خاطرات من و ام اس

امروز رفته بودم مطب دکترم ونشسته بودم به انتظار برای ورود به اتاقش ، خیلی ها مثل من ام اس داشتن و اونجا با ویلچر اومده بودن و بعضی ها هم عصا داشتن و بعضی ها هم با کمک راه میرفتن ولی چند تایی شون که یکیشون من بودم بدون کمک و با پاهای خودمون راه میرفتیم خیال باطل بعد از دادن شرح حال و گفتن وضعیتم نوبتم شد و رفتم تو به دکتر گفتم : آقای دکتر چشمم دچار دو بینی شده و تغییری نکرده ...

حرفم رو قطع کرد و گفت : یعنی بعد از پالس بازم مشکل بینایی داری ؟

گفتم : بله

گفت : خوب طوریش نیست ، همه همین طوری اند ... برو بگو برات قطره بریزه و 30 دقیقه بشین بعدش باز بیا تو اتاق ببینمت ...

رفتم به منشی گفتم و قطره را تو چشم ریخت و نشستم تا باز دوباره نوبتم شد ...

وقتی معاینه کرد ، گفت :  چشمت خوب شده فقط نیاز داری به پلاسما فرز ...

واقعا خشکم زد ناراحت حسم بهم می گفت یعنی این آخرین امیدشه ؟ ...

گفت : حالت خوبه ، مشکلی نداری و ...

حرفاش رو گوش می کردم ولی انگار فقط لبهاش رو می دیدم که تکون می خورد . ولی صداش تو گوشم نبود . یکم ناراحت بودم از اینکه چرا من ؟ چرا اینهمه آدم تو دنیا باشن و من ؟ چرا اگر خوبم اینهمه دارو بهم میده ؟ چرا همش آزمایش ؟ چرا ؟ چرا ؟ ... دل شکسته

من رو معرفی کرد به یه دکتر دیگه برای پلاسما فرز . همونجا که اومدم خونه ناهار رو خوردم و باز به شمت مطب دکتر N ام که بهم معرفی کرده بود راهی شدم .

مطبش مثه بقیه مطب ها شلوغ بود. هواش هم گرم بود و با اینکه کولر گازی داشت ولی اصلا جوابگوی اونهمه آدم نبود .

بازم نشستم تا نوبتم شد و رفتم تو اتاقش ، بک خانم دکتری بود ، برام دوباره یه سری آزمایش نوشت که باید انجام می دادم .

دستم رو تو این مدت از بس سرم وآمپول بهش زدن همه جاش سوراخ سوراخ شده بود. می خواستم گریه کنم و بزنم زیر همه چیزش و برم و دیگه به درمان ادامه ندم گریه

بازم دلم رو راضی کردم چون وقتی به پدر و مادرم نیگاه می کردم دلم نمیومد نا امیدشون کنم .

به آزمایشگاه که رسیدیم مامانم گفت آقای همکار خواهشا یواش ازش خون بگیرین تازه از زیر سرم اومده بیرون . ( آخه رفته بودیم پیش همکارای مامانم )دستم رو بالا زدم تا خونم رو بگیره وقتی به کبودی هاش نیگاه کرد دلش ریش ریش شد ، ولی چاره چی بود ؟ نگران

خونم رو گرفتن و گفت تا آخره هفته جوابش میاد تعجب گفتم چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تا آخر هفته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من 26 ام وقت دارم و دکتر برام 5 روز پلاسمافرز تجویز کرده آخه !!! گفت باشه با مامانم صحبت کرد و نمی دونم چی گفت که قرار شد فردا یه سر بزنن ببینن میشه زودتر جواب حاضر بشه ؟

نمی دونم این پلاسمافرز درد داره ؟ نگران نداره ؟ ...

خدا بزرگه ...

 

توی راه یکمی از نمودار های پروژه پایان نامه ام رو هم کشیدم ، شاید سرم گرم بشه و بتونم راحت تر با قضیه کنار بیام خیال باطل

خدایا بازم شکرت .... لبخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٦ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak