خاطرات من و ام اس

صبح بیدار که شدم تلفن رو برداشتم و به 2 - 3 تا دانشگاه زنگ زدم ببینم جا واسه مهمان دارن یا نه ؟
یکی شون که گفت نه مرداد ماه مهمان ها رو گرفتیم تمومه دیگه جا نیست ! یکیشون گفت 10 روز دیگه زنگ بزننین چون هنوز برنامه ترم جدید رو درست نکردیم ، یکی دیگشون هم گفت زود بیا که جا ها پر بشه به من ربطی نداره !
خلاصه با دوستم و تلفن از صبح زنگ زنگ بازی کردیم اینور اونور تا یک دانشگاه که 2 تا درس ناقایل رو ارائه داده باشه پیدا کنیم ...
راستش خیلی عصبی میشم که اینطوری شده برنامه انتخاب واحدم منتظر
فقط خداکنه برنامه را تغییر بدن که مشکل منم حل شه و الا یا باید 5 ترمه تموم کنم یا باید حتما برم یه جا مهمان بگیرم !
ظهر حدود ساعت 11:30 بود که رفتیم طرف مطب دکتر ، نوبت گرفته بودم نمی دونم چرا استرس داشتم ؟ با تسبیحی که داداشم برام خریده بود تا جلو در مطب صلوات فرستادم ! فکر کنم از اینکه بر میگشت بهم می گفت باید آمپول مصرف کنی حالم بد میشد !
بالاخره به مطب رسیدیم و رفتیم بالا و مراحل رو طبق معمول طی کردم ، اتاق معاینه و نوبت ویزیت و ... رفتم تو اتاق .
دکتر گفت : به به می بینم که خیلی بهتری . بگو ببینم چشمت چطوره دخترم ؟
گفتم : خوبه ، می تونم باهاش ببینم اما دنیا رو خیلی خواب آلوده می بینم واضح نیست و وقتی چشمم رو میچرخونم درد داره ...
گفت : من این درمان رو فقط تو این شهر انجام دادم و هنوز دکتر های دیگه این کار رو نکردن ! تو حالا که بیناییت برگشته باید خیلی خوشحال باشی !!!
گفتم : خوشحالم ...
گفت : برو رو تخت تا ببینم وضعت چطوره ؟
چون نمی تونستم خوب راه برم گفت : چرا اینطوری راه میری ؟؟؟؟؟؟ تو که داری خوب میشی ؟!؟!؟!
گفتم : نه ، به خاطر ام اس نیست ، به خاطر درد گردنمه آقای دکتر .
روی تخت دراز کشیدم و بعد هم شروع کرد به معاینه ریز به ریز ، از دستام ، از پاهام .
گفت : حالت خوبه ، علائمت تقریبا نشانه از بهبود وضعت میده و می تونی تا چند وقت دیگه با ام اس خداحافظی کنی .
راستش این حرف رو که زد نمی دونستم باید بخندم یا خوشحال باشم ؟؟؟؟؟؟؟؟
لحظه ی خیلی خیلی خوبی بود ...
فقط بهم گفت : یک ام آر آی دیگه برات می نویسم و برو انجام بده و بیا تا آخرین مرحله درمانت رو بهت بگم چیه ؟
اینقده خوشحال بودم که از درد پشتم یادم رفت بهش بگم !
آخرش گفت بزار یک نیگاهی به گردنت بندازم ببینم در چه وضعی هست ؟
شالم رو کنار زدم و زخم رو دید و ورمی هم که گردنم کرده بود دید ، گفت مگر وقتی کتتر رو کشیدن بیرون به تو سفالکسین نداده بودن ؟
گفتم : چرا دادن من خوردم تموم شد دیگه !
دوباره برام سفالکسین تجویز کرد و گفت با ورم گردنت متفکر
حرفش رو خورد فکر کنم می خواست بگه عفونت کرده ، ولی اخه عفونت نکرده ، اگر کرده بود حتما تب می کردم .
حالا قراره برم ام آر آی ! یک سری داروی مجدد هم برام تجویز کرد که باز ساعتی باید یکیش رو مصرف کنم .
بعد از ظهر رفتم یک کلاسی که دوست داشتم ، طراحی وب پیشرفته ! اولین باری بود که رفتم تو یک کلاسی که داشت چیزیایی رو می گفت که واسم تازگی داشت و بلد نبودم نیشخند زبان

نمی دونم دیگه تهش چی میشه ؟
من که خودم رو سپردم دست خدا ، گفتم بهش هر طرفی می خواهی منو ببری ببر ، راضی ام به اونچه که تو برام مقدر کردی لبخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۸ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak