خاطرات من و ام اس

دیروز نوبت ام آر آی داشتم و مثلا !!!!!!!!!!!!!!!! برای من اورژانسی وقت داده بودن

صبح که از خواب بیدار شدم رفتم سمت انجمن چون قرار بود عکس های روز اردو نیم روزمون رو بگیرم ازشون  کلی با دوستای انجمنیم گفتیم و خندیدیم که همیشه همین کارمونه اونجا رو میزاریم رو سرمون وقتی چند تایی با هم هستیم

وای که چقدر کیف داره وقتی دوستای خوبم رو می بینم قلب با هم قرار گذاشتیم بریم استخر و فرم گرفتیم که رفتیم اونجا راهمون بدن ( آخه می گن مثلی که با بیمارای ام اس مشکل دارن من نمی دونم  ) خلاصه که عکس ها رو گرفتم و بعدش هم کتاب " اقدام فوری پس از تشخیص " از سری کتاب های ام اس و دیدگاه ها رو گرفتم کتاب خیلی باحالیه من که خوشم اومدش

ساعت 12 بود تقریبا با دوست جونم از انجمن اومدیم بیرون البته اون می خواست بره مطب دکتر و منم رفتم سمت بیمارستان.

رفتم داخل بخش MRI شدم دیدم مامانم نشسته و منظر منه ، نسخه را گرفته بودن واسه همین با هم رفتیم داخل بخش تا آنژیوکد رو وصل کنه به دستم واااااااااااای بازم اون خانم پرستاره بودش که پارســــــــــــال آنژیوکد رو وصل کرد واسم

وای وای وای یادم میادش دلم ریش ریش میشه آنژیوکد رو که اولا می خواست بزنه پشت دستم ولی کلی اصرار کردیم نــــــــــــــه بزن روی قسمتی که دست تا میشه از آرنج ( نمی دونم به اونجا چی می گن نیشخند ) خلاصه وصلش که کرد رفت دنبال سطل زباله همین طوری هـــــــــــــــــــوری خونی بود که ریخت روی لباس و تخت و ... منم مانتو سفید پوشیده بودم دیگه افتضاح شد

خلاصه که این سری هم همون خانومه بود و باز می خواست بزنه پشت دستم که بازم بهش آدرس دادم گفتم بزاره روی همین قسمتی که دست تا میشه نیشخند

آخه رگ به اون بزرگـــــــــــــــــــــی را نمی دونم چرا نمی بینه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه که رفتیم تو اتاق MRI آقاهه گفتش : ببخشید امروز معلوم نیست نوبت برسه به شما

گفتم : چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تعجب

گفت : واسه که بیماره بستری داریم 3 تا ، بایس برید شنبه هفته دیگه بیایید

محلش ندادم با اینکه داشتم از عصبانیت منفجر میشدم ، آخه مرد حسابــــــــــــــــی اگر قرار نیست نوبت برسه واسه چی میگی برو آنژیوکد را وصل کن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عصبانی

تو دلم کلی فحش دادم بهش با اینکه بابام را می شناخت و گفتم من دختر فلانی ام هــــــــــا متفکر

گفت :

آخه این آقای نسبتا محترم لجش گرفته بود که چرا بابام واسه جلو انداختن نوبتم از اون آقای دیگه درخواست کرده بوده !!!!!!!!!!!  خنثی

آخه یکی نیست بگه مرد حسابی اگه خودت بودی یکی باهات همچین میکرد خوشت میومد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه که نزدیک ساعت 1:30 شد چون باید قرتی بازی های بی خود هم انجام می دادیم و اول بایس میرفتیم به قول خودشون صندوق و بعدش بانک و ... خلاصه من حالم داشت بد می شد 

خلاصه مامان بدو بدو آمد و برگه را داد و اون آقای دیگه هم برگه را تو نوبت گذاشت و گفت : لباس خریدین ؟

گفتم : من لباسم فلز نداره

گفت : نـــــــــــــــه بایس لباس بخرید هــــــــــــا

گفتم : آخه من لباسم فلز نداره توش واسه چی برم لباس بخرم آخه ؟؟؟؟؟؟؟؟  آخ به چه دردم می خوره سوال ( آخه لباساش همون لباس های اتاق عمل هست که اگر رفته باشید حتما دیدید جنسش پلاستیک خالصه کلن مشکل دارم با این جنس پارچه ها می خوام چی کار ؟؟؟ منتظر )

بعدش رفتم داخل بخش که دیگه به مامان گفتن : نه نه نه نه نمیشه همراهی بیادش تزاشتن مامانم بیاد 

رفتم داخل و مانتو را عوض کردم و نشستم و کلی منتظر شدم تا سه تا بیمار رفتن تو و آمدن بیرون و آخرش ساعت شد 2:15 که اسمم را صدا زدن و رفتم داخل.

نزدیک 1 ساعت تمام زیر دستگاه بودم و مثلا هدفون گذاشت توی گوشم تا موسقی بزاره که صداهای دستگاه کمتر بشه که موسیقی را یادش رفت بزاره بعدش گفت : نه ما برای بیمارانی مدتی طولانی داخل دستگاه هستن موسقی نمیزاریم

خواستم بگم بینیم بابا

خلاصه ساعت 3:15 آمدم بیرون که یک خانمی که اونجا بود گفتش : خانم چقدر طول دادی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! قهر

گفتم 4 تا MRI بود خوب

گفت : واسه چی این همه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جوابش را ندادم دیگه اصلا حسش نبود بحث کنم باهاش خیال باطل

ساعت 4 بعد از ظهر رسیدیم خونه از خستگی خوابم برد

فقط می تونم بگم خدایا شکر ، خیلی سخته واسه ی کسانی که شهرستان های کوچیک میان و بعد از کلی تو نوبت موندن کلی هم تو بیمارستان وقتشون تلف میشه ناراحت

پری شب جای همه ی دوستان خالی بود   مراسم شب های قدر که من عاشقش هستم و هر سال که میاد و میره منتظر سال بعد میشم تا بتونم همه ی آرزوهای بزرگم رو از خدای خوبم بخوام

 

بازم شکر ، کاش تا آخر ماه مبارک رمضان زنده باشم و بتونم اون کاری رو که دارم انجامش میدم تموم کنم

شکر که می تونم بخندم یا حتی گریه کنم

شکر واسه اینکه می تونم حس کنم ، الآن گرممه ؟ یا سردمه ؟

شکر واسه خاطر اینکه می تونم اعضای بدنم رو با هماهنگی با هم حرکت بدم

خداجونم ( ..................................  ) ....

بازم شکر

شکر

شکر

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٩ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak