خاطرات من و ام اس

سلاملیکم دوست جان های گرام 

با سرمای زمستون چه می کنیــــــــــــــــــد ؟ 

البته یکی از دوستان ها که در جنوب تشریف داشتن گفتن مثلی که هنوز گاهی کولر شون به راهه و گرما هنوز از منازل و مناطق جنوبی بای بای نکرده

خوب ایشاا... یک زمستونه حسابی در پیش داشته باشیم که لااقل یکمی برف بیاد که دلمون خوش باشه ایول زمستون آمد و برف آمد و ...

گرچه حدوده یکی دو هفته پیش تگرگ می بارید از آسمان نیشخند ولی یک چند روز خوب بود هوا یکمی آفتاب از پشت ابر آمد بیرون و بازم رفت پشت ابر و خلاصه که همش بارون و سرما و آفتاب و ... همه چی قاطی شده آدم نمی دونه آخر چتر ببره با خودش بیرون یا نه ؟

امروز نوبت دکتر داشتم و کلی هم از دیشب استرس داشتم نمی دونم چرا ؟ استرس

ولی خداییش امروز از 7 صبح بیدار شدم و رفتم یک صبحانه ای خوردم و ( شیر و پنیر و چایی و ... ) بعدم رفتم از خونه بیرون یک سری کار داشتم انجام دادم و بعدش هم سوار اتوبوس رفتم سمت مطب دکتر جان

مطب نصفه شلوغ بود ، تقریبا نسبت به روزهای دیگه کمتر بیمار تو مطب بود که خودش خیلی خوبه معلوم میشه مردم تو زمستون کمتر به دکتر مراجعه می کنن

وقتی رسیدم با مامانم تماس گرفتم و مامان گفتن 10 دقیقه دیگه میرسیم. من نوبتم ساعت 12:30 بود ولی از اونجایی که زود رسیدم به خانم منشی گفتم : من نوبت داشتم منتها پرونده ام دست مامانمه و 10 دقیقه دیگه میادش

خانم منشی گفت : اشکال نداره

خلاصه نشستم و مامان رسید و همونجا من رو فرستادن اتاق معاینه به جای اون خانم قبلی یک آقایی آمده بود و خیلی خوشم نیومد ازش ساکت ولی مهم نبود چون دکترم مهم بود که دوستش داشتم

خلاصه یک برگه به برگه های پروندم اضافه کرد و شرح حالی نوشت و فشاری گرفت و بعدش گفت : خوبی دیگه ؟

گفتم : بعله به مرحمت شما

پرونده را دادم به خانم منشی و بعد از حدود 20 یا 30 دقیقه صدام زد و رفیتم داخل و دکتر مثل همیشه بعد از اینکه سلامش کردیم گفت : سلاااااااااااااااااام دختر گلم

(گرچه یادش نبود منو خنده )

بعد نیگاهی به من و مامان انداخت و گفت : بیمار تویی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تعجب

گفتم : بعله با اجازتون

گفت : ا ا ا ا ا ا ا ا من فکر کردم که تو همراهی بیماری چشمک

همش هم هی گفت : ماشاءا... خداروشکر و ...

خلاصه که مامان بهش گفت : آقای دکتر این میره پارک 3 دور می دوه 

بعدش دکتر گفت : پاشو برو دیگه پس من باهات کاری ندارم کــــــــــــــــــــــــه بغل

می گفت چون ورزش می کنی بیماریت ممکنه خیلی دیر پیشرفت کنه ، گرچه اون روزهای قبل رو یادش رفته بود با دمپایی رفتم پیشش و نزدیک بود یک دفعه تو مطبش بخورم زمین ولی چون خیلی نمیرم مطب یادش میره !

آخه اصولا هر 3 ماه یکبار میرم پیشش و با اونهمه مریض معمولا یادش میره که کی به کی هست اصلا

خلاصه که گفت : چی برات بنویسم ؟ نیشخند

منم گفتم : واسه درد پشتم گاباپنتین 300 داده بودین اون سری خیلی خوب بود خیلی درد پشتم کم شده

بعد گفت : امگا 3 هم می خوری ؟

گفتم : بد نیست قلب

مامان گفت : امگا 3 قرص خوبیه اشکالی نداره براش بنویسید. لبخند

دکتر هم پشت بندش قرص ویتامین D3 رو هم اضافه کرد و با سه تا نسخه بتافرون به قول خودش گفتیم Bye و اومدیم بیرون خیال باطل

روز خوبی بود. با اینکه هوا سرد بود ولی خوش گذشت از صبح تا الآن بهم و مشکلی نداشتم . تو دلم آرزو های بزرگ و کوچیک زیاد دارم ، کاش بشه به همشون برسم

از اینکه دکترم داروم رو قطع کنه یکمی می ترسم البته امروز دکترم چیزی نگفت ولی چند روز پیش که انجمن بودم دکتر انجمن خبر از توزیع داروی خوراکی از فروردین 91 رو به دوستان داده بوده ولی نمی دونم چرا نمی تونم به داروی خوراکی اعتماد کنم ؟

خلاصه که قصد قطع دارو را ندارم چون از عواقبش کمی می ترسم ، البته هنوز یک سال و یک ماه هست که دارم بتافرون مصرف میکنم تا 4 سال مونده خیلی ولی اون اوایل روزشماری می کردم واسه قطع دارو حالا دیگه ترجیح میدم دارو را قطع نکنم

بازم شکر خدایی می کنم که واقعا هم مهربونه هم بی همتاست

شکرش به خاطر همه چیز حتی بارندگی برف و بارون که نشانه رحمتش هست از آسمون واسه بنده هاش

شکرش واسه گرمای آفتاب که تو زمستون و تابستون نشانه زندگی و گرمی و بخشش طراوت به زمینه

شکرش واسه وجود آب ، که همه ی زندگی مون به اون وابسته است

شکرش واسه وجود دارو واسه کنترل بیماری، اون می دونه چی خوبه و همه چیز رو آفریده و بنده هاش پیداشون می کنن و از اونچه که خدا آفریده استفاده می کنن

خداجونم دوستت دارم همونقدری که خودت می دونی

خدایا واسه دوست خوبم ( ق ) شکرت می کنم ، مواظبش باش

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٠ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak