خاطرات من و ام اس

امروز بعد از هزار سال نوری رفتم با یکی از دوستان خوبم پارک نیشخند

صبح از ساعت 5 صبح بیدار بودم و برای خودم یک سری صبحانه نیمه کامل درست کردم و خوردم ( شیر و شبر کاکائو و شکلات صبحانه و پنیر و ... ) خلاصه که با معده ناخالی پاشدم و لباس ورزشی رو پوشیدم و حدود ساعت 6:30 از خونه خارج شدم و رفتم به سمت ایستگاه اتوبوس

قرار بود این دوستم هم راس همون ساعت بیاد و با هم بریم سمت پارک . البته این دوست خوبم در مورد ام اس من چیزی نمی دونه خلاصه که اتوبوسی که اومد با اینکه خلوت بود ولی جا واسه نشستن نداشت متاسفانه ، منم همه ی سعی خودم رو کردم که طوری بایستم که دوست جونم متوجه نشه

بعد از رسیدن به پارک حدود نیم دور که دور پارک زدیم به دوستم گفتم : حاضری بدوییم ؟

گفت : آره

خلاصه هنوز 4 قدم نرفته بودیم گفت : خسته شدم تسلــــــــــیم نگران

گفتم : باشه

باز تند تند قدم برمیداشتیم و می رفتیم که من باز گفتم : بدوییم ؟ سوال

دوستم گفت : باشه ناراحت

باز 4 قدم دیگه رفیتم گفت : خسته شــــــــــــــــــدم گریهبدنم نمیکشه تو عادت داری من نمی تونم گریه

گفتم : باشـــــــــــه

خلاصه تقریبا 2 دور ، دور پارک دوییدیم که میشد حدود 7 کیلومتر چون هر دور پارک 3500 متر هست و 2 دورش میشه 7000 متر که همون 7 کیلومتره

بعد از این ورزش کردن ها ( مثلا نیشخند ) اومدیم سمت خونه و بازم سوار اتوبوس شدیم و ساعت حدود 8:30 رسیدم خونه خیال باطل

با خودم فکر می کنم که چطور من با وجود ام اس مشکلی نداشتم ولی این دوست خوبم ... ؟شاید البته من از وقتی ام اس گرفتم بیشتر ورزش می کنم و آمادگی بدنیم بیشتر از این دوستم هست

 

بازم خداروشکر که اجازه ندادم ام اس من رو از پا در بیاره 

خداروشکر که من روحیه رو مثل بعضی ها نباختم

خداروشکر من از خیلی ها که سالم اند بیشتر می تونم کار و فعالیت کنم

خداروشکر ...

خداروشکر ...

...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٧ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak