خاطرات من و ام اس

امشب بابا وقتی رفته بود بیرون بعد یکی دو ساعت که دیدم برگشته یک چیزی تو دستش بود رفتم جلو ببینم چیه ؟ دیدم وااااااااااااااااااااااای یک عدد قمری خوشگل قلب جیگولی می گولی

گفتم : چیش شده بابا ؟ نگران

بابام گفت : فکر کنم بالش و پاش شکسته ناراحت

گفتم : ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا 

خلاصه بردمش تو یک قفسی که از قبل داشتیم واسش پنبه گذاشتم زیرش نرم باشه بعدش هم رفتم واسش گندم و آب گذاشتم تو قفسش .

کاشکی حالش خوب بشه پروازش بدم بره

اینقده حیوون دوست دارم اونم از نوع پرنده اش بغل

 

ای خدا شکر واسه که این همه چیزای خوب آفریدی که هم خودت هم بنده هات از زیبایی شون لذت ببرن

شکرت به خاطر اینکه حداقل با نشون دادن این پرنده های ناز و مامانی بیشتر به قدرت و دقت تو در آفرینش پی می برم

دلم می خواست خودم هم یک پرنده بودم مقل همین قمری ناز و پر می کشیدم به اونجاها که خودت می دونی

ای خدا شکر ماچ

شکر قلب

شکر بغل

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳٠ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak