خاطرات من و ام اس

سلام و صد سلام به دوست جان های مهربان و گرام خنده

فصل بهار است و فصل بهار هم یعنی همش خوااااااااااااب به جان خودم من هر روز قبلا ساعت 8 بیدار بودم حالا به زور دیگه تا ساعت 10 بیدار میشم و بعدش هم میرم صبحانه تا ساعت 11:30 طول میکشه اصلا جون حرکت کردن در مسیر زندگی رو ندارم ، خدا وکیلی همش دلم می خواد بخوابم فقط

عصر ها هم همش ساعت 3:30 - 4 خوابم می گیره تا 6 یا 7 از خواب بیدار میشم نیشخند

1 ماه دیگه هم کنکور ارشد آزاد هست و من همچنان در درون فصل یک از هر کتاب نمی دونم چرا گرایش به سمت تحصیل در من خاموش شده ؟ متفکر

آخه فکر استرس گرفتن نمره و منت استاد و خواهش واسه تخفیف سنگینی کار که میوفتم ترجیح می دم بی سوات بمونم تا برم یونی اونم در مقطع ارشد اونم دانشگاه آزاد ابله

چند شب پیش منزل یکی از اقوام بودیم ، اوشون را یکی دو دفعه در انجمن روئت کرده بودم ، آمد تیک تیک کنارم نشست و گفت : توت جان یک سوال فنی بپرسم ؟

گفتم : ها

گفت : دارو گرون شده ؟ من واسه اون فامیل مون که می خواستم بخرم مثلی که قیمت رفته بالا ، ها ؟

گفتم : ها

بعد یک چند دقیقه ای به همین سکوت و آرامش سپری شد تا سکوت توسط اوشون شکسته شداسترس و گفت : توت جان یک مسئه خصوصی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من همچنان گفتم : ها

گفت : من خودم ام.اس دارم ، اولش به تو دروغ گفتم تو نفهمی ، ولی وقتی دیدم خودت هم داری دیگه خیالم راحت شد واسه همین بهت گفتم الآن

منم همچنان :

بعدش هم شروع کرد به تعریف زندگی نامه و کل داستانش که از چه شروع شد و به کجا رسید و ...

خلاصه که به من گفت : من به مامانم و زن داداشم و بابام و داداشم گفتم توت هم مثله منه ، تو به کسی نگو که من مثل تو ام ، خوب ؟ ماچ

خوب من در اون مقطع زمانی : تعجب

بعدش گفتم دیگه کم مونده بری شیراز به خواجه حافظ خدابیامرز هم بگی که ! دیگه یکمی فکر کن ببین کسی دیگه از قلم نیوفتاده ؟

خلاصه که من واسم مهم نیس که ولی اوشون خیلی باحال بود که هر جا هم مهمونی بود قایم میشد که وااااااااااای توت آمد منو دید

حالا دیگه خیالش راحت شده ، هر سری بره انجمن و منو ببینه میاد ماچ و بوسه راه میندازه و خوشحاله که منم مثل خودشم

البته اوشون هیچ نوع پیوندی از نظر خونی با من نداره ، یعنی اصلا جزو اقوام درجه 1 ، 2 ، 3 ، 4 حتی درجه 15 هم نیس ولی به دلیل رفت و آمد نزدیک هم رو میشناسیم.

و یک چیز دیگه هم که اوشون حدود 5 - 6 سالی میشه که MS داره ولی مــــــــــــــــــن اردیبهشت میشه 2 سال یک هفته دیگه سالگرد 2 سالگیش هست

اینه که میگم آدم اگر به همه بگه راحت تره ، تا اینکه تو استرس و نگرانی باشه که وااااااااااااااااااای فلانی منو دید ، فلانی منو ندید خیال باطل

البته اوشون و همچنین مامان گرام همچنان بر این عقیده هستند که اقوام ندونن بهتره ولی من حدس می زنم خیلی ها می دونن و به روی خودشون نمیارن ، حالا چه مهم ؟

فقط خدا روشکر می کنم که اونقدر نسبت به زندگیم و لذت بردن از تک تک لحظاتش دقیق شدم که اجازه نمی دم حتی یک لحظه از لحظه هام حروم شه به غصه های بی خودی

خداروشکر که بهار رو می تونم با همه ی قشنگی هاش ببینم و ازش لذت ببرم

خداروشکر که می تونم تو هوای لطیف بهاری قدم بزنم و تو نم نم های بارونش نفس بکشم و بگم خدایا شکرت

خداروشکر که اونقدر مهربون و خوبی که من همچنان دارم همه ی معجزات بزرگت رو تو زندگیم می بینم و ... شکر به خاطر همشون

خدایا شکرت به خاطر .........................

و شکرت به خاطر اینکه با همه ی بدکاری هام هنوزم دوستم داری و منو بنده ی خودت می دونی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۱ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak