خاطرات من و ام اس

امروز جلسه دوم پلاسما فریزس ام بود ، دیشب یک قرص اگزاسپام خورده بودم و حدود ساعت 11:30 خوابیدم تا بتونم شب رو به راحتی بخوابم تا صبح به راحتی از خواب بیدار شم ، گرچه بازم نصف شبی از درد قفسه سینه ام بیدار شدم و قرص رانیتیدین خوردم ولی دردش زیاد نبود ، درد پشتم بیشتر شده بود و دعا می کردم امروز یه تخت درست و
حسابی بهم بدن تا بتونم راحت رحت اون یک ساعت و نیم و تحمل کنم خیال باطل
به هر حال ساعت 7:30 صبح از خواب بیدار شدم ، مامانم به بیمارستان زنگ زدن و هماهنگی کردن و قرار شد ساعت 9 بیمارستان باشیم برای مرجله بعدی .
صبحانه رو مثل همیشه خوردم چون می دونستم اگر بدون صبحانه برم حالم بد میشه و بعدش شاید وسط کار همه چی بریزه به هم . ساعت 8:30 بود ولی خیابون ها خیلی شلوغ بود و ترافیک بیداد میکرد ، منتها خوشبختانه ترافیک روانی بود و ما همون ساعت 8:45 رسیدیم تو بخش دیالیز ...
شانس بد من امروز تخت درست و حسابی نداشتن و مجبور شدم رو هموم تخت سفت بخوابم نگران با خودم گفتم گفتم طوری نیست این یک ساعت و نیم به راحتی تموم میشه و موردی نداره و با وجود درد پشتم روی تخت خوابیدم و آقای مسئول پلاسما دستگاه رو روشن کرد و دستگاه شروع کرد به کار ...
دقیقا وحشتناکترین بخش کار همون اولشه که همه بدنم شروع به لرزش می کنه و درد زیادی همه وجودم رو میگیریه ، انگار همه دندون هام می خواد از دهنم بیرون بزنه و همه پاهام و دستام به شدت میلرزه و به شدت سردم میشه ،نمی تونم دردی که میکشم رو توصیف کنم ، ولی خودم به خودم به دلداری می دم و میگم : خوب میشی و این بهترین راهی هست که باید تحمل کنی پس صبر کن ، صبر ، صبر ...
به دستام که نیگاه می کنم می دیدم پوستش به شدت چوروک می شه و رنگش به خاکستری می کشه دهنم مزه تلخ بدی می گیره و همه بدنم انگار که با جارو برقی دارن وجودش رو تخلیه می کنن ، ولی امروز بازم بهتر از دفعه قبل بود و بیشتر تونستم تحمل کنم و دردش تقریبا برام سهل تر بود ...
مامانم رفتن تا از دکتر جراح راجع به بخیه ها و پانسمان مجددم سوال کنن و من موندم تا پلاسما تموم بشه به آدم هایی که اومده بودن واسه دیالیز که نیگاه می کردم کمی درد خودم رو فراموش می کردم و بازم خدا رو شکر می کردم که من فقط 5 بار میام و بعدم با این کار خداحافظی می کنم ، اما بقیه کسانی که اینجا هستند چی ؟
ساعت حدود 10:20 دقیقه بود که کار دستگاه تموم شد و آقای مسئو وسائل رو باز کرد و گفت کارت تموم شده ...
دیدیم مامانم دارن با ایشون صحبت می کنن که جلو اومد و گفت یه دور دیگه بخواب می خوام پانسمانت رو تعویض کنم !
راستش ترسیدم ولی گفتم طوری نیست ، اونم با وسایل استریل و دستکش اومد و پانسمانم رو تعویض کرد ، مامانم پرسیدن : حمام هم میتونه بره ؟
گفت : بله ، همین الان که رفتین خونه بره حمام .
این حرف رو که زد انگار همه دنیا رو به من دادن بغل
خیلی خوشحال شدم و از رو تخت اومدم پایین ، با اینکه تعادل نداشتم ولی سعی کردم خودم راه برم و به طرف ماشین رفتیم و اومدیم خونه ...
حالا می تونم با چشم چپم هم دنیا رو ببینم و از زیبایی هاش لذت ببرم ، گرچه که هنوز حالت 2 بینی دارم و نمی تونم صحنه ها رو درست تطبیق بدم ولی همین قدر که بیناییم داره برمیگرده خوشحالم و خدا رو شکر می کنم و ازش ممنونم ماچ
پاهام حس راه رفتنش بهتر شده و می تونم تعادلم رو حفظ کنم و حتی می خوام بدو ام ، گرچه قبل از این هم خودم راه میرفتم ولی چوت تعادل نداشتم واسم عذاب آور بود ...
امیدوارم تا جلسه آخری همه این سختی ها تموم بشه و همش بشه یه دنیا خاطره ، گرچه دردناک خیال باطل

خدایا شکرت قلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۳ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak