خاطرات من و ام اس

امروز دیگه وقت عملم رسیده بود ، تقریبا از ساعت 3 صبح به خاطر استرس زیادی که داشتم از خواب بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد ، کم کم به ساعت 4 صبح نزدیک شد و صدای اذون صبح اومد و من تو دلم از ته قلبم از خدا خواستم تا بتونم تحمل کنم و طاقت بیارم و کم نیارم لبخند
راستش خوابم نمی برد ، نمیدونستم چه کار کنم ، چند وقت پیش یک تسبیح خیلی زیبا از طرف برادرم هدیه گرفته بودم اون رو توی دستم گرفتم و مدام با هاش برای خودم و خانواده ام صلوات فرستادم ...
ساعت حدود 5:30 بود که مامانم از خواب بیدار شده بود برای نماز صبح و زیر کتری رو روشن کرد تا تا ساعت 6:30 که می خواستیم به طرف بیمارستان حرکت کنیم صبحانه رو خورده باشم ، آخه دیروز که از مطب دکتر خواستیم خارج بشیم به من گفت حتما صبحانه ات رو بخور بعد بیا !
من نمی تونستم صبر کنم تا بقیه هم از خواب بیدار بشن تا با هم صبحانه رو بخوریم واسه همین یه دونه گز که یکی از بهترین دوستانم از اصفهان سوغات آورده بود رو با شیر و کمی خامه و مربا و پنیر گذاشتم روز میز و صبحانه کاملی خوردم و سعی کردم در حین حاضر شدنم به خودم بقبولونم که این عمل امروز هم باید یه چیزی باشه شبیه وصل کردن اونهمه آنژیوکتی که بهم برای پالس تراپی وصل می کردن !
چایی حاضر شده بود و همه بیدار بودن ، برادرم طاقت نمیاورد تا همراه من بیاد و رفت سره کلاسش ، ولی خواهرم  چون من واقعا دوست داشتم کنارم باشه سره کارش نرفت و بلند شد از ساعت 6 حاضر شد و دنبال من سوار ماشین شدیم و به طرف بیمارستان حرکت کردیم .
توی راه همه حرفا و دعا های دوستانم و sms های محبت آمیزشون به یادم میومد و دلگرم تر می شدم ...
تا دم در بیمارستان حالم تقریبا مساعد بود ولی بازم استرس اومد سراغم ولی بازم با همه وجودم سعی کردم تا از خودم دورش کنم و توکلم رو تمام و کمال دادم دست خود خدای بزرگی که از اون بالا داشت با مهربون تموم به من نیگاه می کرد و می گفت نترس مقاوم باش من اینجام ...
ساعت 7:15 رسیدیم دم بخش جراحی عروق و خوشبختانه دکتری که قرار بود کاتتر (کلتر) رو برام نصب کنه دیدیمش ، مامانم رفتن جلو و احوال پرسی کردن و آقای دکتر هم سلام و علیکی انجام دادن و بعدم رفت تا به کارهاش برسه .
مامان برگه بستری رو گذاشت رو توی نوبت تا صدامون کنن و بریم برای انجام کارهای عمل .
خانوم منشی یک سری اطلاعات شخصی مثل نام و فامیل نام پدر و آدرس و ... رو از من پرسید و به مامان گفت : بفرمایید برید بیمه تا تایید تون کنه و بعد هم برید بخش جراحی قلب باز اونجا باید پرونده بیمار رو تشکیل بدین و بعد تشریف بیارید تا بیمارتون رو بفرستم برای انجام کارش !
تقریبا ساعت 7:45 دقیقه بود که مامان رفتن سمت بیمه و همه اون کارایی که خانم منشی گفته بود تا انجام بدن ، من و خواهرم رفتیم توی محوطه روی یکی از صندلی ها نشستیم تا مامان کارها رو تموم کنه و من برم برای عمل ...
بابا هم رفته بود تا ماشین رو یه جا پارک کنه و برگشت واسه همین کلید ماشین رو داد به من و خواهرم و خودش دنبال مامان با هم رفتم سمت کارای اداری و کاغذ بازی ها ...
من بازم استرس اومد سراغم ولی توی گوشیم دعای صحیفه سجادیه را داشتم واسه همین خودم رو باز به اون سرگرم کردم تا کمتر فکر کنم ...
خواهرم ناراحت بود برای من ، من اینو تو چشماش می دیدم که می خواست گریه کنه ... چه کنم ؟ نمی تونستم بهش بگم جلو خودت بگیر تا اشک نریزی ...
ساعت نزدیک 9 بود که مامان و بابا اومدن و مامان به من گفت بریم تا عملت رو انجام بدیم ، منم کیفم رو برداشتم و به طرف بخش جراحی عروق راه افتادبم.
خوشبختانه کسی قبل از من نبود و منشی گفت می تونید برید ته سالن تا بفرستنون تو .
رفتیم انوجا و یه آقای مهربونی چندین تا برگه رو به هم منگنه زد و چند تا اثر انگشت از من گرفت و گفت برو تو ، وقتی لباسای مخصوص اتاق عمل رو دادن تا بپوشم قلبم داشت از جاش کنده میشد ! گفتم خدایا من توکلم به توئه ! درسته این عمل چیزی نیست و فقط یه کار ساده است ولی کمکم کن تا بتونم دردش رو تحمل کنم ، همین ...
رفتم تو بخش و نشستم رو صندلی تا نوبتم بشه و اتاق عمل حاضر بشه ..
یک مریض قبل از من تو اتاق بود که به خاطر صبحانه زیادی خوده بود حالش بد شد و نتونستم کارش رو راه بندازن به دکتری که قرار بود کاتتر رو برام جا بزاره به بهترین دانشجوهاش توضیحات لازم رو داد ، همشون پرسیدن چرا پلاسما فریزس ؟ دکتر گفت به خاطر MS و بعد کلی بحث شد که از کی مبتلا شدی و چطوری فهمیدی ؟ و ...
خلاصه گفتن اتاق حاضره ، بیا تو ...
رفتم تو ریال یک چراغ بزرگ رو سرم روشن کردن و یک عالمه بتادین ریختن روی بدنم و گردنم و رگی رو که قرار بود کلتر رو از توش رد کنن شناسایی کردن و من رو به صورت بی حسی موضعی عمل کردن ، می شه گفت 2 تا لوله تقریبا بلند رو از توی رگ گردنم رد کردن و حدود 4 تا بخیه زدن و روش رو با باند استریل بستن ...
دکتری که منو پانسمان میکرد گفت درد که نداشتی ؟
گفتم نه
گفت را دروغ میگی ؟ میدونم درد کشیدی !
گفتم اشکالی نداره ، مهم اینه که با این کار حالم خوب بشه و از دست این بیماری راخت شم ... طوریش نیست اگر یکی دو هفته درد کشیدم ...
من و بردن تو اتاق ریکاوری و بعد از حدود 45 دقیقه من رو بردن تا لباسام رو عوض کنم و ولی نمی تونستم راه برم همه بدنم سست بود و تعادل نداشتم و در ضمن این 2 تا لوله هم به شدت درد ایجاد کرده بود و نمیتونستم جلو خودم رو بگیرم ...
به هر حالی بود رفتم و با کمک مامان و خواهرم لباسام و پوشیدم و اون آقای مهربون منشی بیرون هم یک تخت دوباره برام حاضر کرد و من رفتم روش دراز کشیدم .
15 دقیقه بعد بابام اومد و با ماشین به طرف بخش دیالیز برای انجام مرحله اول پلاسما فریزس راه افتادیم ، منتها من دیگه نمیتونسم راه برم واسه همین مجبور شدن برام ویلچر آوردن و من رو با صندلی بردن تو بخش ، چند دقیقه ای معطل شدم و درد کشیدم ولی بالاخره تخت حاضر شد و با هر بد بختی بود رفتم رو تخت دراز کشیدم و دستگاه رو به من وصل کردن ...
درد داشت ، نمی تونم بگم چه دردی کشیدم ، همه بدنم مثل بید میلرزید و من گردنم دردش بیشتر بود و با لرزش فک و خوردن دندونام به هم بدتر میشد ناراحت
انگار یه چیزی داشت مثل جارو برقی همه بدنم و میکشید و می مکید ، ولی اشکالی نداشت ، تحمل کردم و چیزی نگفتم با خودم گفتم تموم میشه ، تحمل کن ، سخته ولی تحمل کن ، تو که دختر قوی ای بودی !
آمپولهای آلبومین رو به سرم اضافه کردن لرزشم کم شد و کم کم یه کمی داشت خوابم می برد ،
نمی دونم ، اون موقع اصلا یادم نمیاد چطور حال داشتم چون توی عالم خواب و بیداری  بودم و نمی تونستم تمرکز کنم ، بد هم نبود چون میشد بهش فکرنم و این به نفعم میشد تا راحت تر تحمل کنم ...
کل عمل پلاسما فریزس حدود یک ساعت و نبم طول کشید و سریع تموم شد ، حدود 3 تا سرم 1000 سی سی به اضافه 6 ا آمپول آلبومین بهم تزریق شد ...
با هزار و یک بدبختی از رو رو تخت اومدم پایین و دوباره رفتم رو ویلچر و رفتیم به سمت ماشین و بابا و خونه و ...
امروز به خیر گذشت ، سخت و دردناک بود ، خیلی هم زیاد ولی بازم خدا رو شکر که می دونم درمان میشم و دیگه ار ام اس خبری نخواهد شد ...

الان به خاط آمپول ها و قرص های خواب آور و مسکن زیادی که از صبح خوردم واقعا خوابم میاد خمیازه
الان 2 تا لوله از گردنم آویزونه و جای بخیه هاش درد داره و کمی میسوزه  نمی دونم شب چطط.ری بخوابم ؟ ولی خدا بزرگه ، خیلی هم بزرگه ، هم بزرگه هم مهربونه ...

خدایا شکرت قلب، یکیش تموم شد و فقط 4 بار دیگش مونده ...لبخند

 

( اشک هایی که خواهرم برام ریخت و هیچ وقت یادم نمیره گریه ... خدایا مواظب خانوده مهربونم باش نگران )

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٠ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak