خاطرات من و ام اس


حس می کردم شاید درجه چشم رفته بالا و همه جا رو دارم تار می بینیم ، می ترسیدم به خانواده ام بگم ، چون اگر می گفتم شروع می کردن به دعوا که دیدی گفتیم نشین پای کامپیوتر ...
چشام خیلی درد داشت ...
آخرش از زور دردی که داشتم قضیه را به مامانم گفتم ، می دونستم چه حسی داره ، با پدرم و مادرم به سمت ییمارستان خاتم الانبیا راه افتادیم شاید خدا خواسته بود ...
تقریبا میشه گفت نصف دنیا رو نمی دیدم . یه دکتره مهربونی بود که گفت بهتره بری پریمتری انجام بدی ! 30 - 2 انجام دادم و بازم شک داشت با اون همه دقتی که داشت همش داشتم حدس می زدم که نکنه بگه دیگه چشمت بینایش رو از دست میده :(
دوباره بهم گفت برو پریمتری 30 - 60 آخه 5 ساله پیش به یه دلیل دیگه رفته بودم اونجا و دکتر ها این آزمایش رو ازم گرفته بودن .
اون روزا بهش می گفتن آزمایش میدان دید . نمیدونم ...
با اینکه بهم هشدار داده بودن اومدم خونه و رفتم پای اینترنت و هرچی تو دفترچه بیمه ام بود نوشتم تو گوگل تا ببینم چی بهم نشون میشه ؟؟؟؟؟
درد بدی داشتم ، کم کم پشتم ام شروع کرده بود به درد های شدید .
گفتم حتما کارم تمومه ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٧ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak