خاطرات من و ام اس

امروز حالم زیاد خوش نبود 

دیشب بدجوری دلم از دست اونایی که فکر می کردم ...

دلم خیلی گرفت. خوابم نمی برد و حدود ساعت 2:30 یا 3 بود که خوابیدم  هنوزم خوابم نمیبره ولی خوب چه میشه کرد ...

صبح ساعت 5:30 بیدار شدم و آمپول رو از یخچال بیرون آوردم و طبق هر روز گذاشتمش زیر پتو که داغ بشه ! تقریبا نیم ساعتی گذشت ، بعد هم آماده اش کردم تا تزریق رو انجام بدم.

امروز نوبت شکم بود اونم طرف چپ ناف

وقتی سوزن رو خواستم وارد شکم کنم بد جوری سوخت واسه همین همون سر سوزن رو در آوردم و دوباره یک نقطه دیگه زدم بازم بدجوری می سوخت و کلی اذیت شدم ، چون دستم هم می لرزید به خاطر اتفاقاتی که واسم افتاده بود و یکمی عصبی شده بودم

خلاصه که با هر زوری بود و با سلام و صلوات سوزن رو وارد کردم و تزریق رو شروع کردم گریه خیلی سوخت !!!!!!! خیلی !

به عمرم اینهمه سوزش نداشتم موقع تزریق بتافرون

وای خدا نگران نیگاهه درجه بندی روی سورنگ میکردم و می دیدم واااااااااااااااااااااای هنوز مونده ! چرا پس تموم نمیشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخ

ذره ذره پیستون سرنگ رو فشار دادم تا مایع کاملا تزیق شد و تموم شد . حالا نوبت شمارش بود

1

2

3

...

14

15

ای خدااااااااااااااااااا چقدر می سوزه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گریه

چند ماهه که دیگه روی شکم رو با دستگاه نمی زنم. خیلی دردم میگیره واسه همین با دست تزریق می کنم

موقع خارج کردن سوزن هم دردش زیاد بود و چون کلن بهتره که عمودی تزریق بشه که خیلی سختم بود .

امروزم بالاخره تموم شد خوشبختانه محل تزریق زیاد دردناک نشده و می شه باهاش کنار اومد. مخصوصا الان که هوا گرمه زیاد دردش ثابت نمی مونه فقط بیشتر وقتی هوا خیلی سرده درد داره افسوس

فکر نمی کنم امشب هم خوابم ببره ولی قرص اگزازپام 10 میلی دارم می خورم حتما خوابم می گیره

الآن حالم خوبه مشکلی ندارم و راحت امروز رو به شب رسوندم .

تصمیم دارم برای ارشد بخونم . ببینیم خدا چی می خواد ؟ لبخند

 

شکر می کنم خدا رو اما نمی گم برای چی ، چون دوست دارم دعا و شکر امشبم فقط ماله خودم باشه و خدای خوبم

خداجونم ...

شکر

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۸ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak