو میشه تزریق انجام داد ، به چه میزان باید باشه و چطوری میزان دارو رو کم کم زیاد کنیم . حالا نوبت به تزریق رسید که به من گفت می خوام روی شکمت تزریق اول رو  انجام بدم !!!!!!!!!! تعجبگریهاسترس
راستش ترس از اینکه ممکنه حساسیت بده و من حالم بد بشه نمی گذاشت آروم بشینم ولی همه سعی خودم رو کردم که با ارامش بشینم ، تزریق تمام شد و من باید اعتراف کنم که دارو درد نداشت ولی چون از تزریقش می ترسیدم اونم به ناحیه شکم جای سوزنش سوزش پیدا کرد نگران
بعد از تزریق یکی دو بار خودم روی ماکت انجام دادم تا مطمعن بشه که یاد گرفتم و تو کتابچه ای که بهم داده بود روز و جایی که تزریق شده بود رو نوشت !
یک سری بروشور و کتابهای راهنمایی هم که بود بهم داد که تقریبا می تونم بگم مفید هستن چون آمار و ارقام مبتلایان به ام اس و درصد پراکندگی رو در دنیا و ... رو توش نشون داده بود ...
توی دلم می گفتم کاش همه مردم یه طوری با این بیماری آشنا بشن تا من و امسال من راحت تر بتونیم زندگی عادی داشته باشیم .
خدا رو شکر کردم که بعد از تزریق تب نداشتم و حالم خوبه ، این نشون میده که من به این دارو حساس نیستم و مشکلی ندارم و می تونم باهاش کنار بیام .
خدایا شکرت ، همه استرس هام و نگرانی هام تموم شد و حالا با خیال راحت می تونم به فردایی روشن و پر از نور فکر کنم .
خدایا شکرت ماچ

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۱ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak