خاطرات من و ام اس

امروز هم مثل هر روزی که نوبت پلاسما داشتم ساعت 7 صبح بیدار شدم و بساط صبحانه رو چیدم و بعد از اینکه دست و صورتم رو شستم نسشتم به خوردن صبحانه ، ساعت حدود 7:30 شده بود که صبحانه خوردنم تموم شد و مامانم هم بیدار شده بودن و کم کم همه داشتن حاضر میشدن که بریم سمت بیمارستان برای جلسه چهارم پلاسما فرزیس که مامانم با بیمارستان تماس گرفت ولی دیدم با به حالته دیگه ای با تلفن صحبت می کنه و کمی عصبانی و ناراحت شده ! گوش که کردم دیدم مثل اینکه مسئول بخش نظرش راجع به تقسیم بیماران MS بین پرسنل برای انجام عمل پلاسما تغییر کرده و نوبت من رو داده بود به یه آقای دیگه ای و آقای مسئول پلاسمایی که کار من رو عهده دار شده بود و تعویض کرده با یه خانم ! کلی ناراحت شدم و رفتم تو فکر که حکمت خدا از این کار چی بوده ؟ آخه به مامانم می گفت : خانم عزیز مهم نیست دخترتون صبح بیاد یا بعد از ظهر و مهم نیست کی براش انجام بده ، مهم اینه که کارش انجام بشه و ... منتظر
مامانم خیلی ناراحت شد و گفت حالا امروز رو نمیشد نوبیت رو نیگه می داشتین ؟
گفت : نه ، مریض اورژانسی بوده و ... ( هزار تا بهانه بنی اسرائیلی دیگه .. )
مامانم گفت : حالا ما ساعت چند بیاییم ؟
گفت : شب
مامانم گفت : نه اگر ممکنه نوبت ما رو ظهر بگذارید .
گفت : باشه ، شماره تون رو بدید تا ما خودمون باهاتون تماس بگیریم !
مامان گفت : شماره رو یادداشت بفرمایید ... و بعد هم گفت پس ما ساعت 1 میاییم !
گفت : تماس می گیریم .
بعد از اینکه تلفن رو قطع کرد گفتم مامان اینا با خونه تماسی نخواهند گرفت ، آخه این همه آدم رو چطوری می خوان حواس شون باشه که به همشون زنگ بزنن ؟ مامان چیزی جواب نداد ، از تو چشماش می خوندم که چقدر ناراحته و نگران که خدا نکنه اتفاق دیگه ای بیوفته و کار باز عقب تر بره ناراحت
سعی کردم خودم رو تا ساعت 11 - 12 ظهر سر گرم کنم و یه طوری فکرم رو به چیز دیگه ای مشغول کنم تا زمان برام راحت تر بگذره ، کمی میز کامپیوترم رو گرد گیری کردم ، لباس های نشسته رو ریختم تو ماشین تا شسته بشه ، نشستم پای کامپیوترم و به چند تا سایت که خیلی وقت بود زیاد سر نزده بودم س زدم و چند تا پست براشون ارسال کردم و یکمی هم روی پروژه خودک کار کردم و یکی از دوستانم که آنلاین شده بود باهاش یک گپی زدم و حال و احوال کردیم خیال باطل
کم کم ساعت شد 12 ، بابا اومد گفت بیا فعلا ناهارت رو بخور تا ساعت یکم دیگه بگذره اگر تا نیم ساعت دیگه زنگ نزدن خودمون همین طوری بی نوبت می ریم فوقش برمون می گردونن !!
ناهار رو با زور خوردم و ساعت شد نزدیک 1 ولی کسی تماسی نگرفت ، واسه همین مامان تلفن رو برداشت و شروع کرد به تماس گرفتن که یا مدام مشغول بود یا اینکه کسی گوشی رو بر نمی داشت چشم
ساعت شد نزدیک 1:30 که بابا بلند شد و حاضر شد و منم از شدت استرسی که داشتم از قبل حاضر شده بودم ،مامان هم که طبق معمول زود تر از همه تو ماشین نشسته بود ، راه افتادیم به سمت بیمارستان ...
وای ، چه ترافیکی ، چه گرمایی ، چه بوقی ، چقدر ...
حالم داشت بد میشد ، دست و پام داشتن لمس میشدن و دیدم داشت کم کم به سیاهی میرفت و دو بینی ای که داشت کم کم داشت بیشتر میشد ، البته من تقریبا به این وضع عادت کردم و برام یه حالت عادی شده ...
به بیمارستان که رسیدیم رفتیم تو بخش و همه پرسنل با من و مامانم احوال پرسی کردن ولی یه آقایی قبل از من روی تخت خوابیده بود و هنوز پلاسمای اون تموم نشده بود ، خانمی که مسئولیت پلاسمای من رو به عهده اش گذاشته بودن یه کمی با من چاق سلامتی کرد و گفت بشین تا اون آقا کارش تموم شه تا بعد ماله تو رو شروع کنم.
حدود نیم ساعتی نشستیم تا کارش تموم شد ، اون آقا از اون مدل ام اس هایی بود که فلج بودن و نمی تونست راه بره واسه همین خانومش کمکش می کرد ...
تخت رو واسه من تمیز کردن و پتو ملافه تمیز آوردن و روی تخت پهن کردن و یکی دیگه هم اضافه تر گذاشتن که پشتم دردناک نشه . همه چیز تا اینجاش خوب بود تا اینکه خانومه لوله های کاتتر رو باز کرد تا خون به جریان بیاد تا پلاسما شروع بشه ، ولی خونی در کار نبودنگران خونم لخته شده بود و کاتتر هم چرخیده بود و خون نمی تونست بیرون بیادآخ گفت ناچارم پانسمانت رو باز کنم و از رو کمی فشارش بدم تا خونت به جریان بیاد تعجب
خواستم تحمل کنم ولی نشد ، اینقدر این لوله ها رو از جای بخیه شده اش چرخوند که احساس کردم داره خونی میشه و ، سوزش بدی داشتم ، حالت تهوع زیادی داشتم ، درد داشت ، همه وجودم رو بهش فشار میاوردم تا دردش و تحمل کنم اما نشد ، خیلی جای بخیه ها رو دست کشید و منم گردنم به شدت سوخت و سوخت و سوخت گریه
دیگه طاقت نیاوردم و زدم زیره گریه ، مامانم دیگه داشت دق می کرد و خود خانومه هم دلش خیلی سوخت ، با هر بد بختی بود خون رو به جریان انداخت و دستگاه شروع به کار کرد ولی سوزش گردنم امانم نمیداد که بتونم آروم بگیرم ، همه سعی ام رو کردم که آروم اشک بریزم ولی نشد ، کلی بالش رو زیر سرم جابه جا کردن و لوله های سرم ها رو به تخت محکم کردن که تو گردنم جا به جا نشه که دردم بیاد ، طاقت نداشتم به مامان گفتم بگو بابا بیاد گریه
طفلی بابام دل نداره من رو تو ان حال ببینه ولی اومد و منم باز زدم زیر گریه و بابام دیگه نموند کنار تختم همه صحنه های زندگیم و روزهای شادم جلو چشمام می چرخید و این حالم رو بدتر می کرد و بیشتر باعث میشد اشکام بریزه گریهگریه
بدتر از اون دردی بود که موقع کشیدن خون تو بدنم به وجود میومد و تزریق آلبومین ها که باعث لرزش و سرد شدن بدنم میشد ...
پام داشت دوباره ورم میکرد ، خودم احساسش می کردم و به زور تکونش می دادم که باز مثل دفعه قبل نشه که مجبور شم با ویل چیر برم دم ماشین !
ساعت بدی بود ، خیلی درد کشیدم ، به مامانم می گفتم اگر دکتر دوباره پلاسما فرزیس بده من دیگه نمیام ، توروخدا شنبه خلاصم کن نگران
مامان هم می گفت باشه ، حالا امروز رو تحمل کن ، تا شنبه خدا بزرگه ، تحمل کن ، تحمل کن  آخ
کم کم سوزش کم شد ولی فکر کنم حدود 45 دقیقه ای طول کشید تا تونستم بهش عادت کنم و خانومه هم هر 10 دقیقه یک بار میومد می گفت برات چایی بیام ؟ بلندت می کنم خودم بهت میدم ، گریه نکن من اعصابم خورد شد که اذیت شدی ، دیگه یک دفعه دیگه بیشتر نمونده که ! و کلی دیگه از این حرفای به قول خودش روحیه بخش ...
خلاصه به هر جوری بود اون 2 ساعت جهنمی تموم شد و نوبت پانسمان رسید ...
خدایا ...
چه عذابی کشیدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چسبی که مستقیم رو بخیه ها زده بود جدا کرد و با گازی که پر از بتادین بود افتاد به جون گردنم و جای بخیه هام خیلی فشارشون داد و خیلی اون گاز رو سفت کشید رو بخیه ها تا به قول خودش ضد عفونی شون کنه و من مریض نشم ...
دوباره از شدت درد اشکم در اومد و نتونستم تحمل کنم ، به هر جوری بود پانسمان رو درست کرد و من دیگه رمق برام نموند تا بتونم بلند شم و همین طوری مثل ابر بهاری اشکام میریخت ، طوری بود که همه بیمارای تخت های کناری من هم دلشون طاقت نیاورد و همشون به مامانم می گفتن دستش رو بگیر ، کمکش کن و ...
به بد بختی با تن نمیه جون از رو تخت اومدم پایین و به زور پام رو تکون دادم و به طرف در حرکت کردم ولی نذاشتم مامانم دستم رو بگیره ناراحت
بابام هم که من رو با اون حال دید کلی اعصابش خورد شد و می خواست همه بیمارستان رو با خاک یکی کنه ...
بالاخره جلسه چهارم هم تموم شد و خاطرات دردناکش توی ذهنم ثبت شد ، تا خونه با خدا حرف می زدم و بهش می گفتم خدایا شکرت ، چون چیزی ندارم که به غیر از شکر کردنت بهت بگم ...
شکرت ، شکرت ، شکرت ... لبخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٧ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak