خاطرات من و ام اس

چند روز پیش با خانواده محترم تصمیم کبری گرفتیم بریم سفر و دوباره رفتیم سمت همون خونه که گرفته بودیم
تا کلی آب و هوا عوض کنیم و ایندفعه چون من یکمی به هوا شک داشتم نمی دونستم گرمه ؟ سرده ؟ اون کیف حمل دارو بزرگه را برداشتم و توش رو پر وسیله کردم و آخرم آمپول رو گذاشتم تو کیف دستگاه تزریق
کیف به اون بزرگی رو انداختم پشتم و یک ساک دستی کوچیک هم برداشتم و به بابا گفتم بابا اینا وسایل منه
بابام : منتظر
تازه من که خوب بودم که ، خواهر و داداش و مامان رو اگر می دیدین که کلی 
خلاصه که جمع کردیم و رفتیم سمت خونه طبق معمول بابا کله سحر همه را بیدار کرد و کلی توی راه خوابیدم تا رسیدیم در خونه و رفتم اول مکان آمپولم رو درست کردم و بعد هم اومدم پایین وسایل رو چیدیم مژه
چون این دفعه مهمون هم قرار بود بیاد واسه همین یکمی مجبور شدم وسایلم بیشتر مخفی کنم ولی مهم نبود چون نمی فهمید که اینا چیه نیشخند
خلاصه ما ساعت 9 رسیدیم و مهمونها هم ساعت 1 رسیدن و بعد از کلی حال و احوال بساط ناهار رو برپا کردیم و ناهار رو خوردیم منم حوصله ام سر رفت پاشدم رفتم وسط باغچه شروع کردم به بیل زدن
حالا بیل نزن ، کی بیل بزن خنده کلی هم هوا گرم بود ولی خیلی حال کردم قلب از بس عرق کرده بودم فکر کنم 20 کیلو وزنم کم شد قهقهه
خلاصه که هر چی علف بزرگ بود در آوردم البته خانم و آقای مهمون هم راه حل پیشنهاد دادن که اینطوری کن بهتره و اون طوری کن راحت تره و ...
خلاصه که بعد از کلی بیل زدن و علف کندن نیگاه سر رو روم کردم دیدم کلن گل خالی شدم از اونجایی که خاکش هم خاک رس هست کلن با دمپایی نمیشه راه رفت 40 دفعه پا برهنه توی باعچه مجبور شدم راه برم اخه دمپاییم گیر میکرد و میچسبید به زمین باغچه ما هم مجهز از لحاظ همه چی
دیدم اینطوری نمیشه گشت ، رفتم لباسام رو عوض کردم و پودر لباس شویی بود و برداشتم و لباس ها رو با دست !!!!!!! شستم و پهن کردم !
بعد از اون هم رفتم تو اتاق دیدم همه خوابن ولی از اونجا که من هنوزم پشتم درد داره می ترسیدم روی جای سفت بخوابم واسه همین 2 تا پتو برداشتم و انداختم زیرم و خوابیدم . راستش وقتی روی جای سفت می خوابم وقتی بیدار میشم کلن بدنم حالت فلج می گیره و تا یکی دو دقیقه نمی تونم دیگه بلند شم نمی دونم دیگه این چه صیغه ای هست ؟ سوال
خلاصه عصر بیدار شدم باز به همراه خانم مهمون و خواهرم و مامانم پاشدیم رفتیم تو باغچه و کلی علف کندیم و همسایه هم از اون بالکن خونشون ما رو دید و واسمون وسیله باغبونی فرستاد
خلاصه که تا اونجا که میشد علف های هرز رو از ریشه در آوردیم ولی زیاد بود واسه همین گذاشتیم تا دفعه های بعدی درستش کنیم خیال باطل
ساعت 6:30 بود که به اتفاق خانم مهمون رفتیم یخچال خریدیم و یک سری چیز میز واسه خونه و وسایل آش رشته خوشمزه

آخه من عاشق رشته ام و قرار بود کلن جمعه آش رشته درست کنیم
خلاصه شب ساعت 9 رسیدیم خونه و شام رو خوردیم و خوابیدیم و من صبحش رفتم بالا و تزریقم رو کردم و بعد از اون هم صبحانه کامل و مقوی شیر و پنیر و گردو و چایی شیرین و شیرکاکائو و تخم مرغ آب پز و خوشمزه
جای همه خالی وقتی توی اون هوا نفس می کشیدی انگاری ریه هات پر میشد از اکسیژن و کیف می کردی انگار همه سلول های بدنت داشتن نفس میکشیدن بغل
طرف ظهر بود که رفتم حمومش رو با پودر و مایع ضد عفونی کردم و کلی برس کشیدم و کلی همه جاش رو برق انداختم و آماده شد برای دوش گرفتن چون واقعا من دیروزش توی باغچه سرم پر خاک شده بود و چون موهام هم بلنده یکمی احساس بدی داشتم نگران
بعد از اونهمه گرم شدن ها صبر کردم تا داخل حموم خشک شد و بعدش لباس هام رو حاضر کردم و رفتم داخل حمام هنوز سرم کفی بود و داشتم از آب داغ لذت میبردم که لامپ داخل حباب ترکید و کلی من ترسیدم هنوز به خودم نیومده بودم که یهو حبابی و پایه زیرش هم از دیوار کنده شد و افتاد کف حموم و شکست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دو تا سیم لخت موند روی دیــــــــــــــــــوار وقت تمامگفتم خدایا من هنوز جوونــــــــــــم گریه
خلاصه که نفهمیدم چطوری خودم رو شستم و اومدم بیرون و ماجرا رو واسه مامان و بابا گفتم و کلی هم از بس ترسیده بودم یک طرف بدنم بی حس شده بود و دستام به شدت میلرزید گریه
هرچی که خوش گذشت کلن کوفتم شد منتظر
ولی خوب موقع ناهار با اون آش رشته خوشمزه ای که مامان و خانم مهمون پخته بودنش همه این استرس ها از بدنم خارج شد
بازم خداروشکر کردم چون همه خوشحال بودن و همه بهمون خوش گذشت
خداروشکر چون تونسته بودیم تو خوشحالیمون کسی دیگه رو هم شریک کنیم
خداروشکر چون حالم خوبه
خداروشکر چون من می تونم خوشحال باشم و دیگران و هم شاد کنم
و خداروشکر چون هنوزم وقت برای شکر کردنت دارم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak