خاطرات من و ام اس

فرداش از آقای دکتر وقت گرفتیم تا جواب نوار عصب چشم رو براش ببریم ، نمی دونم یه چیزی ته دلم حرفایی می زد بهم که منو نگران می کرد ...

بدون مقدمه گفت باید پالس رو شروع کنیم و بدون معطلی هم باید این کار رو بکنیم ! یکی دو روز قبلش هم رفته بودم برای آزمایش خون که دستام جفتش کبود بود.

قرار شد از فرداش برم بیمارستان و روزی 2 تا سرم بزنم و تو هر سرم هم 1 آمپول که الان یادم نیست اسمها شون چی بودن .

خانومه تو بیمارستان که آنژیوکت رو به دستم زد اینقدر خراب زد که رگم خون توش لخته شد و مجبور شدن اینقده تکونش بدن که لخته خون توش باز شه ، سه روز تمام از همه چیز دور بودم ، بماند که چه دردی کشیدم ...

یه شب از بیمارستان اومدم خونه با سرم چون می خواستم برم مهمونی ولی اینقدر به دستم ضربه زدن که دنیا جلو چشم سیاه شده بود .

سرم ها که تموم شد رفتم باز پیش دکتر ، گفت باید یه سری قرص رو روزی 9 تا بخورم و آخر بعد از 25 روز برسونم به 1 دونه ...

درمان رو پیش گرفتم و روز به روز بیناییم بهتر می شد تا اینکه یه روز کاملا خوب شد .

خدا رو شکر کردم و خوشحال شدم و رفتم سره کار ! واقعا نمی دونستم چطوری از خدا تشکر کنم به خاطر نعمت بیناییم ...

اما به محض اینکه قرص ها رسید به روزی یکی چشم چپم بد تر از قبل بیناییش از بین رفت و و کلن بسته و باز بودنش فرقی نمی کرد ...

ناراحت و غمگین و عصبانی رفتم پیشش و با حالتی بسیار خونسردانه گفت :

خوب میشه دخترم ، خوب میشه

هیچی رو نمی دیدم و روز به روز هم بد تر میشد و منم ناله و گریه و زاری ...

بازم یک مشت دوای دیگه بهم داد و گفت غصه نخور خوب میشه ، نگران نباش و یک عالمه دیگه از این حرفای امیدوار کننده.

با کمک یکی از دوستام و مامان بابام یه مانیتور جدید خریدم تا از پرتاب الکترون دورشم ولی اثری نکرد ناراحت

چشم به شدت می سوخت و آبریزش شدید داشت و درد بدی هم باهاش همراه بود ، دیگه حتی جرات نداشتم توی آفتاب راه برم ، از سره کارم اومدم بیرون و باز خونه را به همه دنیا ترجیح دادم و رفتم تو عالمه خودم ...

یعنی آخرش چی میشد ؟ من چه بلایی سرم اومده بود ؟ خوب میشدم ؟ یا ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۸ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak