خاطرات من و ام اس

سلااااااااامیلکم دوست جان های گرام خودمقلب

چند روز پیش به سلامتی هرچی دکتر جونه نشستم با خیال راحت روی شکم تزریق کردم اما چشم شمـــــــــــــــــــــا روز بد نبینه !!!

وقتی سورنگ رو از بدن کشیدم بیرون خون برگشت بود تو سورنگ گریه ینی من تا آخر اون شب هم شکم درد داشتم هم بدجوری تب کردم

هی هی هی روزگار ! تا میام یکم خوشحال بشم با این موارد هرچی خوشی بوده از دماغم در میاد خنثی

گاهی از این وضعیتم خسته میشم گاهی میگم بیخیال !!!

امروزم کوه بودم به سلامتی به هر کی رسید گفتم من ام اس دارم ، جالبه چهره ها در قبال شنیدن این اسم هر کسی یک طوری شد مثلا :

متفکر

و غیره !

خداییش دارم فرهنگ سازی می کنم ینی در حد تیم ملی

البته این سری گورتکس داشتم دیگه ورشکست کردم بسکه پول خرج کوه و کوهنوردیم شد آخ

بابام اون شب برگشته بهم میگه تو چراااااااااااا حالا گیر سه پیچ دادی به کوهنوردی ؟ برو شنا !

خواستم بگم آخه پدر من فک کردی مثلا شنا خرجش کمه ؟

 

البته اینم قبول دارم کوهنوردی خرجش سنگینه ! مثلا غیر از لباس و کفش و شلوار و کاپشن و کلاه و کوله و باتون و ... خرج رفت و آمد راه و اینطور چیزاش خیلی کمر آدمو میشکنه ...

ولی بازم خدا رو شکر حداقل می تونم اینطوری به خیلی ها بفهمونم ام اس چیه ؟

خدایا شکرت که هوام رو داری همیشه

خدایا ......................

.............. ؟!؟!؟!

خدایا مواظبش باش

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٦ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak