خاطرات من و ام اس

شب توی اینترنت نتایج عجیب و غریب زیاد دیدم ، یک جا نوشته بود آب مروارید ، یک جا نوشته بود آب سیاه ... کلا دیگه نا امید شدم از خودم ، گفتم دیدی ؟؟؟؟؟؟؟؟ بیا بابات هی گفت نشین زیاد پای کامپیوتر آخرش حرفش درست از آب در اومد .. :((

فرداش که دوباره رفتیم بیمارستان دوباره روز از نو روزی از نو ! هزار و یک جور معاینه و ... فکر می کنم حدود چهار تا دکتر بالای سره من بودن ولی خوبیش این بود که همشون با هم یک نظر و داشتن !

دکتر خودم بعد از کلی بحث با اونای دیگه بهم گفت باید بری MRI برق از سرم پرید ، گفتم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت لازمه و یک نامه هم واسه یک دکتر مغز و اعصاب برام نوشت و گفت از اینجا به بعد باید بری پیش اون ...

روز به روز که میگذشت بیناییم بدتر میشد و درد و همراهش بود. تلفن زدم به خالم و ماجرای خودم و براش تعریف کردم . نمی دونم چی شد یهو بعد از قطع کردن تماسم زنگ زد به گوشی بابام :(

2 روز مونده بود به وقت MRI بیمارستان قائم ، روزی بود که خوشبختانه کلاس نداشتم ، گفتم اگر اذیت کنن و طولش بدن دیگه جوشه دیر شدنه کلاس و نمی خورم .

بابام همش برام رانی می خرید ، گفتم بابا مگه چیه ؟ تاری دید که دیگه این کارا رو نداره که !!!!!!

خلاصه MRI رو گرفتن و همونجا خالم تماس گرفت و با اون خانم دکتره صحبت کرد ! نمی دونم به هم چی گفتن که گفت سریع کارای دکترش رو بکنید ...

جواب ام آر آی رو که گرفتیم باز اومدم تو اینترنت تا ببینم چیه ؟ ولی هر چی گشتم چیزی نفهمیدم ناراحت

2 روز بعد که بابام از دکتر مغز و اعصاب وقت گرفت خودش تنها رفت تا جواب MRI

رو ببره پیشش ، سره کلاس بودم که دیم گوشیم داره زنگ می خوره ، نیگای گوشیم کردم دیدم بابامه !!!!!!!!

گفت پاشو بیا به آدرس : ....

کلاسم رو نصفه نیمه ول کردم و رفتم ببینم چی شده آخه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیدیم رفته باز تو مطب یه دکتره دیگه ای نشسته که نوار چشم از من بگیرن ، حالا بعصی ها هم بهش نوار عصب و عضله هم می گن ...

دکتره مطبش شلوغ بود و کلی هم ما رو علاف کرد.

شب ساعت 11 بود رسیدیم خونه ناراحت

هنوز درد داشتم ولی وقتی به بابام نیگاه می کردم دلم نمی یومد بهش بگم .

اون شب هم گذشت و من همش تو این فکر بودم که چی شده ؟

چه بلایی سرم اومده ؟ ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٧ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak