خاطرات من و ام اس

سلام

حالم خوب نبود راستش فـــِسُردگی مزمن داشتم چند روز تا اینکه گفتم هی توووووووت پاشو ببینم تا کی می خواهی زانوی غم بغل بگیری ؟ هیشکی نمیاد کمکت دیوانه !!!

خلاصه از جایگاهم بلند شدم و رفتم دنبال تلاش مجدد واسه ساختن چیزایی که دیگران خرابش کرده بودن لبخند

البته من نه کسی رو نفرین می کنم نه می بخشم، فقط همه چیز رو میسپارم به دست خدا، خودش می دونه با بنده هاش چه کنه ...

مهم نیست چه مشکلی واسه ی من بوجود آورده بودن، مهم اینه که منو زدن و شکستن و تقریبا نابودم کردن، ولی من بعد از مدتی که گذشت تقریبا یک هفته و چند روز بلند شدم و تلاشی دوباره رو شروع کردم تا همه بفهمن تا من زنده ام کسی نمی تونه منو شکست بده مگر خدا !!! 

خدایا شکرت روحیه ام رو دوباره بدست آوردم

خدایا شکرت به خاطر اینکه تقریبا تو امتحاناتت پیروز میشم

خدایا .....................

خدایا ...........

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/۳۱ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak