خاطرات من و ام اس

دیشب با یک قرص خواب اگزاسپام 10 میلی خوابیدم و خوشبختانه دیگه نصف شبی از درد پشتم و ققسه سینم از خواب بیدار نشدم ، تقریبا تا ساعت 7 به خوبی خوابیدم و ساعت 7 از خواب بیدار شدم و دست و صورتم و شستم و چون نمی تونم روزه بگیرم صبحانه رو سعی کردم کامل بخورم تا باز مثل دفعه های قبل مشکلی برام بوجو نیاد ، امروز به جای خامه و مربا پنیر و شیر و مربا و چایی خوردم و پدرم و هم دیروز نون سنگک خاش خاشی خریده بود و نرم و تازه بود واسه همین حسابی خوردم تا بتونم درد پلاسما فرزیس رو تحمل کنم ...
مامان دیگه بیدار شده بود و به بیمارستان زنگ زد و آقای مسئول پلاسما گفت سریع بیارینش .
حاضر شدم و وسایل رو جمع کردیم و تو ماشین گذاشتیم و مثل همیشه به سمت بیمارستان حرکت کردیم ..
مردم همه تو خیابون بودن ، یکی داشت می دوید تا به اتوبوس برسه ، یکی داشت مسیر تاکسی می گفت ، یکی تو ماشین خودش بود ، گاهی بوق بوق های ماشین ها زیاد بود و گاهی هم پشت چراغ قرمز بچه هایی که روزنامه می فروختن از جلو ماشین رد میشدن و سعی می کردن روزنامه هاشون رو بفروشن ...
سره چهارراه آخری بچه هایی بودن که با دستمال شیشه ماشین ها رو پاک می کردن و این صحنه من رو اذیت می کرد و با خودم می گفتم خدایا نمی دونم حکمتت چیه ؟ ناراحتشکرت ...
وارد بیمارستان شدیم و رفتیم تو بخش ، امروز حتی اون تخت سفت اون روزی هم نبود ، گفتم حالا چه کنم ؟؟؟؟؟؟

آقای مسئول گفت تا 2 تا از مامورهای بخش تخت رو آوردن و مامانم هم به سوپروایزر بخش گفت ممکنه براش یک پتوی نرم پهن کنید ؟ پشتش درد داره ... خانم مهربونی بود و اون هم به اون آقای مامور گفت تا یک پتو آوردن و رو تخت پهن کردن و یک بالش دیگه هم گذاشتن تا راحت تر تونستم با این لوله ها تو گردنم دراز بکشم ، دستگاه رو وصل کرد و منم هی صلوات میفرستادم و از خدا کمک می خواستم تا کمکم کنه درد نکشم ، دهنم رو به تلخی رفت و مثل همیشه شروع کردم به لرزیدن اما امرو شدت لرزش و درد عملیات خیلی خیلی خیلی پایین تر از روزهای قبل بود و به راحتی داشتم باهاش کنار میومدم ، سرم اول تموم شد و شروع شد به تزریق آلبومین ها خوشبختانه وقتی آلبومین ها هم در حال تزریق بودن درد کمی داشتم و احساس مکیدگی تو وجودم نداشتم ، فقط به شدت خواب آلوده شده بودم ولی سعی می کردم خودم رو بیدار نیگه دارم خمیازه
آلبومین رو متوقف می کرد و باز شروع می کرد به تزریق فکر کنم به دلیل این کارش بود که درد کمتری کشیدم . سرم اول و دوم و سوم و آمپولهای آلبومین تموم شد و حدود 2 لیتر پلاسما خونم رو درسته انداختن تو سطل زباله متفکر
همه چیز خوب بود ، حدود همون 1 ساعت و نیم طول کشید و نوبت آمپول های کلسیم و هارین رسید و یه سری چیزهای دیگه که با آب سرمی که باقی مونده بود قاطی کردن و از راه همون لوله ها تزریق کرد داخل رگم .
مامانم یا دکتر بخش در مورد پام صحبت کرد و دکتر اومد و گفت باید برید پیش یک دکتری که مربوط به آرتریت رماتوئیت و باهاش مشوزت کنبد ، احتمال اینکه زانونش به عفونی شده باشه هست !
مامان خیلی نگران شد ، ولی آقای مسئول گفت اصلا این چیزها نیست ، این ورم ها و سنگینی ها همش به خاطره اینه که همه پروتئین بدنش کشیده شده ، فقط باید تقویت بشه همین ...
از روتخت نمی تونستم بیام پایین ، پام خیلی سنگین شده بود و به زور راه میرفتم و باز مجبور شدم با ویلچیر ببرنم دم ماشن ناراحت
یکمی آب پرتقال بابا برام گرفته بود و همونجا تو ماشین خوردم و ماشن که حرکت می کرد و باد بهم می خورد وضع پام بهتر می شد ، تا موقعی که رسیدیم به خونه خیلی بهتر شده بود ، به بابام گفتم نمی خواد از دکتر وقت بگیرین ، به قول اون آقای مسئول اگر من مشکل عفونی داشتم حتما تب می کردم ، حالا که تبی در کار نیست بزار شنبه بشه بریم پیش دکتر خودم ببینیم چی میشه ؟ شاید اون یه دارویی بده که همه این مشکلات رو حل کنه !
مامانم هم قبول کرد و قرار شد تا شنبه با مشکل پام بسازم . الآن که دارم اینا رو می نویسم پام با اینکه ورمش زیاد هست ولی حداقل میشه باهاش راه برم و ساعت به ساعت بهتر میشه ، خودم می دونم حتما از MS نیست ! چون اگر از MS بود حتما باید از چپ مشکل دار می شدم نه از راست ، بازم خدا رو شکر می کنم ، چون بیناییم داره روز به روز بهتر می شه و روز به روز دنیا رو بهتر میبینم قلب

 

خدایا شکرت ... ماچ بغل

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٥ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak