خاطرات من و ام اس

امروز از بس استرس داشتم که زود بیدار شم تا نوبتم رو مثل اون دفعه به کسه دیگه ای ندن دیشب تا نزدیک 2 خوابم نبرد ولی موبایلم رو کوک کرده بودم و حدود ساعت 6 از خواب بیدار شدم و یک صبحانه مختصری خوردم چون واقعا از گلوم پایین نمی رفت ، یکم راز و نیاز با خدای خودم کردم و بهش گفتم هر چیزی که خودت صلاح میدونی همون کن که من راضی ام فقط به رضایت خودت ...
تقریبا ساعت 7:15 بود که مامان و بابا بیدار شدن و حاضر شدن و طبق معمول مامان همه وسایل رو چک کرد که چیزی کم نباشه ، ایندفعه بدون اینکه تماسی با بیمارستان بگیریم راه افتادیم و رفتیم به سمت بیمارستان ، ترافیک امروز خیلی کمتر از روز های قبل بود و به راحتی طبق زمان کمتری به بیمارستان رسیدیم ، تقریبا ساعت 8:10 بود که وارد بخش شدیم ولی امروز اون خانم اون دفعه ای نبود و اون آقایی بود که همیشه برام پلاسمافریزس رو انجام می داد .
وسایل رو بهش دادیم و تخت رو آماده کرده بودن و تمیز و مرتب بود و من رفتم رو تخت  و همه چیز رو بهم وصل کردن ، سرم و دستگاه و ...
طبق معمول همیشه با درد شروع شد ولی امروز به خودم قول داده بودم تا درد رو کمتر احساس کنم تا بتونم راحت تر باهاش کنار بیام اگر یک در هزار دکتر بهم جلسه مجددی می داد ...
روی تخت که دراز کشیده بودم به همه چیزای خوبی که توی ذهنم قرار بود برام اتفاق بیوفته فکر می کردم ، اینطوری دیگه درد رو راحت تر از همیشه که میرفتم تحمل کردم به خصوص اینکه دیگه جلسه آخر بود و به خودم قول داده بودم دیگه پلاسمایی در کار نیست ... همین طوری توی عالم خودم بودم و همه چیز داشت به خوبی و خوشی تموم میشد ! بدون درد ، بدون ترس ، بدون هیچ چیزی که آقای مسئول اومد تا بوق بوق دستگاه رو کنترل کنه و مرحله آخر رو بزاره برای انجام که دستش رو پشتش گرفت و با خیال راحت رفت به طرف میزش که همه لوله های سرم و کاتتر رو با خودش کشید گریهگریهگریهگریهگریهگریه
آه از نهادم در اومد ، همه وجودم سوخت ، کاتتر تو گردنم گشیده شد و من دلم می خواست بازم زار زار گریه کنم و جیغ بزنم از ته دلم گریهگریه
ولی همه وجودم رو کنترل کردم و فقط اشکم ریخت تو صورتم با دستم گردنم رو نیگه داشتم و هیچی نگفتم ، همه وجودم داشت می سوخت و واقعا دلم می خواست داد بزنم ولی خیلی خیلی خودم رو کنترل کردم ، گفتم بزار روز آخری اشکی نریزم ...
خیلی درد گرفت و سوخت ، خیلی ، خیلی
به هر جوری بود اون چند دقیقه آخری هم سپری شد و مامان رفت برای کارای اداری ترخیص و ... منم با هزار زحمت از رو تخت اومدم پایین و رو صندلی نشستم ولی پاهام مور مورش زیاد شده بود و نمی تونستم تعادلم رو حفظ کنم تا زمانی که مامان رسید حدود 15 دقیقه ای گذشته بود ، ولی هنوز جون راه رفتن نداشتم و نمی تونستم راه برم به هر زوری بود رفتیم طرف ماشین و به طرف خونه راه افتادیم ، یک ذره ناهار خوردم و باز حاضر شدیم و توی هوای داغ رفتیم به طرف مطب دکتر ، وای که چقدر پله های مطب وحشتناک بود و من باید ازشون میرفتم بالا ،با هر پله انگاز که همه استخون های پاهام خورد میشه و میریزه پایین مخصوصا اینکه مور مورش هم زیاد شده بود و داشتم ضعف میکردم ، بالاخره تو مطب بعد از حدود 1 ساعت معطلی نوبتم شد و رفتیم تو اتاق دکتر نیگاهی بهم کرد و گفت چشمت خوب شده و عصب بیناییت داره کار می کنه ، طول میکشه تا حالت دو بینی ای که داری رفع بشه ، گفتم یعنی ام اس ام خوب شده ؟ گفت حالا برو شاد باش ، این قرص ها و دارو هایی که برات نوشتم مصرف کن و برو تا هفته بعد بیا تا بهت بگم چه کنی !
خوشحال رو خندان رفتیم طرف دارو خونه تا داروهای جدید رو بگیریم ، خوشحال از اینکه هنوز آمپولی در کار نیست و من از  تزریق راحتم ...
از ذوق خوشحالی ای که داشتم یک شامپو هم خریدم و به اصرار من رفتیم طرف بیمارستان تا لوله ها رو از گردنم خارج کنن !
ولی چه صحرای محشری بود اونجا ! به هزار تا آدم سر زدیم ولی گفتن باید پزشک جراحت تو رو ببینه و تایید کنه و بعد اجازه بده تا بعد ما این کاتتر رو در بیاریم و ...
خلاصه همه رویام خراب شد ، آخه من فردا می خوام برم مهمونی ! می خوام برم ...
فقط امروز تکلیفم رو معلوم نکرد ، نمی دونم آخرش می خوان آمپول بدن یا ...
دلم واسه آب تنگ شده ، دلم می خواد برم استخر ولی باید یک روزه دیگه هم صبر کنم ..
بازم خدایا شکرت ، شکرت ، شکرت ... لبخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳٠ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak