خاطرات من و ام اس

امروزم رو سعی کردم بهتر از دیروزم به شب برسونم ، دیشب رفته بودم مراسم احیا و اونجا خیلی همه دوستانم و خانواده ام و فامیل رو دعا کردم ، واسه خودم به خدا گفتم : خدایا من تو این مدت زیاد درد کشیدم ، درسته که تحملش سخت بود ولی اگر بعد از اینم قرار مثل دفعه یش سخت باشه چون تو برام مقدر کردی قبولش می کنم ، فقط بهم صبر بده تا بتونم تحملش کنم ...
دیشب حدود 1:30 بود رسیدیم خونه ! امروز تا 9 خواب بودم سعی کردم بشینم پای پروژم ولی نتونستم چون درد گردنم بهم اجازه نمیداد ...
در ضمن اینکه درد های بی امان پشتم هم شروع شده ، گرچه حس می کنم به خاطر استرسی هست که برای رور شنبه دارم که جواب ام آر آی من چی خواهد شد ؟
خیلی خسته ام ، خیلی خوابم میاد ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٠ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak