خاطرات من و ام اس

امروز خیلی روز خوبی بود با دوستان دانشگاهم رفتیم افطاری یک رستوران خوب ، دختر ها و پسر های کلاس ، درسته که نمی تونستم قشنگ راه برم ولی خوش گذشت .
ساعت حدود 6:45 از خونه حرکت کردیم آخه بابام منو رسوند ، دم در رستوران دوست خوبه خودم رو دیدم رو با برادرش  هم زمان با من رسید ، تا اومدیم یواش یواش برسیم دم در رستوران یکی از آقایون کلاس هم رسید و به آرومی رفتیم پایین آخه رستوران طبقه پایین بود !
فقط وقتی از پله ها پایین می رفتم گردنم می خواست کنده بشه ! بالاخره رفتیم اونجا که واسه ما رزو کرده بودن ، اخه دیشب پدر یکی از بچه ها ( دوست خوبه من ) رفته بودن و جا رو رزو کرده بودن و یکی از خانم های کلاس با یکی دیگه از آقایون کلاس هم هفته قبل برای سفارش غذا رفته بودن و همه کارا مرتب و منظم بود ، سوپ بسیار خوشمزه قارچ ، زولبیا ، بامیه ، خرما ، ماست ، گردو ، نوشابه ، شله زرد ، چای و خود غذای اصلی هم که جوجه کباب بود با سالاد ...
یکی از آقایون هم با یکی از دوستانش اومده بود که جوجه نمی خواستن و رفتن بختیاری سفارش دادن ! نیشخند
کلی عکس گرفتیم ، کلی خندیدیم ، کلی فیلم گرفتیم ...
خاطره ای خوبی به جا موند ، فقط دست آخر که داشتم میومدم بیرون یکی از بهترین دوستانم رو دیدم که همراه همسرش و اعضای شرکت شون اومده بودن و اونجا دعوت داشتن ، نمی دونم چطور شد یهو با دیدنش زدم گریه و زار زار گریه کردم ...
دوستام منتها ناراحت شدن ، کاش گریه نمی کردم ناراحت
باز به هر جوری بود از پله ها رفتم بالا و یکی از آقایون کللاس گفت بیا با ماشین من بریم ، من می برمت ، به خونه تماس گرفتم و گفتم با آقای فلانی دارم میام و پدرم با توجه به اینکه می شناختن ایشون رو گفتن باشه طوری نیست .
کلی دم ماشین با دوستم که براش گریه کرده بودم صحبت کردیم و دل داریم داد ، و کلی هم انرژی مثبت قلب
خیلی دوستش دارم ، بهترین دوستم بود ، از کلاس اول دبستان باهاش هم کلاس بودم ، منتها اون دانشگاه رو جای دیگه قبول شد و من جای دیگه ولی هر دو بازم هم رشته بودیم و در حین تحصیل هم بازم با هم ارتباط درسی مون زیاد بود ...
به هر حال شب خوبی بود ، آقای هم کلاسی من رو تا دم در خونه رسوند و یکی از خانم ها هم تو ماشین با ما بود ( همونی که اول دم در رستوران با برادرش دیدمش ) ...
خیلی خوشحالم که دوستانم رو دیدم چون دلم واسه همه تنگ شده بود و دلم می خواست تا صبح پیش شون باشم ولی حیف که زود تموم شد خیال باطل

خدایا بازم شکرت بغل

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۳ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak