خاطرات من و ام اس

چند روز پیش یک فرصتی پیش آمد تا دوباره به اتفاق خانواده خوب و مهربونم بریم به سمت اون خونه مون
بساط رفتن رو آماده کردیم و وسایلی رو که نیاز داشتم هم همراه خودم بردم البته خیلی کمتر از دفعه ی قبل چون این بار ماشین جا نداشت
خلاصه که وقتی به اونجا رسیدیم هوای خونه فوق العاده گرم بود و تا وقتی درها و پنجره ها رو باز کردیم تا هوا خنک بشه سه یا چهار ساعتی طول کشید. خیال باطل
البته چون طرف شب رسیده بودیم بازم هوا به گرمی صبح نبود . ولی توی راه چون گرما خورده بودیم من اصلا میل به غذا خوردن نداشتم واسه همین یک کاسه کوچیک ماست برداشتم و با نون خوردم و سرمای ماستی که از داخل یخچال برداشته بودم دلم رو حال آوردخوشمزه ولی خوب ماست رو همه می دونن وقتی مصرف می کنی سریع خوابت می گیریه منم فورا خوابم گرفت و تا صبح تخت خوابیدم
صبح طبق عادت چند ماهه رفتم و آمپولم رو از داخل یخچال در آوردم و رفتم توی اتاقم طبقه بالا بساط تزریق رو آماده کردم و آمپولم رو زدم
وای که چه هوای لطیفی بود ، نسیم صبح گاهی که میومد واقعا از هوای آلوده و سنگین شهر صد هزار برابر بهتر بود
هوای اونجا فوق العاده گرم بود و رطوبت هوا طوری بود که وقتی اندازه 1 سانت خاک باغچه را می کندی خاک های زیرش کاملا خیس بود به بابا گفتم : بابا اینجا مثل اینکه اصلا نیازی به آب دادن درخت ها نداره نیشخند
خلاصه نمیشد توی گرما بمونی و باید حتما لباست نازک می بود تا بتونی اونجا نفس بکشی و فکر می کنم هرچی به سمت تابستون بریم گرمای هوا اونجا بیشتر و بیشتر میشه 
باغچه با اینکه اون دفعه قبل کلی علف زدایی نموده بودیم با خانم مهمون ولی این سری هم پر از علف شده بود و منم که عشق باغبونی باز پاشدم رفتم وسط باغچه منتها این دفعه خاک رو خیس نکردم و فقط آروم ، آروم با بیلچه میزدم زیر ریشه علف ها و تا اونجا که شد و گرما بهم اجازه داد علفهای هرز رو از ریشه کندم  لبخند
بعدش هم از خستگی اومدم داخل و دست و روم رو که سشتم رفتم و یکمی استراحت کردم و بعدش یک قرمه سبزی باحالی با مامان پختیم که انگشتان مبارکتان را می خوردین
وای که چقدر خوش گذشت و منم بعد از ناهار خوب خوابیدم و بعدش هم رفتم اتاق بالا و یکمی تمیز کاری کردم و نشستم به خوندن کتاب
یکی دو ساعتی گذشت که بعد از ظهر شد و باز مرغ و خروس های همسایه ها رفتن وسط کوچه و بوقلمون و اردک و ... وای که چه صحنه های خنده داری بود
حیف شد که طرف عصر باید به سمت خونه حرکت می کردیم و الا خیلی خیلی دوست داشتم کاش میشد یک هفته تمام اونجا بمونم و از طبیعت سبز و هوای پاک لذت ببرم
موقع برگشتن تا نصفه راه که اومدیم بابا کنار جاده توقف کرد و به من گفت : میلو پاشو بیا پشت رل
توی دلم گفتم : تعجب استرس
ولی ظاهرم رو ریلکس نشون دادم و پاشدم رفتم پشت فرمون و گفتم : بابا من تند میرم هــــــــــــــــــا 
بابا گفت : اوکی ابرو
و مامان رفت عقب و بابا روی صندلی جلو نسشت و تقریبا 10 کیلومتری رو با 70 یا 80 رفتم که بابا گفت : تو هنوز اونقدر وارد نیستی با 60 تا برو منتظر که اگر یکی پیچید جلوت بتونی ماشین را کنترل کنی.
خلاصه که باز گفتن نیگه دار میلو جان بسه دیگه
منم گفتم : باشه مژه
مامانم هم همش می گفت : ماشاء ا... دخترم به به چه خوب رانندگی می کنی و ...
منم هی تو دلم ذوق مرگ شدم
یه چیزی حدود 60 یا 70 کیلومتری به خونه مونده بود که تقریبا همه جا تاریک بود و فقط چراغ های ماشین ها بود و هر از چند گاهی هم چراغ های بزرگ راه که که نصب شده بود مسیر رو روشن می کرد بازم بابا کناری توقف کرد و گفت : میلو پاشو بیا من خسته شدم خمیازه
مامان ایندفعه گفت : وااااااااااااااااااااااای شبه این بچه می تونه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ استرس
بابا گفت : آره ، چیزی نیست که فقط میلو یواش بری هـــــــــــــــــــــــــــــــــا چشمک
گفتم : باشه عینک و نشستم پشت فرمون و ماشین را راه انداختم و زدم دنده یک و دو و سه و چهار و خلاصه با کمال خونسردی زدم 5 که دیگه بابا گفت : نـــــــــــــــــــــــــــــــــه
برگردوندم باز روی 4 و ایندفعه دیگه بابا رو دیدم خیالش راحته با 100 تا میرفتم و 5 یا 6 باری هم سبقت گرفتم 
وااااااااااااااااااااااای جای خواهرم خالی بود که وقتی اون می نشست پشب فرمون به بابا می گفت بابــــــــــــــا دنده را عوض کن که من قاطی می کنم
خلاصه یک 40 - 50 کیلومتری را اومدم و نزدیک شهر که رسیدیم بابا گفت بسه دیگه پاشو و منم گفتم : اوکی
به محض اینکه رفتم عقب مامان به بابا گفت : دیدی با 100 تا میرفت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گریه
بابا گفت:
منم یهو انگاری همه ی خواب های دنیا رو جمع کردن تو چشم خوابم برد و تا خونه خوابیدم خواب

ای خدا جون شکر به خاطر مامان و بابای به این خوبی که بهم دادی
خداجونم شکر به خاطر همه ی خوبی هایی که به من دادی
خدای مهربونم شکر چون وقتی از خواب بیدار میشم و می گم : صبح به خیر خدای مهربونم تا آخر شب فقط برکت و شادی مهمون خونه دلم میشه
خدایا شکر اگر من ام اس گرفتم که چیزهایی رو از دست دادم عوضش چیزهایی خیلی خیلی بیشتری از قبل به دست آوردم
خدای خوبم ، خدای مهربونم ، شکر
شکر قلب
شکر بغل

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٥ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak