خاطرات من و ام اس

امروز حالم بد نبود ، فقط پشتم کمی درد داشت ، بازم بی خواب شده بودم و دیشب با قرص کدئین به زور خوابم برد ، دیگه تقریبا به این وضع عادت کردم و اگر طور دیگه ای بشه تعجب می کنم !
تا ساعت 10 - 11 بود که صبحانه رو خوردم ، آخه امروز دیگه از بیمارستان رفتن و بیرون دوییدن ها خبری نبود واسه همین خیلی ریلکس تر از قبل بودم و با آرامش صبحانه رو خوردم ...
تنها چیزی که امروز داشت اذیتم می کرد همین پانسمان گردنم بود ، چون واقعا چسبش سفت بود و داشت خفم میکرد !
نمی شد چیزی قورت بدم ، واسه همین نشستم تا بابا رفت گاز استریل تهیه کرد و مامان هم بتادین آورد و خواستن پانسمان رو تعویض کنن !
واااااااااااااااااای عجب چسب سفتی .. با هزار بد بختی کندمش و کلی پوستم قرمز شد ! ولی خوب دردی نداشت که بخواد خیلی بد باشه ، شکر خدا جای بخیه ها روی گردنم نمونده بود و پوستم تقریبا صاف مونده و رد چیزی جاش نیست ...
الآن که به خودم نگاه می کنم و با 11 - 12 روز قبل خودم رو مقایسه می کنم می بینم که واقعا گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی ...

خدایا شکرت قلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak