خاطرات من و ام اس

شنبه صبحم رو خیلی عدای و معمولی شروع کردم مثل بقیه روزهایی که بدون هیچ دغدغه فکری و ذهنی روزم رو به شب میرسوندم ، صبحانه را نخورده بودم فقط یک ساندویچ درست کردم و با خودم بردم تا تو ماشین بخورم ، میرفتیم به سمت بیمارستان و من بدون هیچ نوع استرسی بازم به خیابون نیگاه می کردم و به همه آدم هایی که از دور و نزدیک میومدن و می رفتن ، مثل همیشه صداری بوق ، سر و صدا و ... اینا همشون خوبن و نشانه ای از زنده بودن و زندگی دارن ، واسه ی همین دیگه از سر و صدا ها ناراحت نمی شم ، توی این چند وقت به زندگی یه طوره دیگه ای نیگاه می کنم ...
به بیمارستان رسیدیم و من پاکت سری قبلی که از من ام آر آی گرفته بودن رو هم همراه خودم آورده بودم ، خیلی خوشحال بودم چون فکر می کردم این دفعه ام آر آی ام خوب باشه ، دققیا راس ساعتی که به من وقت داده بودن به بخش ام آر آی بیمارستان رسیده بودیم ، آقای مسئول برگه من رو پر کرد و قبضش رو داد به مامانم و گفت برای تزریقش که آنژیوکت داره باید برید داخل بخش تا براتون وصلش کنن !
با مامانم وفتیم تو بخش و قسمت تزریقات اونجا هم 700 تومن باید می دادیم باید یک وصل کرد آنژیوکت ! واسه همین هر دو تا قبض ها رو مامانم گرفت و بردیم بانک پرداخت کردیم و بعد هم داخل بخش قسمت تزریقات و تریاژ برای وصل کردن آنژیوکت رفتیم ، خانمه پرده را کنار زد و به من گفت بشینم روی تخت ، دستم رو بست تا رگش رو پیدا کنه ، گرچه من توی این مدت که سرم زیاد بهم وصل بوده خودم بدون ابزار داشتم رگ دستم رو می دیدم ولی این خانم رگ به اون بزرگی رو نمی دید !!!!
می خواست از پشت دستم رگ بگیره که من و مامانم بهش گفتیم خانم لطفا از پشت دست رگ نگیر ! بعد مامان گفت : رگ بالای دستش جواب می ده !
حانمه گفت : فکر کنم سوزنش چون بلنده جواب نده ها !
مامان گفت : چرا جواب میده شما امتحان کنید .
خوشبختانه همه سیاهی ها و کبودی های دستم رفته و دیگه دیده نمیشه ... ولس دست راستم هنوز یک هاله ای از سیاهی روش مونده ، واسه همین دست چپم رو دادم و سوزن رو وارد کرد ، ولی قسمت فلزیش رو که خارج کرد سره آنژیوکت رو نبست و دنبال سطل می گشت ، منم چون دستم پایین گرفته بودم دستم خونریزی کرد و همه شلوارم هم که سفید بود پر از خون شد ...!!!!
خلاصه زودی در آنژیوکت رو بست و منم با شلوار خونی و دستی که به سوزش افتاده بود با مامانم رفتیم سمت بخش ام آر آی ...
همونجا تا وارد شدیم خانمه اسمم رو صدا زد و منم چون از قبل آماده بودم دیگه برای تعوض لباس زیاد معطل نکردم و سریع رفتم داخل .
یه سری سوال کرد و پرسید الآن داری آمپول مصرف می کنی ؟ بتافرون ؟
گفتم : نه من تازه از پلاسما فرز اومدم و چون چشمم درد داشت دوباره ام آر آی بهم دادن .
خانمه گفت : آها ، پس انشاا... که جواب ام آر آی ات خوب باشه .
روی تخت خوابیدم و اونم دکمه رو زد رو رفتم توی اون تونل وحشت ، با اون همه سر و صدا و تق تقی که داشت ...
بعد از حدود 15 دقیقه اومد و گفت حالا نوبت مرحله دوم هست ، نباید تکون بخوری و نباید سرت رو جابجا کنی ! تزریق رو انجام داد و دوباره من رو فرستاد داخل ...
وسط کار یهو نصف بدنم لمس شد ، طرف راستم بود ، خواب رفته بود و گردنم هم درد بدی گرفته بود ... هی خدا خدا می کردم و دلم می خواست هر چه سریع تر تموم شه !!!!
همونطوری که اسم خدا رو میگفتم دستگاه صداش قطع شد و  خانمه اومد و گفت تموم شد ! می تونی بلند شی و بری .
با کمک مامانم رفتیم و لباسام رو پوشیدم و رفتیم به سمت ماشین . آقای مسئول هم گفت پس فردا ( 2 شنبه ) بیایید برای جواب .
تا شب تو فکر این بودم که چرا بدنم لمس شد و خواب رفتگی شدیدی گرفته بود ؟
به خودم تلقین کردم که از ام اس نیست ، گفتم همه چیز خوبه و من حالم خوبه ...
امیدوارم همینی باشه که خودم فکر می کنم .
یعنی میشه من با ام اس خداحافظی کنم ؟ 
------
امروز نوبت دکترم بود ، اول که رفتیم بیمارستان تا جواب آم آر آی رو بگیریم ، من هم همراه مامان رفتم جواب رو که گرفتیم ریپورت دکتر رو خوندم توش نوشته بود پلاک ها وجود داره ولی با تزریق آمپول پلاک فعال مشاهده نشد !
کلی خوشحال شدم و گفتم دیگه از آمپول خبری نیست ...
ولی وقتی به مطب دکتر رسیدیم و نوبتم شد که رفتیم تو دکترم گفت : خوب دخترم حالت چطوره ؟
گفتم خوبم ممنون خیلی بهترم !
گفت : من می خوام درمان قطعی رو بهت بدم امروز ! قبولش می کنی ؟
گفتم : آره
گفت : از امروز تا 4 سال باید آمپول مصرف کنی ، اونم بتافرون ...
اصلا دیگه اجازه نداد حتی صحبت کنم .
نسخه رو نوشت و از در مطب اومدیم بیرون . تلفن یک خانمی رو هم داد که بهش زنگ بزنیم بیاد خونه تا یادم بده چطوری باید خودم به خودم تزریق کنم ...
بعد از چهار سال ...
همین الآن هم من با ام اس خداحافظی کردم ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٥ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak