خاطرات من و ام اس

دیشب نتونستم بخوابم ، فکر کنم ساعت حدود 1 بود که خوابم برده بود ، ولی صبح از حدود ساعت 3 و خورده ای از خواب بیدار شدم ، پشتم باز درد داشت ، نمی دونم از استرس بود یا کلن دردی هست که گاهی میگیره و گاهی ول میکنه !
هر کاری کردم خوابم نبرد ، بقیه بیدار شده بودن واسه سحری ولی من باز بیدار رو تختم نشسته بودم و خوابم نمی برد ، سحری تمام شد ، همه رفتن خوابیدن ، ساعت شد حدود 5:30 که دیگه از تو تخت اومدم بیرون و رفتم سراغ صبحانه ، هیچ وقت تو عمرم این موقع روز صبحانه نخورده بودم ... صبحانه کاملی خوردم فقط چایی نداشتم که حوصله دم کردن چایی هم نبود به هر حال تا ساعت 6 تو آشپزخونه بودم و از پنجره آشپزخونه این رفتگر محل رو می دیدم که با سطلش توی کوچه رژه می رفت ...
ساعت نزدیک 7 بود که رفتم تو اتاق ، تازه اون موقع بود که خواب اومده بود سراغم ! سرم رو که روی بالش گذاشتم خوابم برد ولی هر 10 دقیقه یک دفعه از خواب می پریدم ، چون قرار بود امروز بریم بیمارستان و از شر این لوله ها خلاص شم ، خلاصه ساعت 7:30 دیگه کلن از خواب بیدار شدم و لباس هام رو پوشیدم و به طرف بیمارستان راه افتادیم ، توی راه مثل همیشه بود همه آدم ها اومده بودن بیرون تا به کسب کارشون مشغول بشن ترافیک روانی بود و تقریبا هوای خنکی بود ، ولی با هر تکون ماشین و ترمزش من تو گردنم انگاری یه چوب فرو می شد ، واسه همین سعی می کردم خودم رو جلو نیگه دارم که این لوله ها تکون نخوره ...
به بیمارستان که رسیدیم رفتیم سراغ درمانگاه ولی دکتر رو پیدا نکردیم و به مامان گفتن باید نمره صبح بگیری ، تازه اون دکتر الان تو بخش نیست و یک دکتره دیگه ای هست و اونم شاید ببینه ، شاید نبینه !
یکی از همکارای مامانم رو دیدیم که بهمون گفت برید بخش خود جراحی عروق دکتر اگر اونجا باشه بهتره و کارتون رو راه میندازه ، ولی مامان گفت محض احتیاط بهتره که یک نمره هم برای بعد از ظهر از دکتر خودش بگیریم که اگر نشد الآن اینا رو خارج کنیم بعد از ظهر دیگه 100% باشه !
نوبت بعد از ظهر رو گرفتیم و رفتیم بخش جراحی عروق ، اما دکتر اونجا هم نبود و به ناچار برگشتیم درمانگاه ، ساعت حدود 9 بود و باید 1 ساعت صبر می کردیم تا دکتری که ازش وقت گرفته بودیم ( دکتر من نبود ! ) بیاد ...
خیلی اعصاب آدم خورد میشه وقتی منتظر می شینی و کسی هم هیچ کاری نمی تونه انجام بده ... مریض ها در رفت و آمد بودن و هر کسی هم به کاری مشغول بود ، یکی دنباله کارای ترخیص بود ، یکی گریه می کرد ، یکی دنبال وقت دکتر بود ، یکی آدرس می پرسید ...
فکر می کنم ساعت 10:30 بود که بالاخره جمیع دکترها رفتن تو اتاق و منشی دم در هم به ترتیب شماره ها رو می خوند ، 1 ... 2 ... 3 ... نوبت من شماره 7 بود و کم کم داشت دنیا برام تیره میشد ، داشتم همه چیز و قاطی می دیدم و کم کم هم دستام شرروع کرده بود به لزش ... البته به این مدل عادت کردم و برام نگرانی ایجاد نمی کنه ، به ساعت نیگاه کردم و دیدم ساعت حدود 11:15 شده که منشی گفت شما خانم ، نوبت شماست ، بفرمایید تو ..
با مامانم رفتیم تو دیدیم اوه اوه دکتر ها همه جمع هستند و یک مریض دیگه هم که قبل من تو اتاق بود هنوز نرفته بود بیرون ، از من پرسیدن چه مشکلی داری ؟
مامانم گفت : ام اس بوده که براش پلاسما فرزیس تجویز کرده بودن ، حالا 5 جلسه اش تمام شده و می خواهیم کتتر ها رو خارج کنیم !
دکتر اصلی گفت : بله بیمار من بوده ، شناختمش ( نمی دونم چطوری من رو شناخت در حالی که من اصلا زیر دست اون نبودم ! )
بعد به 2 تا از دکتر ها گفت برید اتاق پشتی براش کتترش رو خارج کنید ...
دیگه همه وجودم شد استرس و شدیدا عرق کرده بودم ، به دکتر گفتم : درد داره ؟
گفت : نه ...
گفت دراز بکش و روسریم رو کنار زد  و گفت محکم دستت رو بگیر به تخت ، می خوام بخیه ها رو بکشم متفکر
با همه وجودم سعی کردم صدام در نیاد و موفق هم شدم استرس
بعد از باز کردن بخیه ها گفت : نفست رو نیگه دار و نفس نکش !
نفسم رو نیگه داشتم و دستش رو گذاشت روی گردنم و محکم فشارش داد و بعد هم با یک ضربه کتتر رو خارج کرد ...
دستش رو محکم روی رگ گردنم نیگه داشته بود که خونریزی نکنه و منم صدام در نمیومد ولی به شدت دردم گرفته بود و بی حس شده بودم ...
حدود 3 یا 4 دقیقه من رو به حالت نشسته روی تخت نیگه داشت و بعد هم شروع کرد به پانسمان ، چسب های کشی که کلفتی شون زیاده و پوستم همراه با چسب کشیده میشه ، ولی گفت باید از اینا استفاده بشه چون شریان اصلی اگر خونریزی کنه دیگه واویلا میشه !
خلاصه پانسمان رو انجام داد و منم لباسم رو مرتب کردم و با کمک مامانم اومدم بیرون ، یک سری کپسول سفالکسین هم برام تجویز کرد که باید هر 6 ساعت یکی بخورم که جاش چرک نکنه و عفونی نشه ...

خدایا باورم نمیشه ! راحت شدم بغل

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳۱ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak